دوستم می زنه به پمپرز ِ پسر ِ چند ماهه اش ، می گه "این چیه ؟" . ذهن ِ من سریع جواب می ده . بعد دوستم خودش بلند جواب می ده "این پمپرز ِ پنبه ریزه" . بعد ذهن ِ من شرمنده می شه . توی یه خیابون دارم می رم ، از دور یه تابلو می بینم که نوشته "سکـ*ـس ، خوبه خوبه" . بعد این ذهنم اصلاً نمی گه خُب این تابلو توی ممـ*ـلکت ِ اسلامی چیکار می کنه . می رم جلوتر ، می بینم نوشته "مسکن ِ خونه به خونه" . یکی میاد نظر می ذاره توی وبلاگم ، که "من عکس دوست دارم" . بعد من می خونمش "من سکـ*ـس دوست دارم" . چند روز پیش ، دیگه ذهن ِ من محشر بود . دنبال ِ یه باشگاه بودم ، توی آدرس ِ ش ، آدرس ِ یه دفتر ِ ازدواج بود . باید اول اون رو پیدا میکردم ، تا بتونم باشگاه رو پیدا کنم . یه جا رسیدم ، فکر کردم نزدیک های محضر هستم . یه تابلو رو خوندم "همسر ِ رؤیاهای من" . رفتم نزدیک تر ، دیدم نوشته "تعمیر ِ ارتفاع زانتیا" . اینا الآن خیلی به هم ربط داشتند . من عاشق ِ این ذهن َ م هستم . نظیر نداره .
بی ربط نوشت :
این اواخر ، دیگه زیادی دارم از خلوت َ م و خصوصی ترین هام می نویسم . دیگه زیادی از "بوسه و لب" نوشته ام . باید زودتر جمعشون کنم تا فیلتر نشده ام : ) دلم نمی خواد عاشقانه هام رو حذف کنم . باید با خودم کلنجار برم .