يه روز با يه دوست خيلي صميمي ، ساعت 4 صبح ، از خونه تا لب دريا ، پياده روي كرديم و بعد رفتيم روي يكي از نيمكت هاي روبروي دريا نشستيم و مشغول حرف زدن شديم . هوا روشن شده بود و هي به روبرو نگاه مي كرديم و منتظر بوديم خورشيد خانم تشريفشون رو بيارن . كم كم داشتيم نگران ِ خورشيد خانم مي شديم . بعد از يه كم ، يه لحظه سَرَم رو برگردوندم و به پشت سَرَم نگاه كردم ، ديدم خورشيد پشت سَرمونه . يه نگاه به هم انداختيم و فقط به خودمون خنديديم . داری می خندی ؟ آخه خُب تقصير ما چيه . از بس هميشه خورشيد رو موقع غروب ، اون ته ته هاي دريا مي ديديم ، ديگه يادمون رفته بود كه طلوعش از مشرقه نه مغرب .