آرزوهای من ، خیلی بزرگ هستند . اصلاً من عادت ندارم کوچیک آرزو کنم . اینقدر به خیال هام ، به آرزوهام بال داده ام ، اینقدر اوج گرفته اند ، که اگه بخوام هم ، دیگه نمی تونم کنترلشون کنم . من اصلاً حد ِ وسط ندارم . یا اصلاً چیزی رو نمی خوام ، یا تمام و کمال می خوامش . برای من ، هیچ چیز  ِ محالی وجود نداره . و اینقدر هم تصویر سازی ام قویه و از همین الآن آرزوهام رو ، روزی رو که به دستشون آورده ام رو ، خوب مجسم می کنم ، که می دونم همه شون رو به دست میارم . یعنی می دونم که من یه روزی به خونه ی آرزوهام ، که خیلی بزرگ و مجلله ، می رسم ؛ به شغل ِ دلخواهم می رسم ؛ توی اون کشوری که می خوام ، زندگی خواهم کرد ؛ اون دوستانی رو که می خوام ، به دست خواهم آورد ؛ خیلی عالی خواهم رقصید و ...

 

ولی ... ، ولی آرزوهای آدم ، بر اساس ِ شرایط ، تغییر می کنند . یا اولویت بندی شون عوض می شه . و تمام  ِ آرزوهای پاراگراف ِ بالا ، اولویت ِ دوم به بعد  ِ من هستند . اصلاً اگه اون آرزوی اولویت ِ اول برآورده نشه ، بقیه رو می خوام چیکار ؟

 

می دونی ؟ من ، الآن که دلم پیش ِ یه نفر گیر کرده ، دلم نه خونه ی آنچنانی می خواد ، نه مهاجرت ، نه ... . دلم فقط اون آدم رو می خواد . با اون آدم ، چه توی کاخ زندگی کنم ، چه توی یه خونه ی نُـقلی . با اون آدم ، چه توی این کشور زندگی کنم ، چه توی مثلاً کانادا . من فقط دلم می خواد با او باشم . شب ها ، با او به خواب برم . یه خواب ِ آروم . صبح ها چشم هام رو که باز می کنم ، اون رو ببینم که کنارم خوابه . خیلی آروم ، طوری که بیدار نشه ، بدوم و مسواک بزنم و آب ِ جوش رو آماده کنم و برگردم کنارش . و اینقدر هی نگاهش کنم و قربون صدقه ی طرز  ِ خوابیدنش برم . چشم هاش رو که باز می کنه ، من کنارش باشم . بعد با عشق ، سفره ی کوچولوی دو نفره مون رو پهن کنم و پنیر  ِ خوشمزه ی بوک ( puck ) رو بیارم . نون تُست بیارم . خامه کاکائو رو ببینه و بگه "من ترجیح می دم بستنی روی نون نکشم" . چند نوع کافی میکس و شکلات ِ داغ رو بچینم کنار  ِ ماگ ِ ش . ویفر  ِ سندو و بیسکوئیت بیارم . قـُل ِ دیگه ی ماگ ِ او رو ، یعنی ماگ ِ خودم رو ، بیارم و اون بگه "تو کافی میکس می خوری یا شکلات ِ داغ ؟" ، من بگم "هیچکدوم" ، و بگه "پس ماگ رو برای چی آورده ای ؟" و من بگم "همینطوری" . و بخندم به خودم ، که یه ماگ رو معطل ِ خودم کرده ام . و برم و آب آلبالوی سن ایچ ِ خوشمزه ای رو که گرفته ، بیارم و توی ماگ َ م بخورم . موقع ِ دیدن ِ فیلم یا ... ، سَرَم رو بذارم روی سینه اش ، دستش رو بندازه دور َ م ، و فیلم ببینم .

 

می دونی ؟ برای من ، حسرت ، این نیست که ممکنه نتونم مهاجرت کنم . حسرت این نیست که ممکنه نتونم خونه ای رو که می خوام داشته باشم . حسرت اینه که من دلم می خواد مرد َ م رو داشته باشم . حسرت اینه که ، امروز ، توی فروشگاه ، با حسرت به کافی میکس ها و شکلات داغ ها و پنیرها نگاه می کردم . دلم می خواست با مرد َ م زندگی می کردم و همه نوع کافی میکس و شکلات ِ داغ و ... رو می گرفتم و با هم می نشستیم سر  ِ یه سفره ی کوچولوی صبحانه . حسرت اینه که ممکنه هیچ وقت ، صبح ها ، با او توی تخت بیدار نشم . حسرت اینه که من ممکنه دیگه هیچ وقت نتونم این ها رو جفت بگیرم و بچینم توی یخچال : (  حسرت اینه که ... . اصلاً "حسرت" ، خود ِ اونه .

 

گفتم که . آرزوهای من ، خیلی بزرگ هستند . اصلاً من عادت ندارم کوچیک آرزو کنم . او ، بزرگترین آرزوی منه .