دقیقاً سه سال پیش ، من تغییر کردم . خیلی هم تغییر کردم . افکارم ، باورهام ، اهدافم ، همه زیر و رو شدند ، و من شدم یه آدم  ِ جدید . و ، حالا چند ماه می شه که دوباره دارم تغییر می کنم . افکار و باورهام ، و طوری که دوست داشتم رفتار کنم ، اگر مناسب ِ این جامعه و این کشور نبود ، حالا دیگه حتی نمی شه گفت که اروپایی یا آمریکاییه . به یه سمتی دارم می رم ، که خودمَم گاهی اوقات درک ِ ش نمی کنم . اما می خوام از همین راهی که انتخاب کرده ام ، برم . دارم تمام  ِ خط ِ قرمزها رو حذف می کنم . رفتار  َ م ، حس هام ، شاید فقط برای آدم های انگشت شماری قابل ِ درک باشند . وگرنه اصلاً نمی شه توضیح ِ شون داد . غیر  ِ قابل ِ درک هستند و کَسی نمی تونه هضمشون کنه . اما من می خوام از این راه برم . عجیب بودم ، عجیب تر شدم . یعنی در مورد ِ روابط ، هیچی از من بعید نیست . توی این مدت ِ اخیر ، حس هایی رو تجربه کردم ، که شاید خیلی ها ازش فراری باشند . و من کنار اومدم با این حس ها . سخت بود ، اما کنار اومدم .

 

همین که اینقدر سربسته و بدون ِ مثال نوشتم ، مشخص می کنه که قابل ِ توضیح دادن نیستند . و این روزها ، من کم نوشتم ، چون این روزها ، زندگی ام پُر شده از این حس ها ، حس های مگو .