همچنان دارم به خونه ی مستقل ، به اجاره کردن ِ یه خونه فکر می کنم . اما چند دلیل منع َ م می کنند . یکی اش ، خواهرم هست .
من باید زودتر از اینا ، از این خونه می رفتم . قبل از اینکه بخوام نقش ِ حامی رو بازی کنم . قبل از اینکه بخوام دلسوزی کنم . یه روز می گفتم "من اگه از این خونه برم ، پشت ِ سَرَم رو هم نگاه نمی کنم . آدرسم رو به هیچکی نمی دم" . البته هنوزم می گم ، اما دلم اینطور نیست . سال ِ پیش تصمیم داشتم ترکشون کنم ، اما نکردم . حالا وقتی به مستقل شدن فکر می کنم ، همش می گم "خواهرم رو بذارم و برم ؟" ، "اگه من برم ، کی پشتیبان و حامی ِ خواهرم باشه ؟" ، "اگه من برم ، مادری و آقای پدر ، توی پیری چه می کنند ؟" ، "اگه من برم ، خواهرم تنها نمی شه ؟" . منی که حاضر نبودم توی این شهر و توی این کشـ*ـور بمونم ، حالا وقتی به زندگی توی خونه ی خیابون ِ بغلی فکر می کنم ، می گم "یعنی برم ؟ اینا یه وقت کمک لازم ندارند ؟ یعنی خواهرم ازم دور نمی شه ؟ دل هامون از هم دوره ، از نظر ِ فیزیکی هم دور بشیم ؟ با هم غریبه نمی شیم ؟" .
این حس ، وابستگی نیست . کاش این حس ِ من به اینا ، حس ِ دوست داشتن بود . کاش مهربونی بود . اما نیست . من نمی دونم توی این سن ، میون ِ اینهمه آرزو و رؤیا ، این احساس ِ مسئولیت ، یهویی از کجا پیداش شد ؟ یکی ندونه ، فکر می کنه این من بوده ام که همیشه نیازهاشون رو برآورده کرده ام . یکی ندونه ، فکر می کنه خواهرم برای من تب می کنه ، فکر می کنه خواهرم بی من نمی تونه زندگی کنه . کسی نمی دونه که چه من باشم و چه نباشم ، فرقی براشون نداره . تازه اگه برم ، از دست ِ داد و بیدادها و فحش ها و اعتراض هام و قُلدربازی هام راحت می شن . اصلاً این حس ِ مزخرف چی بود ، که یهو اومد خفت ِ من رو گرفت ؟ انگاری توی گـِل ، گیر کرده ام .
پی نوشت :
حس ِ دوست داشتن ، در من ، فقط برای مرد َ م هست . مردی که دوستم داره و دوستش دارم .
فقط برای او ، حاضرم هر چه رؤیا و آرزو هست رو ، بسپرم دست ِ باد .
اصلاً ، با او ، من رو چه نیاز به رؤیا ؟
اصلاً آرزویی بالاتر از زندگی با او ؟