این روزها ، یا توی حمام هستم ، یا توی باشگاه ، یا خونه ی دوستم ، یا توی حمام ، یا توی استخر ، یا توی حمام ، یا خونه ی دوستم ، یا توی حمام ، یا خرید ، یا توی حمام ، یا خونه ی دوستم ، یا توی حمام ، یا خرید ، یا توی حمام ، یا توی استخر ، یا توی حمام ، یا توی باشگاه ، یا خونه ی دوستم ، یا توی حمام .
از همه اش هم لذت می برم . خونه ی دوستم رو دوست دارم . دو تا دوست ِ خوب اونجا دارم ، که وجودشون رو شکر می کنم . من معمولاً نمی خندم ، و فقط لبخند می زنم . فکر می کردم خنده هام رو گم کرده ام . اما خونه ی دوستم که می رم ، قهقهه می زنم . با دوستم و شوهرش ، حرف می زنیم ، شوخی می کنیم ، می خندیم ، تلویزیون تماشا می کنیم ، فیلم می بینیم ، و ... . باهاشون که هستم ، دائم قهقهه می زنم ، و دلم نمی خواد ازشون دور بشم . از بودن باهاشون لذت می برم . از بیرون رفتن باهاشون لذت می برم . از فکر ِ اینکه یه روز ازشون دور بشم ، دیوونه می شم . محیط ِ خونه شون رو دوست دارم . و توی خونه ی اونا ، یه موجود ِ دوست داشتنی ِ دیگه هست ، که من هر چی نگاهش می کنم ، سیر نمی شم . هر وقت حرکات ِ شیرینش رو می بینم ، گم می شم توی رؤیاهام ، و غصه می خورم . حمام رو دوست دارم . تمیزی و خوشبو بودن رو دوست دارم . باشگاه رو دوست دارم ، چون اونجا می رقصم ، و رقصیدن ، احساس ِ خوبی بهم می ده . استخر رو دوست دارم ، چون شنا رو دوست دارم . و دوستش دارم چون موقع ِ شنا ، خیلی کمتر از ساعت های دیگه ، فکر می کنم . و این مغزم یه کم استراحت می کنه .
اینه برنامه ی این روزهای من . و مهم ترینش ، که دوستم و شوهرش هست ، دو تا دوست ِ خوبم ، دلم می خواد تا همیشه توی برنامه ام باشه . دلم نمی خواد هیچ چیز ِ دیگه ای ، بودن با اونا رو ، از من بگیره .