قبلنا ، احساسم ، يه دختر بچه ي سركش بود . دختركي كه اصلاً به حرف ِ عقل گوش نمي كرد و با اينكه خيلي خوب مي دونست كه ممكنه ضربه بخوره ، خودش رو زده بود به بي خيالي و فقط مي خواست لذت ببره . بعد از اينكه چندين بار خوار شد ، ضربه خورد ، له شد و ... ، سرش خورد به سنگ و تصميم گرفت كه بدون ِ موافقت ِ عقل ، كاري رو انجام نده . با اينكه حالا اون دخترك ِ سركش ، تبديل شده به يه دختر ِ حرف گوش كن و خوب ، و هزار بار اظهار پشيموني كرده و از عقل معذرت خواهي كرده ، اما اين عقل ، ديگه داره زيادي اين دخترك رو رنج مي ده . هر روز سرزنشِش مي كنه و بهش سركوفت مي زنه . يكي نيست بهش بگه ، بسه . اين دخترك فقط چند روزه كه خودش رو بخشيده ، فقط يه ماهه كه كابوس هايش تموم شده اند ، اون ديگه خوب مي دونه چطور رفتار كنه .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۱ ساعت 1:24 توسط نـ ـارنجی
|