دارم از تنهایی دق می کنم . حالم از خودم و زندگی که دارم به هم می خوره . از اینکه همیشه توی عشق ناکام بوده ام . از اینکه همیشه لقمه ی گـُنده تر از دهنم بر می دارم . از اینکه هیچ وقت به کم قانع نیستم . دارم این زندگی رو بالا میارم . این تنهایی رو . کاش دردها و حسرت ها رو بالا می آوردم . دارم دیوانه می شم . دارم فکر می کنم که اگه این افسردگی توی زندگی ِ من نبود ، اگه آرامش داشتم ، با این بلند پروازی هام ، چه موفقیت ها که به دست نمی آوردم . اما همیشه تنها بوده ام . و عمر ِ این تنهایی خیلی طولانی شده . دیگه صبری برام نمونده . دیگه امیدی برام نمونده . این تنهایی ، امونم رو بریده . دلخوشی توی زندگی ام ندارم . تمام ِ روز رو ، الکی سر می کنم . الکی روز رو شب می کنم . و هر روز از فکر ِ فردا و تنهایی ِ دوباره و دیوونه شدن ها ، اعصابم خورد می شه . تجربه کرده ام که در کنار ِ عشق ، من آروم ترین زن ِ دنیام . به این نتیجه رسیده ام که من برای تنها بودن آفریده نشده ام . برخلاف ِ این استقلال و تنهایی ِ امروزم ، من اصلاً نمی تونم تنها زندگی کنم . من عشق رو ، آرامش ِ آغوش ِ او رو تجربه کرده ام . چطور می تونم شب ها ، تنها و بی او بخوابم ؟ چطور می تونم صبح ها بیدار بشم و او کنارم نباشه ؟ چطور می تونم تنها غذا بخورم ؟ من دلم تنگ شده برای اینکه غذای من زودتر تموم بشه ، و من سرم رو بذارم روی پاش و با هم حرف بزنیم و او به غذاخوردن ادامه بده . من دلم تنگ شده برای اینکه بشینم پشتش ، از پشت بغلش کنم و با هم تلویزون تماشا کنیم . من دلم تنگ شده برای اون نصف ِ شب ها ، که توی خواب ، بغلم می کرد . من دلم تنگ شده برای اینکه بره بیرون و برگرده ، و من با بوسه هام صورتش رو رژی کنم . من دلم تنگ شده برای اون وقتی که دلخور بودم و اونم به روی خودش نمی آورد ، و وقتی دید من خیلی وقته که فیلم نمی بینم و پتو رو الکی کشیده ام روی صورتم ، اومد زیر ِ پتو و آشتی آشتی . من دلم تنگ شده برای وقت هایی که داشتم ظرف می شستم ، آروم و بی خبر می اومد توی آشپزخونه ، از پشت بغلم می کرد و می بوسید . من دلم تنگ شده برای اینکه از بیرون بیاد ، ببوسمش ، ببوستم ، زانو بزنه و من سرش رو بغل کنم و موهاش رو بو بکشم . من دلم تنگ شده برای اون وقتی که می خواست من رو ببوسه ، من از دستش فرار کردم ، دنبالم دوید و یه گوشه گیرم انداخت . اصلاً من دلم می خواد بازم که می خوام جلوی موهام رو سشوار کنم ، اون باشه و بگه "می خوای کمک ِ ت کنم ؟" ، و او سشوار رو بگیره و من موهام رو بپیچم . من دلم تنگ شده برای تمام ِ لحظه هایی که باهاش داشتم . با کسی که تاج ِ سَرَمه . دارم فکر می کنم که برای فرار از این تنهایی و این حسرت ، باید ازدواج کنم . وگرنه حتماً به زودی دق می کنم . بعد با خودم می گم "من او رو می خوام . من اصلاً میلی به مردهای دیگه ندارم" . و تمام ِ روز ، دیوانه ام .
دل ِ من ، "او" رو می خواد . حسرت داره من رو می سوزونه . من از خدا گلایه دارم .