ساعت 11 صبح ، یهو خبردار می شم که فردا صبح باید تهران باشم ، برای یه دوره ی کاری . بلیط ، به زور جور می شه . البته نه از فرودگاه ِ خودمون . تا 4:30 عصر اداره هستم . بعدش خودم رو می اندازم توی آرایشگاه . خوابم میاد . وسایلم رو نبسته ام . باید برم حمام . حوصله ندارم فکر کنم به اینکه یهویی باید 4 روز برم شهر  ِ دیگه . باید 4 روز با کسی بشینم که با حرف ها و روحیه اش ، من رو افسرده می کنه . و بدتر ، من رو پائین تر از خودش می دونه . اصلاً اینا هیچ ، احساس ِ تنهایی و دلتنگی می کنم . زنگ می زنم به دوستم و شوهرش ، تا ساعت 12 شب بیرون هستیم . ساعت 3:30 شب ، سه نفر بسیـ*ـج شده اند و بیل می کنند زیر  ِ شکم  ِ من ، که بیدارم کنند . اصلاً نمی دونم خوابیدم یا نه . می رم حمام ، کیفم رو می بندم ، و ساعت 5:30 با راننده ی اداره می رم فرودگاه . بیشتر از 3 ساعت طول می کشه تا می رسیم فرودگاه . ساعت 11 صبح تهران هستم . خُب خدا رو شکر موضوع ِ دوره طوریه که من از خانم  ِ همکار بالاتر هم هستم . اصلاً خوش نمی گذره . از صبح تا عصر توی کلاس هستیم . حالم به هم می خوره از اینکه خانم  ِ همکار ، این دوره رو سخت می گیره و به من هم استرس وارد می کنه . زورم می گیره از اینکه فکر می کنه من هیچی حالی ام نیست ( در صورتی که من همه چیز رو بار  ِ اول گرفته ام ، و برام نه تنها سخت نیست بلکه مسخره هم هست ) ، و سؤال هاش رو ، از من نمی پرسه و از استان های دیگه می پرسه . خدای من ! استاد ، درس رو 5 بار تکرار کرده ، اما اینا باز سؤال دارند . غیر از اینا ، سؤال های تُـ*ـخمی ِ بی معنی اش از استاد ، خوشحالم می کنه . اول که من رو آدم حساب نمی کرد و فکر می کرد نباید توی این دوره باشم و در حدی نیستم که این کار رو یاد بگیرم . فکر می کردند من باید نقش ِ نخودی و کمکی داشته باشم . اما حالا که فهمیده بعد از این ، چقدر کار می ریزه سر  ِ ش ، هی برنامه ریزی می کنه و کارها رو با من تقسیم می کنه . تازه ، داره قسمت ِ حمالی ِ کار رو می ده به من . بالاخره تموم شد . توی هواپیما هستیم . با خودم می گم کاش او رو داشتم ، زنگ می زدم بهش و می گفتم "دلم هوس ِ هندونه ی خنک کرده" ، بعد وقتی می رفتم خونه ، می دیدم قرمزترین هندونه رو ، با عشق گرفته و قاچ کرده و گذاشته یخ شده . اول سیر می بوسیدمش و بغلش می کردم ، بعد با هم هندونه می خوردیم .