ساعت 12 شبه . سَرو نشسته پای کامپیوتر و داره کارهاش رو انجام می ده . من و سپید نشسته ایم و جدول حل می کنیم . یعنی مسابقه می دیم . من هی غُر می زنم "من جدول بلد نیستم" ، "خوابم میاد" ، "تمرکز ندارم" ، "چقدر این جدول ها الکی هستن" ، "آخه من از کجا بدونم شبه جزیره ی کانادا اسمش چیه ؟" ، "آخه جدولی که خودش آخرش راهنمایی کرده باشه ، به چه درد می خوره ؟" ، "آخه من سریال تماشا می کنم ؟ از کجا بدونم اسم  ِ سریال ِ این بازیگر چیه ؟" . سپید می گه "کلمه ی درد ، سه حرفی" . سَرو ، همونطور که پشت به ما نشسته ، می گه "معمولاً می گن آخ ، نه وای . حالا یکی بزنید ببینید صداش چیه" . بی خبر بلند می شم و یکی آروم می زنم پشت ِ گردنش . می خنده می گه "واخ" . جدول رو ول می کنم . بی اینکه بخوام ، سر به سر  ِ سپید می ذارم . می گه "من ربع ساعت می شه که جدولم رو تمام کرده ام" . می گم "خُب گفتم که ، جدول هاش الکی هستن" .  سَرو می گه "ببین این مسخره ات کرد" . یه شوخی ِ دیگه هم با سپید می کنم . می گه "تن ِ ش می خاره" . و من قهقهه می زنم . همونجا درازکش می شم و چُرت می زنم . چند دقیقه بعد بیدار می شم و تکیه می دم به دیوار و پاهام رو بغل می کنم . و دوباره چشم هام بسته می شه . و ... آخیش ، چه رختخواب ِ خنکی . من چقدر پتو دوست دارم . طبق ِ معمول ِ هر شب ، پاهام رو می کوبم زمین و فحش می دم "گور بابای اداره . من دلم نمی خواد فردا برم اداره" .