* دیگران روزه می گیرن ، اونوقت من ِ روزه خوار ، چشم هام قیلی ویلی می ره ، دنیا برام زده ، سَرَم گیجه ، و خوابم میاد . تااازه ، عین ِ کسایی که می خوان روزه بگیرن ، سحر بیدار می شم و سحری می خورم ، صبحانه هم می خورم ، اونوقت شکمَم یَک قار و قوری می کنه که بیا و ببین .

 

* بین ِ خودمون باشه ها . اگه توالت ِ اداره گیر کرد و بالا اومد و ... ، کار  ِ منه . اون دفعه خمیر دندونم توی یقه ام (!) بود ، یهو افتاد رفت پائین . این دفعه ، سگک ِ کمربند  ِ مسخره ام ، یهو جدا شد و رفت پائین : )  احتمالاً دفعه ی دیگه ، خودم می رم پائین .

 

* یکی از بچه های روزمره نویس ، به پُست ِ خودش گفته بود "پُست ِ زرد ِ آبدوغ خیاری" . این پُست ِ منم همونطوره ؟ خُب وقتی آدم در مورد ِ خصوصی هاش ، دچار  ِ خودسانسوری شده باشه ؛ در مورد ِ یکی از اصلی ترین روزمره هاش ، که سَرو و سپید هست ، شک کنه که نکنه اونا خوششون نیاد هی اینقدر ازشون می نویسم ؛ سرش هم شلوغ باشه ؛ جز این پُست ، چیزی براش نمی مونه که بنویسه . یه قول ِ ساغر ، بخَشید .