دو روز خونه نبودم ، وقتی اومدم خونه ، دیدم اتاقم یه شکل ِ دیگه ست . اینهمه التماس می کردم به خواهری ، که کمک کنه و اتاق رو مرتب کنیم ، در می رفت از زیر ِ ش . اونوقت وقتی من نبودم ، خودش و مادری افتاده اند به جون ِ وسایل ِ من ، یعنی اتاق رو مرتب کرده اند . دااااغ کردم ، داااد ، هواااار ، خط و نشون کشیدم که "اگه دیگه از این کمک ها کردید ، خونه تون رو آتیش می زنم ؛ من مطمئنم کلی وسایلم رو روی هم گذاشته اید و داغونشون کرده اید ؛ ببین چطور اینهمه وسایل ِ سنگین رو گذاشته اید روی چمدون ِ نُو ِ به این گرونی ؛ من توی اون آشفته بازار ، جای وسایلم رو بلد بودم . حالا باید بگردم دنبالشون ؛ کاری می کنید که آدم وقتی بعد از چند روز میاد خونه ، حالش ازتون به هم بخوره ؛ اصلاً کو شارژر َ م ؟ من عجله دارم و پیداش نمی کنم . این اولیشه . اصلاً کی گفت شما مرتب کنید ؟ اصلاً شاید من یه چیز ِ خصوصی داشته باشم توی اتاقم . می گی فقط تو رفته ای اون توو ؟ من می گم خصوصی . یعنی ممکنه تو هم نامحرم باشی" . خلاصه دیروز توی خونه پاچه می گرفتم . کاری کرده اند که من به هیچ وجه دلم برای این خونه و آدم هاش تنگ نمی شه ، و تنها خونه ای که تووش آرامش ندارم ، خونه ی خودمونه . و باز دلم خواست پول داشتم و مستقل می شدم ، خونه ی خودم رو داشتم ، از تنهایی دق می کردم ولی آرامش داشتم .
هنوز شارژر پیدا نشده .
رو به خواهری : "کو دفترچه ام ؟ این دومی اش" . از مامانی اش می پرسه "اون دفترچه رو کجا گذاشتی ؟"
رو به خواهری : "کو سشوار ؟ این سومی اش" . از مامانی اش می پرسه "سشوار رو کجا گذاشتی ؟"
کو لوسیون ِ بدن َ م ؟ این چهارمی اش .