برای اینکه کمتر غصه بخورم ، هی هر روز با خودم می گم "خُب مرد ِ ایده آلم رو نتونم داشته باشم . مگه مجردی و ولخرجی بده ؟ خُب دختر ِ رؤیاهام رو به دست نیارم . حالا بچه با اینهمه زحمت و نگرانی ِ آینده اش ، چیه که من حال رو زهر ِ مار کرده ام برای خودم ؟" .
با سپید از کلاس برگشته ایم . توی حیاط ، قبل از اینکه بریم بالا ، یه نگاه به پنجره می اندازم . ساغر رو می بینم . گوشه ی پنجره ، پرده رو زده کنار ، فقط موهاش مشخصه ، اون موهای فر ِ خوشگلش . با ایستادن روی صندلی ، خودش رو رسونده تا پنجره ، و مشخصه که هی خودش رو می کشه بالاتر ، که بتونه توی حیاط رو ببینه . دلم قنج می ره وقتی تصور می کنم که چطور روی انگشت های کوچولوی پاش ایستاده و داره خودش رو می کشه بالا . صداش رو می شنوم ، با ذوق داد می زنه "آقایی ! مامانی اومد" . یهو دلم می گیره . به سن َ م فکر می کنم ، به تنهایی ام ، به مرگ ِ رؤیاهام . نمی دونم می شه از این لذت گذشت ؟ آیا حسرت نداره ؟ آیا به دلم نمی مونه که یه دُخمل ِ کوچولو منتظر ِ اومدنم باشه و با شنیدن ِ صدای ماشین ، سرک بکشه توی حیاط و چک کنه که آیا صدای ماشین ِ مامانشه ؟