هنوز دید َ م کامل نشده ، و هنوز کامپیوتر چشم هام رو اذیت می کنه . اما غیبت دیگه بسه . کم کم می نویسم . به خاطر  ِ دعاهای قبل از عمل ، احوال پرسی ها و تبریک هاتون ، مرسی مرسی مرسییییییی : )

در مورد ِ روزهای عمل ، چند پُست می نویسم .

 

 

با خودم می گم اگه بخوام در مورد ِ جراح ِ چشم پزشک تحقیق کنم ، هم یه سال طول می کشه ، هم آخرش به جایی نمی رسم . بین ِ دو اسم از 13 اسم که بهم داده اند ، از فامیل ِ یکی شون خوشم میاد ، باهاش نوبت می گیرم ، اونم نوبت ِ پس فردا . درجا می رم بلیط و مرخصی رو جور می کنم و فردا ظهر حرکت دارم . فقط مدارکم رو بر می دارم و می رم . می رسم تهران ، سریع ویزیت و آزمایشات رو رد می کنم و با صد تا تردید و اما و اگر ، تصمیم می گیرم که برنگردم جنوب ، و سه روز بعد عمل کنم . جراح َ م عوض می شه ، خودشون انتخاب می کنن . با خودم می گم "چرا حساسیت به خرج بدم ؟ مگه قبلی رو با تحقیق انتخاب کرده بودم ؟ تازه این یکی ، فوق تخصص داره و احساس ِ بهتری نسبت بهش دارم" . مهمانـ*ـسرا به زور جور می شه . رئیس ِ امروزم ( که البته بهتره بگم "یکی از دوست های خوبم" ) ، با اینکه سرش شلوغه ، تا بهش زنگ می زنم ، سه سوته مهمانـ*ـسرا رو ردیف می کنه . رئیس ِ دیروزم هم خیلی کمکم می کنه . تنها نگرانی ام ، اینه که همراه ندارم و ممکنه بعد از عمل ، چشم هام طوری باشه که نتونم تنها برگردم ، و به گـُه خوردن بیفتم . سَرو سرش خیلی شلوغه ، اما هر ثانیه بهش زنگ می زنم و گزارش  ِ کارهام رو بهش می دم و باهاش مشورت می کنم . همراهی اش خیلی کمکم می کنه . اینهمه ازم دوره ، اما انگار همرامه . شب ، مادری ناراحته و پشت ِ تلفن گریه می کنه . هی وضعیت ِ من بعد از عمل رو مجسم می کنه ، تنهایی ام رو می بینه ، دلش به حالم می سوزه و گریه می کنه . خُب کی ُ با خودم می آوردم ؟ همه یا درس دارن ، یا کار دارن ، یا بچه دارن . کی ُ هفت روز علاف ِ خودم کنم ؟ دلم می سوزه . بهش می گم توی مهمانـ*ـسرا اینهمه خانم هست که هوام رو دارن ، یکی شون تعارف کرده که برای عمل باهام میاد ، مریمی هم هست . دروغ می گم . من به مریمی نگفته ام که اومده ام تهران . من توی موقعیت ِ معمولی ، مزاحم  ِ کسی نمی شم ، دیگه چه برسه به روزهای ناتوانی ام . غروبه . دخترها هنوز نیومده اند . تنها هستم . نشسته ام روی تخت و گریه می کنم . پیامک می دم به مریمی . قرار می شه قبل از عمل برم دنبالش و با هم بریم کلینیک . دو روز فرصت دارم . موندگار شده ام و هیچی همراهم نیست . چشم هام به خاطر  ِ قطره و آزمایشات ، به نور حساس هستند و درد می کنند . می رم و وسایل ِ ضروری رو می خرم . شونه ، خمیردندون ، تاپ ، شلوار ، جوراب ، لباس زیر ، تیغ ژیلت ، کرم  ِ دست و صورت ، شامپو ، دستمال کاغذی ، دستمال توالت ، حوله و ... . توی دو روز  ِ باقی مونده ، همینطور الکی می چرخم و خرید می کنم . 3 تا مانتو می خرم ، 4 تا شلوارک ِ کتون و جین ، و ... . با خودم می گم "تا 4 روز بعد از عمل اینجام . از تنهایی و بیکاری و دراز کشیدن کف می کنم که . کاش جدول و سودُکو بگیرم و حل کنم" . می گن حسنی به مکتب نمی رفت ، وقتی می رفت جمعه می رفتم . حالا منم . یه عمر جدول حل نمی کنم ، حالا می خوام با چشم های عمل کرده ، بشینم پای جدول و سودُکو .

 

چندین کنسرو و نون شیرینی و کمپوت و نون ِ خشک ( که تاریخ مصرف ِ طولانی داره ) می گیرم و  می ذارم زیر  ِ تخت . بدترین وضعیت رو در نظر می گیرم . اینکه ممکنه بعد از عمل تا چند روز جایی رو نبینم . همه ی وسایل و خوراکی ها رو می چینم زیر  ِ تخت ، جاشون رو هم حفظ می کنم . یه بطری ِ آب معدنی ِ بزرگ می ذارم کنار  ِ تخت . دستمال کاغذی رو می ذارم کنار  ِ بالشم . روز  ِ عمل ، سحر بیدار می شم ، مدارک رو برمی دارم ، می رم دنبال ِ مریمی و می ریم کلینیک . عینکم رو در میارم ، باهاش خداحافظی می کنم و می رم توی اتاق ِ عمل . یه عمل ِ 10 دقه ای . از رفتار  ِ دکتر و دستیارهاش ، خیلی خوشم میاد . بعد از عمل ، پررو جلو میفتم ، به مریمی می گم "بیا ! من راه رو بهت نشون می دم" . دستش رو حلقه می کنه دور  ِ بازوم و می ریم توی حیاط و ساختمون ِ کناری . چشم هام باز هستند . عینک آفتابی زده ام . مُهر و امضاها رو می گیرم . 10 دقه که می گذره ، دیگه چشم هام بسته می شن . درد دارم و از چشم هام اشک میاد . می ریم مهمانـ*ـسرا . مریمی تا عصر پیشم می مونه . یه دقه می ره تا دم  ِ در  ِ حیاط ، که بلیط  ِ برگشت ِ من رو از برادر  ِ سَرو تحویل بگیره . میاد ، با نودل و نوشابه . می ره توی آشپزخونه و برام نودل می سازه . آخراش رو اون می ذاره توی دهنم . قاشق رو هواپیما می کنه و می بره توی دهنم .

 

شب ، حس می کنم ناخن توی چشم هامه ، از درد نمی دونم چیکار کنم . مُسکن می خورم و دراز می کشم . خوابم نمی بره . دخترها نشسته ان و حرف می زنن . 5 تا خانم توی یه اتاق ِ 6 تخته هستیم و یه اتاق ِ 10 تخته ی بزرگ هم هست ، که بعضی دخترهاش زیاد میان اتاق ِ ما . و یه مادر و دختر  ِ کـُرد از اون اتاق ، دائم احوالم رو می گیرن . دختر میاد ، با سیب های باغشون . میاد و می شینه و با یه دختر  ِ کـُرد  ِ دیگه که هم اتاق ِ من هست ، حرف می زنن . کلاً زده اند کانال ِ کـُردی . یه دختر  ِ کـُرد ِ دیگه هم هست ، در حین ِ کـُردی حرف زدن ، می گه "نارنجی ! نظر  ِ تو چیه ؟" . می گم "والا من کـُردی بلد نیستم . اول بگید چی گفتید ، تا من نظرم رو بگم" . دخترهای دیگه هم حرف می زنن . دراز کشیده ام ، اما گوشم با اوناست . گاهی اوقات هم من حرف می زنم . ساعت 12 شب ، تازه خوابم بُرده ، یهو انگار سیخ فرو می کنن توی چشمم ، از خواب می پرم و می شینم . از درد نمی دونم چیکار کنم . دیازپام و بروفن می خورم و دراز می کشم .

 

 

 

ادامه دارد : )