تموم شد . چیزی که همیشه دغدغه اش رو داشتم . اینکه چشم های ضعیفم ، چقدر من رو اذیت می کردند . بعضی وقت ها می گم باورم نمی شه که بالاخره تصمیم گرفتم و اقدام کردم . گاهی اوقات ، شب ها که سَرَم رو می ذارم روی بالش ، یه لحظه دستم می ره سمت ِ چشم َم ، که یعنی عینک رو در بیارم و بذارم کنارم . چند بار موقع ِ قطره ریختن ، یه لحظه خواسته ام عینک رو بردارم و قطره بریزم .
اطرافیان و همکارها ، من رو کشته اند از بس می گن "چقدررر لاغر شده ای ! دیگه رژیم نگیر !" . من وزنم ثابت مونده ، رژیم ِ لاغری هم ندارم . به خاطر ِ اینکه عینک ندارم ، و به خاطر ِ گود ِ زیر ِ چشم هام ، فکر می کنند لاغر شده ام . دارم به قیافه ی بدون ِ عینکم عادت می کنم . بقیه هم عادت می کنند . تا اینجاش که راضیم . خُب باید چند ماه بگذره که دید َ م کامل و واضح بشه . فعلاً چهل روز گذشته . چند هفته ی دیگه هم معاینه دارم . وااااای خدا . دوباره باید اینهمه راه رو برم تهران و برگردم . به اتوبوس و 30 ساعت رفت و برگشت و تنهایی و گردن درد و کمردرد و باسن درد و سر رفتن ِ حوصله که فکر می کنم ، سَرَم گیج می ره .
تا حالا ، شما و اطرافیانم بهم گفته اید "چشم های نو مبارک" . حالا خودم به خودم تبریک می گم .