آقای خواستگار ، بعد از اینکه تمومش کردیم ، چند روز بعد زنگ زده می گه نظرت عوض نشده ؟ می گم نه . بهش نمی گم که دیگه کلاً جواب ِ من منفیه ، و اون فکر می کنه اگه من رو قانع کنه که برای من بیشتر از بقیه وقت می ذاره ، بله رو می گم . دیگه برنامه ی فشرده اش برام مهم نیست . امتیازهای منفی اش اون شرایط ِ خوب ِ ش رو می پوشونن . هی دوباره نظرات ِ بی خود ِ خودش و دوست هاش رو تکرار می کنه . می گم من رو با زن های دوست هات مقایسه نکن . من و اونا ، هیچ شباهتی به هم نداریم . من روش ِ زندگی ِ اونا رو قبول ندارم . می گم آیا تو شُروط ِ من رو قبول کرده ای ؟ باهاشون کنار میای ؟ می گه نه . می گم پس چرا زنگ زده ای ؟ هی چونه می زنه و سعی می کنه نظر ِ من رو عوض کنه . حذف توو سرش بخوره . حاضر به کم کردن ِ هیچکدوم از تفریحاتش نیست . می گه تو خودخواهی . بحث نمی کنم . می گم آره من خودخواهم . می گه "گذشت داشته باش" . می گه من از خیلی چیزا گذشت کرده ام ، تو هم گذشت کن . مردک گـُه می خوره . مثلاً من چه امتیاز ِ منفی دارم که داره نادیده می گیره ؟ می گم این "خیلی چیزا" که می گی ، بگو من بدونم چی هستن . نمی تونه چیزی بگه . کم میاره . دلم می خواد بشورمش بذارمش کنار . ولی چون در سطح ِ من نیست ، بحث نمی کنم . اصلاً ارزش ِ این رو نداره که اعصاب ِ خودم رو خورد کنم . از آدم ِ بی شعور چه توقعی دارم من ؟ تقصیر ِ خودش هم نیستا . با یه مُشت آدم ِ بی شعور رفاقت داره . بیشتر از این ازش بر نمیاد . مردی که 9 سال از من بزرگتره ، هنوز معنی ِ گذشت رو نمی دونه . با این حرف هاش ، هی از چشمم میفته . وقتی می گم کل ِ آشنایی و خواستگاری رو از ذهنم پاک کرده ام ، تعجب می کنه . می گم خُب وقتی تو آخرین بار تند و زشت حرف زدی ، و می دونم به درد ِ هم نمی خوریم ، دیگه دوباره فکر کردن نداره که .
اینقدر چونه زد ، گفتم نظرم عوض نمی شه و شُروط ِ من سر ِ جاشه . می دونستم قبول نمی کنه ، یه جوری لجبازی کردم ، که دیگه برنگرده . براش سخت ترش هم کردم . اگه قبلاً می گفتم بعضی چیزا رو کم کن . این دفعه گفتم باید حذف کنی . دلم می خواست هر چه زودتر ، این موضوع تموم بشه و مسیر ِ قبلی ِ زندگی ام رو برم . همون شد که فکر می کردم . کوتاه نیومد ، خداحافظی کرد و تمام .