دو سه ماهیه که توی خونه مون ( اتاق ها ، حیاط و دستشویی ) پونصدپا می بینیم . ظاهراً توی خونه ی همسایه ها هم دیده شده . من اسمش رو گذاشته ام پونصدپا ، چون اندازه اش نصف ِ یه هزارپاست . اولاش حساس بودم ، اما الآن اینطور نیستم . تا حالا چند تاش رو توی دستشویی کشته ام ، یکی توی حیاط و یکی رو توی هال . تعدادش فقط این نیست . ظهره و من خوابم ، و هی حس می کنم یه چیزی داره روی بازوم رژه می ره . با چشمای خوابالو ، از توی یقه ام ، یه نگاه به بازوم می اندازم و می بینم جناب ِ پونصدپا هستند ، نه مورچه . و یهو خواب از کله ام می پره و دو متر می پرم هوا و خواهری میاد کمکم که لباسم رو در بیارم . با سـ ـوتین نشسته ام و هی هراسون دارم لباس رو می تکونم . پیداش نمی کنم ، می گم نکنه توی موهام گیر کرده باشه . خواهری که روی فرش ِ تیره و هزار رنگ پیداش می کنه ، خیالم راحت می شه و می گیرم می خوابم . این موقع بود که آقای پدررر زحمت کشید و کمی به فکر فرو رفت و مادر بهش گفت که پودر  ِ سمی بخره . داداش کوچیکه می گه این چیزی نیست که . من هر شب توی اتاق ِ مادر بزرگ ، چند تاش که میان روم رو می گیرم و پرت می کنم اونطرف . ساعت چهار صبح دارم الگو می کشم ، که یهو می بینم یکی اش داره به سرعت به طرفم میاد . زیر  ِ دستم پُر از روزنامه ست . می ره و لای روزنامه ها گم می شه . هر چی می گردم ، پیداش نمی کنم . وقتی فقط یه بار ، خونه رو جارو می کنم ، بیش از 14 پونصدپای مُرده ی خشک شده ، روی فرش و کناره های دیوار پیدا می کنم . توی اتاقم هم چند تا مرده اش رو پیدا کرده ام . دیگه برام عادی شده . وقتی می بینم ، انگار چوب ِ سیب می بینم . وقتی خواهری کنار  ِ اون دیواری که من یه عالمه هزارپای مرده اونجا پیدا کرده ام ، می خوابه ، بهش می گم برو اون سمت ِ اتاق بخواب . کـ ـون ِ مبارکش رو نیم متر می کشه اونطرف تر و به حالت ِ اریب می خوابه . بهش می گم هووووو خیلی دور شدی ؛ دیگه هیچ هزارپایی بهت نمی رسه .

 

می دونید عکس العمل ِ پدرررر در مورد ِ حرف ِ من که می گم باید یه کاری بکنه ، چیه ؟ می گه باید خدا رو شکر کنید . این که چیزی نیست . خونه ی مردُم ، مار داره . و ما هم لذت می بریم از این حرف ِ پدرررر ، و دیگه هیچ نگرانی نداریم !!!