* لامپ ِ دستشویی ِ خونه ی سَرو و سپید ، آبی بود . رنگ ِ خوبی بود . من هر بار می رفتم داخل ، هی به پوستم ، لباس هام ، لاک َ م و دمپایی نگاه می کردم . رنگ ِ همه چیز عوض می شد . یه بار موقع ِ پریودی ، یه لحظه ترسیدم . به جای قرمز ، سبز ِ جلبکی دیدم : )
سَرو رفته دستشویی ، صداش میاد که می گه "یه بار باید بیایم اینجا شام بخوریم" . من و سپید هی فکر می کنیم منظورش کجاست . می گه اینجا نور ِ قشنگی داره ، فضاش خوبه . منظورش دستشوییه : ) کنار ِ جیگرکی پارک کرده ایم ، بوی جیگر میاد ، می گه "اصلاً لازم نیست شام بخوریم . خوبه آدم اینجا پارک کنه و نون ِ خالی گاز بزنه ، با بوی جیگر" . یه وقتایی که نه ، 99 درصد ِ اوقات ، داره شوخی می کنه . من شوخی هاش رو دوست دارم ، لهجه ی قشنگش رو هم دوست دارم . اینجور مواقع ، دلم می خواد فشارش بدم . همینکار رو هم می کنم . رژ ِ من گذاشته روی اُپن ، می بینم ایستاده کنار ِ اُپن ، پُشت به ما . معلومه داره چیکار می کنه . داره کنجکاوی می کنه . بر می گرده ، رژ ِ جیگری ِ پسرکش ِ من رو زده و لبخند می زنه . دست هام رو می شورم و می رم از پشت سمت ِ سَرو ، لباسش رو ناز می کنم . می گم تو چه پسر ِ خوبی هستی . بعد از یه کم می گم "خُب دیگه کافیه ، دست هام خشک شد" .
* ساغر داره بزرگ می شه ( سه سال و هفت ماهشه ) . دعواش می شه ، باباش می خواد آرومش کنه ، داد می زنه می گه "به من توضیح نده" . یا می ره توی اتاقش و می گه "می خوام تهنا باشم" . توی ماشین ، بین ِ دو صندلی ِ جلو ایستاده و یهو گریه می کنه . می گیم چی شده ؟ می گه "عصبانیَم" . من و سپید همدیگه رو نگاه می کنیم . اولین باره که اینطوری می گه . یا مثلاً گریه می کنه و می گه "ناراحتم" . این جمله اش آدم رو خیلی ناراحت می کنه . یه سوزی توی صداش هست . از ماشین پیاده شده ام ، می گم "ساغری ! خدافظ" . داد می زنه "دوس ِ ت دارم" . منم داد می زنم "منم دوس ِ ت دارم" . می گه "من سه تا دوس ِ ت دارم". می گم "من هفت تا دوس ِ ت دارم" . می دونم که برای او ، هفت ، عدد آخره . هفت یعنی خیلی ، یعنی کامل . وقتی می خواد بگه همه تون ، می گه "هفت تاتون" . به باباش می گه "تو خودت آقایی ِ منی" . به من می گه "تو خودت خاله نارنجی ِ منی" .
* فندق این چوب ِ دکترها رو دوست داره . هنوز دکتر حرف نزده ، فندق دهنش رو وا میکنه که یعنی دکتر چوب بذاره . یا وقتی وارد می شه ، درجا می گه "چوب بده" . 4 تا چوب از دکتر گرفته آورده . به خودکار می گه "آبی" . جیغ می کشه و به دکتر می گه "بده ، آبی" ، خودکار ِ دکتر رو بر می داره و نمی ذاره بنویسه . نصف ِ شب بیدار شده ، به جای اینکه بگه "مامانی" ، می گه "عمه" . البته فکر کنم منظورش خواهریه . بیشتر با اون اُخته تا من . من رو کمتر می بینه . با خواهری یه عالمه عکس داره ، با من فقط شاید 5 تا . چون من همیشه پشت ِ دوربینم .
* مرحوم مورفی زنده نیست که یه قانون به قوانین ِ ش اضافه کنه . یعنیا ، هر بار که من می رم توی حیاط و پام رو می ذارم توی دمپایی که برم دستشویی ، یهو مادربزرگه از اتاقش میاد بیرون ، یعنی می خواد بره دستشویی . خُب اون ارجحیت داره . پس من بر می گردم داخل . حالا اگه من برسم تا دستشویی ، و او هنوز نیومده باشه ، همین که در ِ دستشویی رو می بندم ، صدای واکر ِ ش میاد . با اعصاب خوردی میام بیرون دیگه . اصلاً من تا جایی که یادم میاد ، همیشه از اینکه خونه مون یه دستشویی داره ، اعصابم خورد بوده .