لباس های چوب لباسی ِ دم ِ در ِ اتاقم داشت تکون می خورد ، فهمیدم فندق داره میاد داخل . حالا نه در زده ، نه من پرسیده ام کیه . اومده توو ، می گه "منم" . منم که طبق معمول جیغ می کشم و قربون صدقه اش می رم . آهنگ ِ بی واژه ی محمد اصفهانی گذاشته بودم ، بعد این هی سرش رو تکون می داد و با همون ریتم ِ آروم می رقصید . براش آهنگ ِ سوسن خانم گذاشتم ، آهنگ ِ بیس ِ احسان و سامیار گذاشتم ، این بیچاره اینقدر رقصید ، اینقدر رقصید ، که دیگه سرش گیج می رفت و خیس ِ عرق شده بود . نمی شد جلوش رو گرفت . آهنگ رو قطع کردم تا بتونه بشینه . بیچاره بچه قر توو کمرش مونده بود .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۸ ساعت 8:22 توسط نـ ـارنجی
|