جمعه صبح دیر بیدار شدیم ، ساعت ۶:۳۰ . خواستم غر بزنم بگم این موبایل هم مثل ِ قبلیه ، زنگ نمی زنه . دیدم نوشته ساعت خاموش شد . پس به روی خودم نیاوردم و بلند شدم و آب ِ جوش آماده کردم ، خواهری هم به زور ِ من آب ِ یخ ساخت . هی دخترا زنگ می زدند ، هی به خواهری می گفتم بگو هنوز آب جوش نیومده :دی خلاصه وسایل رو گذاشتیم توی ماشین و رفتیم دنبال ِ دخترا . تمام ِ راه ، اینا من و خواهری رو مسخره کردند ، که صبح ِ به این زودی ، آرایش کرده ایم . زورشون گرفته بود : ) گفتند ما آرایش نکردیم چون فکر کردیم با شنا کردن پاک می شه . من عمداً آرایش کردم . نه برای کسی . برای اینکه می خواستم عکس هام خوب در بیاد . خلاصه نون گرفتیم و رفتیم یه پارک ، لب ِ دریا . اول پدر ِ سرسره ها رو در آوردیم ، یه عالمه جیغ کشیدیم ، یه عالمه عکس و فیلم گرفتیم ، روی سرسره ، روی شن ها ، لب ِ آب ، بعدش نشستیم صبحونه خوردیم ، و دوباره رفتیم سراغ ِ سرسره ها : ) عـُقده مون رو خالی کردیم . کوچیکترین سرسره رو هم سوار شدیم که به دلمون نمونه . آب بالا بود و ساحل ِ ماسه ای نداشت که بخوایم توی ماسه ها شکل بکشیم و عکس ِ خوب بگیریم . حوصله ی شنا هم نداشتیم . بعدش رفتیم سه تا پارک ِ دیگه ، هی سوار ِ ماشین شدیم ، هی پیاده شدیم ، هی سوار شدیم ، هی پیاده شدیم ، تا یه تاب ِ درست و حسابی پیدا کنیم ، که دخترعمه کوچیکه تاب بازی کنه . دلش کشیده بود . بعدش رفتیم لب ِ دریا ، نشستیم روی سنگ ها ، پاهامون رو گذاشتیم توی آب ِ یخخخخ ، و موج میومد . من تا کمر خیس می شدم و تکون نمی خوردم . بعدش قایق سوار شدیم و یه دور ِ کوچولو زدیم و جیغ کشیدیم . یه عااالمه هم تاب بازی کردیم و اومدیم خونه .
پی نوشت :
و اینجا هم انگشت ِ پای خودم رو توی عکس در آورده ام ، که یه وقت حقم ضایع نشده باشه . من گناه دارم خـُب . همش پشت ِ دوربینم : (