به فندق می گم یه شعر بخون .

با زبون ِ خودش ، می خونه :

منم منم مادرتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

غذا آوردم براتون

 

 

وقتی دوربین رو نمی دم دستش ، یا نمی ذارم سرش رو بندازه زیر و بره توی اتاقم ، همین که می بینه با اخم و جیغ زورش بهم نمی رسه ، انگشت ِ اشاره اش رو می بره بالا و با اون لبخند  ِ قشنگش می گه "اجازه می دی ؟" . همین که ماشین رو می برم توی حیاط ، می دوه روی پله ها و داد می زنه "اجازه می دی ؟" . من و خواهری رو ، با اسم  ِ من صدا می زنه . به هر دومون می گه "عمه نارنجی" . الآن مکه ست . پای تلفن ، خواهری اومد باهاش حرف بزنه ، هنوز سلام نکرده ، به خواهری می گه "اجازه می دی ؟ کاکائو میاری ؟" . این یعنی اینکه خواهری رو با من اشتباه گرفته : )