با خواهری ، رفتیم که یعنی یه نیم ساعت به فندق سر بزنیم و بعدش بریم بازار . من رو که می بینه ، هول می کنه می گه "اماتیز" . می گم مگه من شکل ِ اسمارتیزم ؟ صدا دار می خنده . می گم "فندق کاری نداری ؟ ما بریم" . می گه بریم . می گم کجا بریم ؟ با زبون ِ خودش ، با ذوق می گه "با ماشین ِ عمه نارنجی" . حافظه اش خوبه . خیلی کم سوار  ِ ماشینم شده ، و اینکه خوب می فهمه که ماشین ِ منه . دلم نیومد ولش کنیم و بریم بازار . گفتم این بچه سه هفته ست که جایی نرفته . دو هفته که توی مکه توی هتل بوده ، الآن هم نشسته اند خونه ، که یعنی مردم بیان دیدنشون . بردیمش شهر بازی ، کلی بازی کرد ، توی ماشین هم کلی قر ریخت ، بعدش رفتیم خونه . سر  ِ سفره ، چسبید به کمر  َ م ، دست هاش رو حلقه کرد دور  ِ گردنم و هی تاب خورد . گفتم خب خوبه ، دست هاش رو با مانتوم پاک کرد . بعدشم دهنش رو کشید پشت ِ کمرم . بعدشم شونه ام رو گاز گرفت و رفت : )  موقع خداحافظی هم ، می گه "بیام" . نشستم جلوش ، دستش رو انداخت دور  ِ گردنم ، که یعنی بغلم کن تا بریم . آخرش مامانش با دفتر  ِ نقاشی سرگرمش کرد ، تا ما فرار کنیم .

 

خوشم میاد که خانواده ی مادری اش رو یه هیچی اش حساب نمی کنه ، اما همش میاد پیش ِ ما می شینه . همه خدافظی کردند ، گفت خدافظ ، اما ما که خدافظی می کنیم ، می گه "بشین" ، یا اینکه دنبالمون میاد : )

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

در مورد ِ ماشین ، مرسی بابت ِ نظراتتون . همیشه اسپری می زدم توی ماشین ، اما یه بوگیر  ِ خوشگل هم خریدم : )  نظرات ِ سَرو رو هم دوست داشتم . پس ، فاصله ی صندلی ها رو تنظیم کردم ، داشبورد و صندوق رو مرتب کردم ؛ داشبورد و ... رو واکس زدم ؛ لاستیک ها رو مشکی کننده زدم ؛ و موسیقی مناسب آماده کردم .