* من آدمی هستم که هی دنبال بچه راه می رم و هی بهش می گن نکن ، این رو بر ندار ، پرت نکن ... . اون دو روزی که فندق خونه مون بود ، هم پدرم در اومد ، هم خیلی ناراحت شدم ، که بچه رو چندین بار تهدید کردم که "اگه اینکار رو کنی ، نمی ریم پارک" ، "حالا که اینکار رو کردی ، اصلاً پارک نمی ریم" . منت کـُش ِ ش کردم . البته خانم پررو هم هستا . ما از برنامه هامون می زنیم و وقت می ذاریم و می بریمش پارک ، بعد وقتی عروسک ِ خواهری رو خودکاری می کنه و خواهری عروسک رو ازش می گیره ، قهر می کنه می گه "اصن من کـَهرم ( قهرم ) ، دیگه هم پارک نمیام" : ) توی پارک ، یه دختره رو هل می ده ، بهش می گم نازش کن ، یه هل ِ دیگه می ده . می گم یا معذرت خواهی می کنی ، یا می ریم خونه . معذرت می خوای ؟ یا بریم ؟ تخص می گه بریم . آی مغروره . به کم هم راضی نیست . 2 سالش بیشتر نیستا ، اما سرسره کوچیکه رو نمی ره . بزرگه رو انتخاب می کنه . ظهر که مامانش زودتر از من اومده خونه ، کش اومده ، گفته عمه نارنجی کو . بیچاره بیشتر منتظر ِ من بوده ، تا منتظر ِ مادرش . شایدم اماتیز می خواسته : ) شایدم گوشی . همین که من رو می بینه ، می دوه و می گه "الو" .
* کمککک . اتاق رو ریخته ام بیرون ( می دونم که برای بار ِ دوم دارم می گم . ولی بذارید بگم ) ، بعد نه وقت مرتب کردنش رو دارم ، نه اعصابش رو : ( یا خسته ام ؛ یا فندق خونه ست و نمی شه به وسایل دست زد ؛ یا همکارم نبوده و حجم کار زیاد بوده و بهم فشار اومده ، و با وجود ِ خستگی رفته ام کلاس ِ گریم ، تا شب . بعدشم یا خرید داشته ام ، یا اومده ام خونه ، و بیهوش شده ام ؛ یا حوصله نداشته ام و دلم گرفته بوده ؛ یا خوابم می اومده ؛ یا فردا دو تا امتجان دارم ، یکی اکسل ، یکی حیثیتی ، و نشسته ام خونده ام ؛ یا ... . خلاصه کمککک .