به فندق که نگاه می کنم ، می گم دیگه حسرت ِ بچه ندارم ، همین که شیرین زبونی های فندق ، عشوه هاش ، ناز کردن هاش رو می بینم ، همین که پدر  ِ صاحابم رو در آورده از بس اذیت می کنه ، برام کافیه و همه چیز  ِ بچه رو تجربه کرده ام . کم ادای دایی اش رو در می آورد ، حالا ادای عصبانی شدن ِ من رو هم در میاره . مگه می شه جلوش چیزی خورد ؟ می گه منم می خوام . باید بهش بدی . مگه می شه آرایش کرد ؟ از اول تا آخرش می گه برای منم بزن . سه رنگ سایه روی دستش می زنم ، ولی براش کافی نیست . شاید می خواد 120 رنگش رو براش بزنم . دارم چند تا پارچه رو هی می ذارم روی خودم و فکر می کنم که بهم میاد یا نه ، باید تک تک ِ پارچه ها رو روی تن ِ اون هم بندازم ، وگرنه می بینم لب و لوچه اش آویزونه و طوری با بغض نگام می کنه انگار زده امش . همین که فکر می کنه من حواسم نیست ، عین ِ جت می دوه سمت ِ اتاقم . اون روز می گه کانگورو می خوام . می گم از کجا بیارم ؟ می گه زیر  ِ تلویزیون ِ ت هست . چند وقت پیش ، فقط یه لحظه ، جعبه ی دایناسورهای کوچولو رو دید ، گفتم این مال ِ خودم نیست . چه خوب دیده . خلاصه صاحبشون شد . اون روز می بینم نیستش . می رم توی اتاقم ، می بینم رفته نشسته روی صندلی ِ کامپیوتر ، موس رو گرفته دستش ، می گه عکس بیار . باید ببینید چطور موس رو می گیره و هی دکمه های کیبورد رو می زنه . یکی نفهمه فکر می کنه مهندس ِ کامپیوتر دنیا اومده . سر  ِ لاک زدنش که بساط داریم . خواهری بهش می گه به این دست نزن ، مال ِ عمه نارنجیه . می گه می خوام بدم به بابام . می ده به باباش ، بعد عصبانی به باباش نگاه می کنه می گه "بی تربیت ! این مال ِ عمه نارنجیه . چرا بی اجازه دست زدی ؟" با اینکه خیلی دعواش می کنم ، گاهی نیست که من نباشم و سراغم رو نگیره . بعد هر وقت ازش ناراحت می شم ، هی میاد خودش رو بهم می چسبونه ، یا می بوسه ، یا خودش رو می اندازه توی بغلم ، که یعنی از دلم در بیاره . خلاصه نظر من رو در مورد بچه دار شدن عوض کرده . بچه بیارم پدرم رو در بیاره ؟