نارنجی ، دلش گرفته
اولین و قدیمی ترین دوستَم چند شب پیش بله بُرونش بود . ما همیشه شوخی می کردیم که هر کی زودتر خواست بره خونه ی بخت ، باید به کَسی بله رو بگه که یه برادر مجرد هم داشته باشه . یکی اش برای من و یکی اش برای اون . فرض می گردیم اگه جاری بشیم ، آیا همیشه همینقدر صمیمی می مونیم ، یا اینکه می شیم کارد و پنیر ؟ قبلاً همه حسادت می کردند به رابطه ی ما . ولی حالا چند ساله که بین ِ دلهامون فاصله افتاده . فقط به اندازه ی یه خونه بین ِ خونه هامون فاصله ست ، اما بین ِ دلهامون ... . همیشه خودم رو مقصّر می دونم . من خودم رو اینقدر غرق ِ کار و چیزهای بی ارزش کردم ، که دیگه وقتی برای اون نداشتم . وقتم پُر ِ پُر بود . البته یه وقتایی هم که من دلم می خواست با هم بریم بیرون ، اون وقتش پُر بود . وقتی شنیدم که چند روز ِ دیگه عَقدشه ، هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت . خوشحال از اینکه از تنهایی و مخصوصاً از اون شرایط ِ بد ِ خونه شون راحت شد . با اینکه می دونم ما مدتهاست که از دل های همدیگه خبر نداریم ، اما انگار انتظار نداشتم که اول همه خبردار بشن ، آخر از همه من بدونم . می دونم که نباید این توقع رو داشته باشم ، ولی خُب ، دلم گرفت . توی عمرم فقط با دو نفر صمیمی بودم . یکی اش ازدواج کرد و رفت شهر ِ دیگه . گاهی که خیلی دلم براش تنگ می شد ، می گفتم اشکال نداره ، من هنوز این یکی دوست رو دارم . ولی حالا ، هیچکدوم رو ندارم . با اینکه سالهاست به هیچکی حرف ِ دلم رو نمی زنم ، سالهاست که خودم به تنهایی کارهام رو انجام داده ام و هیچ کَسی پشتیبانَم نبوده ، ولی الآن احساس می کنم یه چیزی رو دارم از دست می دم . همیشه به خودم می گفتم یه دوست ِ خوب ، برای تمام ِ عمر ِ آدم خوبه . ازدواج که کنم ، نیازَم به اون بیشتر می شه . آدم همیشه به یه دوست نیاز داره که پیشِش درد دل کنه . اصلا درد دل نَه ، بشینَن از روزمره حرف بزنند تا کمی از فکر ِ مشکلات آزاد بشَن . از نظر ِ همدیگه استفاده کنند . و توی خیلی مسائل می تونن کمک حال ِ همدیگه باشن . همیشه این ترس رو داشتم که نکنه همسر ِ دوستم طوری باشه که ارتباط ِ ماها قطع بشه .
دیشب خواستم براش sms بدم و بگم که "قرارمون یادت رفت ؟ دو تا داداش رو یادت رفت ؟ یعنی سر ِ من بی کلاه موند ؟ مبارک ِ ت باشه خانومی". همین که خواستم بفرستمش ، یادم اومد که این خبر رو از طریق خبرنگار ِ B.B.C شنیده ام و باید فعلاً خودم رو بزنم به نفهمی ، تا اینکه خودش به من بگه .
پی نوشت :
خبرنگار ِ B.B.C ، فامیل مشترک ِ بین خانواده ی من و خانواده ی دوستم می باشد .