* جديداً شب ها ، بحث ِ من و خواهري سر ِ اينه : "امروز صبح تخم مرغ آب پز توي سفره بود ؟" من معمولاً وقتي آقاي پدر توي اتاقه ، حرف نمي زنما ، نمي دونم چطور شد جلوش به مادري گفتم چون بدنسازي مي رم ، بايد سفيده ي تخم مرغ بخورم . حالا هر چي مادري بهش مي گه نارنجي صبح وقت نداره تخم مرغ آب پز بخوره ، باز هر صبح ، وسط ِ سفره ، دو تا تخم مرغ داريم كه روشون با خودكار علامت زده ، يعني اينا آب پز شده اند . و دو تا كه ضربدر ندارن ، و يعني اينا خام هستند . البته به اين ضربدرها نبايد اطمينان كرد . يه روز صبح خواهري مي خواست يكي رو نيمرو كنه . هر دومون ، هر چهارتاش رو هي اينقدر تكون داديم ، به نظر همه پخته ميومدن و خواهري صداش در اومد كه "وااااي ، خودمون رو مسخره كرده ايم . اصلاً مي رم از يخچال بر مي دارم". يه وقتايي هم مي بيني ضربدر داره ولي مي شكوني و بايد جمعش كني . گفتم كه ، حالا دقيقاً سه سال طول مي كشه تا آقاي پدر دست از آب پز كردن و تخم مرغ نپخته توي سفره گذاشتن برداره . الآن يه ماهش گذشته . به مادري مي گم تخم مرغ ها رو قايم كن . مي گه خودش مي ره مي خره . مادري مي گه خب باهاشون سالاد الويه مي سازم . كار ِ ما مثل اينه كه يه دكمه داريم ، مي ريم براش كت مي سازيم . اصلاً تا كي ؟
* اين فندق ، ما رو كشته از بس مي گه آهنگ ِ بابا كرم بذار . بعد تور ِ فسفري اش رو بر مي داره ، دو سرش رو مي گيره و سعي مي كنه گردن بشكونه . رفتم از همه رنگ تور براش خريدم . بعد از اينهمه دمپايي ِ توي حياط ، يه دمپايي هم به اسم ِ مادري خريدم ، تا هي فندق دمپايي رو از پاش در نياره . فحشش هم "موونوو" هست . همينكه بر خلاف ِ ميلش رفتار كني ، چنگ مي زنه به صورتت و مي گه "موونوو" . الآن يه زخم ِ كوچولو روي بيني ِ منه . موونوو ، بر گرفته از اسم ِ خالشه (مونا) : ) يكي اسم ِ طرف رو كج كرده و بهش گفته موونوو ، بعد نه كه اينا خجالت كشيده اند و هي نچ و نوچ كرده اند ، بچه فكر كرده يه جور فحشه . خانم ، شونه ها رو ناپديد كرده بود . هر چي خواهري گشت ، پيداشون نكرد . اومدم چيزي بندازم سطل ِ آشغال ، هر سه شونه تووش بود : )
دايي ِ فندق ازش مي پرسه "امروز چند تا اذيت كردي ؟" . جواب مي ده "پنج تا . آرد ريختم ، آب ريختم ، كاغذ خورد كردم ، ..." .
* روز ِ باروني ، شيشه ي جلوي ماشين رو ، برف پاك كن تميز مي كنه و هي اينور اونور رفتنش و صداش روي اعصابه ، بعد هر چند لحظه يكبار هم ، برف پاك كن ِ شيشه ي پشت رو بايد بزني ، بعد آينه بغل ها هم كه تعطيل ، خيس ِ خيس هستند ، و رانندگي براي من يكي خسته كننده مي شه . ديد ِ كافي نيست و هي بايد احتياط كني . بدبخت اوني كه توي اون بارون ، آموزش ِ راهنمايي رانندگي داره .
اينكه آدم يه روز ِ ابري و باروني ِ قشنگ رو از دست نمي ده و با دوست هاش زير ِ نم نم ِ بارون واليبال بسكتبال فوتبال ( يه بازي از تركيب ِ اين سه ) بازي مي كنن ، و بعدش مي شينن چاي و مسقطي مي خورن ، يعني اينكه اون روز يه روز ِ خيلي خوب بوده : )
پي نوشت :
- والا من نمي دونم چند نفر اينجا رو مي خونن . از بس مدتيه دير به دير مي نويسم ، نمي دونم خواننده اي هم مونده يا نه . يه وقتايي كه مي خوام بنويسم ، مي گم "كسي نمي خونه كه".
- من تازه فهميدم كه گوگل ريدر باز درست شده . چه خوب . دوباره لينك ها رو هي بالا پايين مي كنم و هي بلاگ هاي بولد شده رو كليك مي كنم و پست هاي جديد رو مي خونم ، و هيچ آدرسي از قلم نميفته . اصلاً از وقتي اين ريدر از كار افتاد و گوگل پلاس اومد ، من ديگه وب نخوندم . دوباره مي خونم : )