هر روز به خودم قول های زیادی می دم . که بیشتر به ظاهرم و به جسمم برسم ؛ که منظم اینجا بنویسم ؛ که مطالعه کنم ؛ که ورزش کنم ؛ که به علاقه مندی هام بپردازم ؛ که یه عاااالمه لباس بدوزم ؛ که ... ؛ ولی اصلاً حوصله ندارم. اینهمه اشتیاق ، اینهمه انگیزه ، نمی دونم هی هر بار کجا می ره . فقط یه چیز من رو خوشحال نگه داشته و بهم انگیزه ی ادامه و پیشرفت می ده وگرنه این جو ِ خونه و بحث ِ طلاق ِ برادره که فعلاً به دلایل امنیتی ، اینجا در موردش توضیح نمی دم ، کل روزهام رو نابود کرده. همه مون رو نابود کرده. دغدغه ی طلاق ، و اینکه آیا از اون بچه ی تقریباً معلول خوب نگهداری می شه یا نه ، اینکه نکنه برای درمانش دیر بشه ، خیلی ذهنم رو مشغول کرده و ناراحتم . هر چی می خرم ، جفت می خرم و یکی اش رو می دم به فندق و یکی اش رو نگه می دارم برای اون . آدم های این خونه ، فقط وقتی از فندق حرف می زنند ، یا وقتی فندق اینجاست ، می خندن . کاشکی این موضوع زود تموم بشه ، چون تمام ِ انرژی ام رو گرفته ، تمام روزهای خوب رو دارم از دست می دم ، اهدافم عقب افتاده اند ، هر روز احساس ِ بدی دارم.
دغدغه های دیگه ام ؟ اینکه دلم می خواد مستقل بشم و نمی شه . اینکه وسایل َ م که چند برابر ِ ظرفیت ِ اتاقمه ، اتاقم رو به شکل ِ انباری در آورده ، و تووش نه می شه عکس گرفت ، نه می شه رقصید ، نه می شه ورزش کرد . و این خونه که فقط برای این آدم ها خوبه ، نه برای من . کاروانسراست . هر گاوی بی برنامه سرش رو می اندازه زیر و میاد . پدرسگ انگار روز رو ازش گرفته اند . ساعت یازده شب میاد خونه ی مردم . اون یکی ساعت شش صبح میاد ، و یازده شب. همه ی این فامیل این شکلی اند. دیگه اینکه یه گیت ِ بازرسی توی حیاط داریم . اینکه حتی هر چی خریده ام رو می ذارم توی ماشین ، و وقتی گیت فعال نیست میارمشون بالا. یا هر کی میاد ، باید توضیح داد . اصلاً نمی شه مثلاً یه دوست دعوت کرد. دیگه اینکه جای کافی نداریم . ولی تا دلتون بخواد ، تراس و حیاط خلوت داریم . و هر روز این موضوع رو می کوبم توی سر ِ همین آقای پدر ، که کلاً ریده با این خونه ساختنش ، و این احترام ِ بیش از حد گذاشتن به بچه هاش که دیگه ریده توو اعصابم. ها ؟ هیچی ، فقط وقتی صبح توی آشپزخونه ست ، تا من می رم توو ، رَم می کنه ، خودش رو به در و دیوار می زنه و می ره بیرون . وقتی می خواد بره دستشویی ، اگه من توی حیاط باشم ، یا هر کسی دیگه ، کلاً پشیمون می شه و می ره توو خونه. و خیلی کارهای دیگه . همیشه عجیب و غریب بوده . این کارش یعنی احترام. احترام بخوره توی سَرَم . اینکه انگار از آدم ها فراریه. با همه همینطوره. این روزها هم که قاطی کرده و انگار اختلال حواس داشته باشه ، انگار نه ، حتماً داره ، هر چی بهش بگی ، بازم کار ِ خودش رو می کنه ، بازم سوال هایی که بیست بار جوابشون رو گرفته تکرار می کنه و اصلاً توو باغ نیست . بعد هم فکر می کنه عین ِ پدرهای دیگه ، پشتیبان ِ بچه هاشه ، در حالی که بیشتر وبال ِ گردنه و دغدغه. خودش و مادری ، این روزها اضطراب دارند ، و من با اینکه هزار تا آدم توی خونه ست ، از قبل کلید آماده می کنم و حتی اگه ته ِ کیف باشه ، یک ساعت دم ِ در می ایستم و پیداش می کنم ، ولی زنگ نمی زنم . چون این و مادری اضطراب می گیرن . کلاً کمک که نیست ، بدتر اعصابم رو هم خورد کرده .
می دونم چرت و پرت نوشته ام ، ولی اینا کل ِ دغدغه های این روزهامه.
و اینکه خسته شدم از مراجعه به دکتر. زده شده ام از مطب و اسم ِ مطب و دکتر و نوبت و ... . اون دفعه یهو سیم ِ پشت ِ دندون هام شکست و مجبور شدم یه هفته تحملش کنم و آخرش هم ده ساعت توی مسیر بودم تا اینکه سیم ها رو برداشتم و ازشون راحت شدم. و حالا چشمم . یه مدته که چشم هام خیلی خشک هستند . منم نه که حافظه ام گوزیده ، یادم می ره شب ها پماد بزنم ، یا اینکه روز یادم می ره قطره بریزم . و دیروز نمی دونم یهو چی شد ، به خاطر ِ آب دریا و مالش ِ چشم ها بود ، یا اینکه بعد از دریا خشک بود و مالیدمش ، یهویی یه چشمم ناقص شد. همون چشم ِ راست که اذیت می کرد. اصلاً نمی شد پلک زد. یَک دردی ، چشمم آب می اومد و بسته می شد. معجزه بود که چشم پزشکی خلوت بود و راحت نوبت گیرم اومد . آخرش اینکه گفت چشمت رو مالیده ای و سلول های قرنیه ات کنده شده ، و حالا یه لنز ِ پانسمانی توی چشمم هست ، برای چند روز که ترمیم بشه. عین ِ این لنزهای زیباییه ، ولی بی رنگ . ولی خب باز اذیت می کنه . خوب ِ خوبه ، می گی این لنز ِ پانسمانی عجب چیزیه ، اما یهو انگار خاک می ره توی چشمم ، درد و توقف ِ کارها. پلک ِ ش هم ورم کرده ، خوشگل تر شده ام : )
باید کمی به خودم فکر کنم . به ظاهرم ، به سلامتم ، به چیزهایی که باید بسازم ، بدوزم ...