با اینکه هزااار تا کار ریخته سَرَم ، برای اینکه فندق رو ببریم با شن های ساحل بازی کنه ؛ پاهاش توی آب باشه و ازش عکس بگیرم ؛ شنا کنه ؛ مادری یه هوایی بخوره ؛ کمی به آدم های اطرافم خوش بگذره ؛ قرار شد من و خواهری و مادری و عمه و دخترش و فندق و مامانش ، بریم صبح لب  ِ دریا ، یه کم دور هم باشیم ، من از فندق عکس بگیرم و دخترها شنا کنند . صبح به همه شون گفتم ، کره خرها همه شون تا آخر شب موافق بودند . بعد مامان ِ فندق شروع کرد. اصلاً نمی گه برای فردا شب مهمان دعوت کرده . بابای فندق گفت. حالا که بابای فندق رو راضی کرده ایم که بچه رو ببریم ، مامان ِ ش می گه تا ما بریم خونه و مشورت کنیم ، بهت خبر می دم . بعدش یه دقه می گه خودمم میام ، یه دقه می گه خودم نمیام . یه دقه می گه نمی تونه بچه رو تنها بفرسته . در صورتی که دیروز قرار شد فقط بریم دنبال ِ بچه ، خودش هم دعوت نبود . اما همین که دعوت شد و دید بقیه هم هستند ، انگار به مزاقش خوش نیومد . اینکه می گه نگرانه ، یعنی پنج تا زن ِ گنده رو آدم حساب نکرده ، فکر می کنه ما که اینهمه فندق رو دوست داریم ، ازش غافل می شیم . بعدش گفت اصلاً فردا صبح قبل از حرکت پیامک بده ، اگه بچه بیدار شده بود ، ببریدش . یه دقه ی دیگه می گه پیامک بده ، اگه بیدار بودم بهت جواب می دم که بیای یا نه . آخرش هم نفهمیدم خودش میاد یا نه . آخه من نباید بفهمم چند نفر رو دارم می برم ؟ من از بی برنامه بودن خوشم نمیاد . قرار ، ساعت هشت صبح بود . خلاصه صبح ساعت هفت بیدار شدم ، دیدم ساعت یک و نیم شب دخترعمه گفته ما نمیایم . آخه این درسته ؟ خوب شد برای این کره خرها ، از ساخت ِ سالاد مکزیکی منصرف شده بودم ، وگرنه غیر از رفتارشون ، پای گاز وایسادن و ماکارونی فرمی جوشوندن و سوسیس سرخ کردن و کنسرو نخود فرنگی و کنسرو ذرت و خیار شور و سس هزار جزیره حروم کردن ، اعصابم رو خورد می کرد . البته برای همون صبحانه ای که تدارک دیده بودم ، اینهمه توی ترافیک ِ نیمه ی برات و ایستگاه های صلواتی ِ توی خیابون ها وقتم تلف شد و دور  ِ دنیا چرخیدم و دو تا مغازه به فاصله ی خیلی زیاد از هم ، رفتم و پارک کردم و خرج کردم . 


خلاصه ، ساعت هفت و نیم الکی به مامان ِ فندق پیامک دادم و گفتم دو نفر کم شده اند . خواستم ببینم اصلاً بیدار می شه . اصلاً ببینم حرفش چیه . ساعت ده ، زنگ زده می گه رفتید ؟ بعد می گه اگه الآن بخوایم بریم ، گرم نیست ؟ بچه الآن داره کارتون تماشا می کنه . با اینکه می دونستم لب ِ دریا خنکه و خوش می گذره ، الکی گفتم آره گرمه . دیگه حوصله نداشتم . این بار  ِ دومش بود که اینکار رو می کرد . یه بار دعوتشون کردم بریم دریا ، برای فندق هم تیوپ ِ مرغابی شکل گرفتم ، قبل از حرکت ، گفت ما داریم با دوستای بابای فندق می ریم دریا ، شما هم میاید ؟ گه توی روح ِ آدمی که آداب معاشرت سرش نمی شه . دختر عمه که دیگه بار  ِ سومش بود اینطوری اذیت می کرد . یه بار قرار شد من و خواهری بریم خونه شون ، شب سوار  ِ ماشین ، توی کوچه شون بودیم که پیامک داد "اشکال نداره من با بابام برم بیرون ؟" ، ما هم نگفتیم دم  ِ در هستیم ، گفتیم راحت باش ، و الکی خواهری رو بردم توو خیابونا چرخوندم و الکی هل خوردیم توی یه مغازه و سی تومن پیاده شدم . باور کن اینبار هم آویزون ِ باباش شده و رفته اند توی همون زمین ِ دور افتاده ای که دارند ، توی گوجه ها و هندونه هایی که کاشته اند ، نشسته اند . لیاقت ندارند که . ماشین و بنزین ِ مفت و صبحانه ی مفت و آب تنی و عکس ِ مفت . خوشم نمیاد از آدمی که برای دیگران و وقتی که گذاشته اند ، ارزش قائل نیست . یا کسی که التماس می کنه که برنامه ی گردش بذاری ، بعد اینطوری می کنه . خلاصه گه توی روح ِ همه شون . این آخرین باری بود که وقت گذاشتم و هزینه کردم . از من بیشتر ، فندق گناه داره ، که سه بار با ذوق گفت "عمه ! می خوای من رو ببری دریا ؟ جوجه ام رو هم میارم" منظورش تیوپ ِ مرغابی شکلش بود .

 

آدم باید تعداد دوست هاش زیاد باشه . که اگه یکی اش اذیت کرد ، به هیچی اش حسابش نکنه و زنگ بزنه به یکی بهترش و برن لذت ببرن و بعد بیان تعریف کنن و عکس ها رو نشون بدن و بخندن و کون ِ اولی بسوزه . حالا تعداد دوست های زیاد ، برای مواقع ِ دیگه هم خوبه . مثل موقع امتحان گریم که من مدل لازم داشتم و چقدر ناز  ِ دخترعمه ها رو کشیدم ، منت کشیدم ، کوچیک شدم تا امتحان تموم شد . یا موقعی که می خوای بری خرید و دوست صمیمی ات وقتش پره . یا ...

 




پی نوشت :

برای شما ، رعایت ِ کدوم یکی از اصول ِ آداب معاشرت ، مهم ترینه ؟