اون دفعه که همه بدقولی و اذیت کردند و برنامه ی بیرون رفتن کنسل شد ، جمعه ی بعدش با فندق و مامانش و مادری و خواهری رفتیم دریا . اصلاً حوصله نداشتم . ولی فندق هی می گفت شما من رو دریا نبردید . خلاصه حوصله ی بحث نداشتم . اون قسمت از دریا که مد نظرم بود و یه ساحل ِ عالی داره رو نرفتیم . رفتیم جایی که مامان ِ فندق گفت . با اینکه چهارصد و هشت تا عکس گرفتم ، ولی به زور می شه ده تا عکس قشنگ تووش در آورد . ساحلش پر از آشغال بود . عرض ِ ساحل ِ شنی اش هم به زور یه متر می شد . یعنی یا بچه باید توی اون یه متر می نشست و هی آب روی خودش و وسایل بازی اش رد می شد ، یا توی خاک های پر از آشغال بازی می کرد . دیگه اینکه اصلاً برای شنا خوب نبود . گل آلود ، پر از صدف های شکسته ، پر از چاله چوله . و اما عکس های فندق : 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6

 

 

فندق ِ بیچاره بین ِ سه تا مامان گیر کرده . مامان ِ خودش ، مامان ِ باباش ، مامان ِ مامانش . به هر سه تاشون می گه مامان . صبح روز  ِ تعطیل ، ساعت شش و نیم صبح ، همه رو زابراه کرده ، گریه که "مامانم کو ؟" . می گم خودت دیشب باهاشون نرفتی. می گه مامانماااا. منظورش مادری ِ ما هست . وقتی از مامان ِ خودش تعریف می کنه ، می گه اون مامانیم که برام تخت ِ کیتی خریده .