فندق داره کارتون تماشا می کنه ، غروب شده ، خونه تاریکه ، چراغ رو روشن می کنم ، شروع می کنه به بهانه گرفتن و اینکه باید چراغ رو خاموش کنید و گریه و بهمان . می گم ما اینجا کار داریم . نمی شه که توی تاریکی اینور اونور بریم . بعد از چند دقه گریه کردن ، با گریه ، بلند می گه "اگه چراغ رو خاموش نکنید ، خدا از جمعیت شما راضی نیست" . این توو زندگی قبلی اش کشیش یا رهبر بوده ؟ یا احتمالاً در آینده چنین خواهد شد ؟
از بس اون یکی مادربزرگش ، این رو برد مراسم روضه . بچه که مهد نمی رفت . پیش مادربزرگش بود ، مادربزرگش هم روزی شیش تا مجلس روضه می رفت . بعد این بچه یه سالش که بود ، صدای اذان یا قرآن که می شنید ، صدای روضه خون در می آورد . با سوز و گداز . البته الآن که سه سالشه ، از مراسم روضه فراریه . به جاش هی می گه آهنگ بذارید . بندری بلده برقصه ، بابا کرم بلده برقصه ، خارجی هم بلده . همه انکار می کنند و می گن کانال های موزیک خارجی نمی گیرن . پس این بچه از کجا یاد گرفته عینهو رقاص های این موزیک ویدئوها برقصه ؟ درجا لباس هاش رو می کنه ، دست می کشه تو موهاش ، به بدنش ، هی پیچ و تاب می خوره ، خلاصه یک وضعیه ، هی ما باید جمعش کنیم . پدر ِ ما رو هم در آورده بود هر وقت رژ می زدیم . آینه براش گرفتم . یه برق لب هم گرفتم . هر بار می گه "تا من برم لب بزنم" ، بعد از نوک ِ دماغش ، تا چونه اش رو برق لب می زنه ، همچین عشوه میاد ، قر می ریزه ، من باید برم ازش یاد بگیرم .