امروز برای اولین بار توی یه آزمون استخدامی شرکت کردم . یه برگ امتیازبندی بهمون دادن . هر چی بیشتر می خوندمش ، بیشتر احساس ِ بی مصرف بودن بهم دست می داد . به مدارک دانشگاه های مختلف ، امتیازهای مختلف داده بودن . با اینکه این رو می دونستم ، اما بهم برخورد . کاری به اون اداره ندارم . از طرز فکر  ِ اونایی که بالا نشسته ان و تصمیم می گیرن ، بدم اومد . ما دانشگاه آزادی ها ، همون درس های دانشگاه دولتی رو خوندیم و به همون اندازه هم سخت درس خوندیم .

 

به معدل های مختلف هم ، امتیاز های مختلف داده بودن . یه آب ِ یخی ریختن روم . اُه خدای من ! معدل ِ من اصلاً توشون نبود . یعنی معدل ِ من حتی از حدأقل هم پایین تر بود . همون لحظه ، تمام  ِ سنگینی ِ کار  ِ سابقم ، کمکی که نداشتم ، خستگی ِ راه  ِ دور  ِ دانشگاه ، استرس ِ انجام  ِ کارها ، استرس ِ نق زدن ها و قیافه ی برج ِ زهر  ِ مار  ِ رئیس ِ سابقم ، استرس ِ نگاه های پُر از سرزنش ِ استاد ، مشکل ِ عاطفی ام ، چشم های خیسم ، افسردگی ، قرص ها ، دوستان ِ خوبی که هیچ وقت نداشتم ، حمایتی که کمبود داشتم و ... رو یادم اومد . دلم می خواست چنان بکوبم به سر  ِ خودم که تا گردن برم زیر  ِ زمین . با این معدل ِ پایین ، خجالت می کشم بگم بیش از چهارسال ، درس نخوندم ، بلکه فقط گـُه خوردم . مدارک کامپیوتر هم امتیاز داشت . با اون مدارک ِ کامپیوتر  ِ صد سال پیش که من دارم ، تقریباً از خودم نا امید شدم . تنها مواردی که آب ِ یخ روی سَرَم نریختن ، مدارک ِ معتبر  ِ زبان و سابقه کاری ِ مرتبط بود . البته اینا باعث نشدن که دیگه خجالت نکشم . من یا باید این معدل ِ پایین رو یه جوری جبران کنم ، یا برای تمام  ِ عمر ، همیشه سَرَم پایین می مونه و احساس ِ بی مصرفی دارم .