خدايا ! لطفاً يه ماشين ِ زمان بفرست
الآن دلم مي خواد يه ماشين ِ زمان بود و من رو مي بُرد به سال ها پيش . به سال اول دبيرستان . مي چسبيدم به درسَم و قدر روزهاي خوبي كه داشتم رو مي دونستم . توي زندگي ام ، فقط سال ِ اول دبيرستانم رو دوست دارم . دوستي داشتم كه به درسش خيلي اهميت مي داد و من هم به خاطر ِ هم نشيني با اون ، درس خون شده بودم . معدل ِ ترم ِ اولم 19.03 شد . اگه برگردم به اون سال ، رشته ي تجربي رو انتخاب مي كنم . خوب درس مي خونم و كنكور رو خيلي جدي مي گيرم . بعد از پيش دانشگاهي نمي رم سر ِ يه كار ِ بيخود كه الكي شب و روزم رو سر ِ كار باشم و نه به زندگي برسم و نه به تفريح و نه به خودم . اينطوري ديگه ظهرها از شدت ِ پادرد ، پهن نمي شم كف ِ مغازه . جمعه ها نمي رم سر ِ كار . به دلم نمي مونه كه چرا نمي تونم كلاس ِ كامپيوتر ، زبان ، نقشه كشي يا ... برم . ديگه نگران نيستم كه آيا فردا لباس عروس براي عروس ، تنگه يا گشاد يا اندازشه . ديگه حرص نمي خورم از دست ِ صاحب مغازه كه خيلي وقت ها سايز ِ لباس رو اونطوري كه من سفارش گرفته ام ، درست نمي كنه . ديگه نگران نيستم كه عروس ِ قبلي تور ، تاج يا ... رو سريع برگردونه كه بخوام تميز به عروس ِ بعدي تحويل بدم . ديگه نگران نيستم كه آيا خنچه ها تميزن ؟ آينه ي ميز برق مي زنه از تميزي يا نه ؟ چراغ ِ خنچه ها سالمه ؟ ديگه نگران نيستم براي اتو يا تك تك ِ نگين هاي لباس ِ عروس . ديگه هر روز با اون چسب ِ تفنگي ِ داغ ، نَه نگين براي لباس ها مي ذارم و نَه انگشتم مي سوزه . ديگه هر روز ناخن هام نمي شكنن به خاطر ِ تميز كردن ِ اون ميزهاي آينه اي . ديگه مجبور نيستم اوووونهمه ميز ِ سنگين رو جابجا كنم .
اونوقت ، به درسَم بيشتر از هر چيزي بها مي دم و مي دونم كه توي اين دنيا ، اگه تحصيلات نداشته باشي ، بايد از خيلي از آرزوهات چشم پوشي كني . و به جاي اينكه وقتم رو اينطوري تلف كنم براي يه كار ِ بي ارزش و اين همه مدت بدون ِ بيمه كار كنم و با صاحب مغازه همكاري كنم و به دروغ بگم شريكشونم كه يه وقت بيمه نخواد جريمه شون كنه ، به درس و زندگي ام مي رسم . ديگه الكي دل نمي سوزونم براي صاحب مغازه كه اشكالي نداره كه بيمه ام نمي كنه و حقوقم نصف ِ حقوق ِ تعيين شده توسط ِ اداره ي كاره . ديگه نمي گم اشكال نداره ، بدهكارن . و با چشم ِ خودم اون ولخرجي هاشون رو نمي بينم و اينكه ظاهراً فقط وقتي موقع ِ حقوق ِ من مي شه ، بدهكارن . شب ها بدون ِ استرس ِ تحويل ِ وسايل ِ عروس ِ فردا مي خوابم . و يه روز بعد از اونهمه اهميت دادن به كار و از خودگذشتگي و اون همه استرس و گذشتن از تمام ِ آرزوهام و گذشتن از خانواده و دوست هام ، از صاحب مغازه ، اون جمله اي رو كه انتظارش رو نداشتم ، نمي شنوم و دلم نمي شكنه و به اين فكر نمي كنم كه دست من هيچ وقت نمك نداره .
اگه برگردم به اون سال ها و الكي تمام ِ روزم رو ميون اونهمه لباس ِ سفيد و تور و تاج و قند هدر ندم ، بعد از ناراحت شدن از صاحب كارم ، نَرَم دو سال تقريباً مُفت كار كنم براي یه جای دیگه ، برخورد نمي كنم با اون آدم ِ رواني ِ بي تربيت ِ بي شعور ِ خودخواه ِ بي رحم ِ بي عاطفه ي عُقده اي و به تبعاتش آشنا نمي شم با خيلي از آدم هاي دو رو و همون يه ذره اعتماد به نفسي هم كه دارم ، از دست نمي دم و بعدش هم نمي مونم اونجا . و به جاش مي رم توي رشته ي مورد ِ علاقه ام تحصيل مي كنم ، اونوقت مي تونم يه جاي مهم تر كار كنم . جايي كه حدأقل يا برام ارزش ِ بيشتري قائلند و يا حقوقش بيشتر باشه و ارزش ِ هدر دادن ِ وقت رو داره . و در اون صورت ، من الآن با هزار تا خاطره ي بد زندگي نمي كردم و اون سال ها ، به عنوان ِ بدترين سال هاي زندگي ام حساب نمي شد .
اگه برگردم اون سال ها ، و راه ِ قبل رو نَرَم ، ممكنه كه تجربه ي الآن رو كسب نكنم ، تا اين حد اجتماعي نباشم و آدم ها رو هم خوب نشناسم ، اما حدأقل دلم اينقدر زخم نداره و اينقدر درد نمي كشم . و حالا امروز اينقدر پشيمون نبودم به خاطر ِ اينكه اينقدر وقتم رو هدر داده ام و اينهمه راه رو بدون ِ هدف اومدم و الآن توي 26 سالگي ، به اين نتيجه نمي رسيدم كه نه يه رشته ي درست و حسابي خونده ام و نه كار ِ درست و حسابي دارم و نه يه جايگاه ِ درست . و نمي تونم از خودم دفاع كنم و مجبورم هر روز چرت و پرت هاي يه مشت آدم ِ بي ارزش ِ گـُه كه ازشون متنفرم رو تحمل كنم و مهم تر از همه ، به اين حقيقت نمي رسيدم كه راهي كه اومده ام ، اشتباه ِ محض بوده .