من اگه چیزی رو بخوان بهم تحمیل کنن ، قبول ندارم . اختیار برام خیلی مهمه و از اجبار متنفرم . من آدمی هستم که از کار کردن ِ بیرون از خونه خوشم نمیاد و یکی از آرزوهامه که بعد از ازدواجم ، خونه دار باشم . البته تصمیم ندارم از حد بگذرونم و تمام  ِ عمرم رو توی آشپزخونه بگذرونم و همیشه نگران ِ شعله ی زیر  ِ قابلمه ام باشم یا نگران ِ لباس ها و ... . هر چیزی باید در حد ِ اعتدال رعایت بشه . نه دلم می خواد یه زن ِ خونه دار  ِ بی خبر از همه جا باشم و فقط بو و مزه ی غذام برام اهمیت داشته باشه و نه دلم می خواد درگیر  ِ کار و علاقه مندی ها و تفریحم باشم و از خونه و خانواده ام غافل بشم . دلم می خواد صبح ها ، زود از خواب بیدار بشم و با خیال ِ راحت ، بدون ِ دغدغه ی کار و رئیس و همکار  ِ چندش آور ، شروع کنم به آماده کردن ِ صبحانه و با محبت شوهرم رو بیدار کنم و وقتی رفت سر  ِ کار ، رادیو یا تلوزیون رو روشن کنم و مشغول ِ کارهای خونه بشم و بعد از اینکه دُخملم از خواب بیدار شد ، بهش صبحونه بدم و گاهی اوقات ، ببرمش پارک و خرید و بعدش بیایم خونه . و گاهی اوقات توی سکوت ِ خونه ، بشینم مطالعه کنم . اصلاً دلم نمی خواد صبح با هزار تا هول و وَلا و صبحونه نخورده و با اعصاب خورد که "جورابم کجاست" و یا "واااای مقنعه ام اتو نداره" ، بچه ی خواب رو بندازیم روی دوشمون که یعنی می خوایم اون رو ببریم مهد و خودمون هم بریم سر  ِ کار . و بچه ام تا ظهر ، مادرش رو نبینه و معلوم نیست که چطور باهاش رفتار می کنن و آیا تغذیه اش رو به موقع بهش می دن یا نه . و خودمم خسته و با اعصاب ِ داغون از همکار و ارباب رجوع بیام خونه و دیگه نه انرژی برای بچه ام و شوهرم داشته باشم و نه حوصله ی گرم کردن ِ غذا . و بعد از غذا هم از خستگی خوابم ببره و شب هم بچه ام زود باید بخوابه و خُب این یعنی که بچه م فقط شاید 5 ساعت در روز بتونه من رو ببینه . و شوهرم هم همینطور . نیمی از همون وقتی که با همیم ، من باید استراحت کنم تا مشغله های کاری و ریدن های محل ِ کار ، از ذهنم پاک بشه . و خیلی دلایل ِ دیگه . برای همین ، یا دلم می خواد خونه دار باشم یا اینکه خودم رئیس ِ خودم باشم و شغلم آزاد باشه و صبح هر وقت دلم خواست برم سر  ِ کار و هر وقت دلم خواست ، برگردم خونه و هر روزی که دلم می خواست استراحت کنم ، همون روز رو آف بشم و هیچ وقت هم نگران ِ غرغر  ِ رئیس نباشم و دیگه ناراضی نباشم از قوانین ِ مزخرف ِ اجباری و خاله زنک بازی های همکارها و ... . حالا دارم روی ریسک پذیری ِ پایینم کار می کنم تا بتونم یه کسب و کار از خودم داشته باشم . در مورد  ِ همسر  ِ آینده ام هم همین فکر رو می کنم . اصلاً خوشم نمیاد که بیشتر از یه شیفت کار کنه . ساعتی که کارش تموم شد ، باید کارش رو بذاره روی میزش و بیاد خونه ( مشغله های فکری و کاری اش رو ) . با فیلم دیدنش ، فوتبال دیدنش ، کتاب خوندنش و بیرون رفتنش با دوست هاش مخالف نیستم و اینا رو حق ِ مسلمش می دونم ( البته نباید از حد بگذرونه ) .

 

داشتم در مورد  ِ اجبار می گفتم . حالا در مورد ِ دو مورد ِ معرفی شده ی اخیر بگم . یکی از موردها نظرش این بود که "ما زن ِ کارمند نمی خوایم " . این ، پیغام  ِ مادرش بود . با اینکه من از خُدامه که فردا با یه نفر ازدواج کنم که دلش بخواد زنش خونه دار باشه . اما از این حرف حالم به هم خورد . من دلم می خواد همسرم من رو آزاد بذاره در انتخاب ِ اینکه شاغل باشم یا خونه دار . و این حرف ِ اینا ، برام مساوی با این بود که بگن ما یه کلفت برای پسرمون می خوایم . یکی که شب و روز بشوره و بسابه .

 

یکی دیگه از موردها هم ، اولین حرفی که زد و اصلاً به مزاقم خوش نیومد ، این بود که گفت "من از خُدامه که زنم شاغل باشه که کمک خرجم باشه" . اصلاً از کلمه ی "کمک خرج" خوشم نیومد . یه جورایی فکر کردم مرد  ِ پول دوستیه . اینو ببین . از حالا روی حساب بانکی ِ زنش حساب باز کرده . با این حرفم ، فکر نکنید که فردا اجازه نمی دم شوهرم از مقدار  ِ حساب بانکی ام اطلاع داشته باشه و اگه از حقوقم پرسید بخوام حالت ِ تهاجمی بگیرم و فکر کنم می خواد پول هام رو بالا بکشه و یا اگه از پول ِ من برای خرج ِ خونه استفاده کردیم ، تا عمر داره به رُخش بکشم که مثلاً با پول ِ من به اینجا رسیده . من از این جور زن ها حالم به هم می خوره . از اینکه بخوان منت ِ پولشون رو بذارن سر  ِ شوهره و یا مثلاً بخوان یه حساب بانکی ِ دزدکی باز کنن و این رو حق ِخودشون بدونن که پول هاشون رو از شوهرشون مخفی کنن و یا مثلاً با تمام  ِ پول های کادو عروسی ، برن یه عالمه طلا به گردنشون آویزون کنن از ترس ِ اینکه یه وقت شوهره پوله رو خرج کنه . از چنین زن هایی متنفرم . اینا رو گفتم که بگم توی زندگی ِ مشترک ، پول ِ من و پول ِ شوهرم نداره . زندگی مال ِ هر دومونه ، پس باید هر دو زحمت بکشیم برای رسیدن به اهدافمون . اما اصلاً از طرز  ِ تفکر  ِ اون مرد خوشم نیومد . و  همه ی اینا برمیگرده به کلمه ی اجبار ، که من ازش متنفرم . و دلم نمی خواد الآن بگه اشکال نداره خونه دار باشی ، اما هی توی دلش فکر کنه من یه مفت خورم و داره جون می کَنه که من رو نون بده و اگه من کار می کردم ، الآن خیلی جلوتر بود .