کلاً من اینقدر عاشق ِ گل و گیاهم و استادم توی نگهداری شون ، که برای خودم هم باورکردنی نیست . یه زمانی ، رئیس ِ سابق ِ سابق ِ سابق ِ سابقم (!) یه دیفن باخیا توی اتاقش داشت . من مسئول ِ رسیدگی بهش بودم . صد سال یه بار ، بهش آب می دادم . نمی دونم چش شد یهو . اول این برگش زرد شد و افتاد . بعد اون یکی زرد شد و افتاد . آخرش دیدم که فقط ساقه است و برگ نداره . چند روز ِ دیگه دیدم شکسته . چند روز ِ دیگه دیدم از خاک در اومد و افتاد . این رئیس هم اینقدر سرش شلوغ بود ، حواسش به گل نبود وگرنه هر روز من رو سرزنش می کرد . یه روز دید یه ساقه ی 10 سانتی ِ گندیده ، توی یه لیوان آب گذاشته . گفت این چیه ؟ با لبخند گفتم "این ، همون گلتونه !" دیگه این رو نمی گم که کلی ازم نا امید شد : )
فکر می کنم این دیفنه ، از این دق کرد که من یه بار طبق ِ درخواست ِ یکی از آقایون ِ همکار که پیچک داشت ، براش قرص ِ ضد ِ بارداری خریدم که کارهاش رو انجام نده و به جاش بشینه روی میزش قرص ها رو بکوبه و پودر کنه و بریزه توی آب پاش و بپاشه روی برگ های پیچک ِ ش و هر روز به این گلش برسه . شاید چون شنیده بوده که این مردک ، گلش براش از صد تا آدم ِ توی اداره مهم تره ، غصه اش گرفته بوده . یک جوری از احساس ِ گلش می گفت که بیا و ببین . کَسی نبود که بهش بگه احساس ِ این همه آدم رو ، غرور ِ این همه آدم رو لگدمال می کنی ، حالا به خاطر ِ این گل ، دم از انسانیت می زنی ؟ وقتی از مرخصی بر می گشت و می دید به گلش آب نداده ام و بدتر وقتی می دید که چشم غره اش رو به هیچ جام حساب نمی کنم ، قیافه اش دیدنی می شد .
اون دیفن ِ نالایق ، نوش دارو پس از مرگ ِ سهراب ( همون لیوان ِ آب ) را نخواست . خدایش بیامرزد .