می گمااا ، کی گفته که 'شیر' مقوّیه ؟

والا من ، شیر دادم به کیبوردم ، نه تنها قوی نشد بلکه رفت توی کُما ! 

الآن هم دارم با یه کیبورد ِ امانتی می نویسم .

داداش کوچیکه دل و روده ی کیبورد رو ریخت بیرون ، بنده هم سشوار کشیدم روش ، و به عبارتی معده اش رو شستشو دادیم . بعدشم تمام کلیدهاش رو درآوردم ، برای خودم حروف بازی کردم و هنوزم وصلشون نکرده ام .

 

 

به مادری می گم ، صبحونه ام رو پای کامپیوتر می خورم . می گه نه خیر ، تشریف میاری توی آشپزخونه ، وگرنه باز می دیش به خورد ِ اون کیبورد ِ بیچاره . یکی بیاد بهش بگه ' آش' که نمی ریزه .

 

 

 

و . ن :  پسَـرَکم ( کیبوردَم ) ، به آجیل ، تُخمه ، بیسکوئیت خیلی علاقه داره .

          ماشاله اصلاً هم حساسیت نشون نمی ده ! فقط یه بار کلید ِ O  نمی زد ،

          بعد متوجه شدم که پوست ِ بَنـَک توی گلوش ( زیر ِ کلیدش ) گیر کرده !

 

 

 

 

آقا من الآن آماده ام برای خوردن ِ یه پس ِ گردنی . داوطلب نیست کَسی ؟ به خدا ، هر کَسی پَس گردنی رو بزنه ، یه چیزی هم بهش می دم .

 

 

قضیه اینه که قبل از عید ، من یه خبر  ِ خیلی خیلی خیلی خوش بهم رسید و شارژ بودم حسابی . همچین با شوق و ذوق رفتم ردیف ِ جلو نشستم ، همین که اُستاد گفت پروژه ی رُمان ( رُمان ِ 2 ) ، من عین ِ این خُل ها ، دستم رو بردم بالا . داوطلب شدم برای ارائه ی اولین پروژه . حالا چی ؟ از بَس خوشم ، از بَس ذوق دارم ، هیچی حالیم نیست و همچین به اُستاد می گم " اُستاد ، ما اول از همه ارائه می دیم " . اُستاد پُرسید ، چه رُمانی رو انتخاب کرده ای ؟ منم که کم نمیارم ، دقیقاً یکی از همون رُمان های معروفی رو که خود ِ اُستاد جلسه ی قبل معرفی کرده بود رو گفتم . پَس قرار شد که اولین نفر ، مَن ، 17 فروردین ، پروژه ام رو ارائه بدم . امروز چندمه ؟ ساعت چنده ؟ یه وقت فکر نکنید که من الکی اسم ِ رُمان رو به اُستاد پَروندم هاااا . یه وقت فکر نکنید من تا به امروز ، هیچ کتابی از این رُمان گیر نیاورده ام هااا ( نه خود ِ رمان و نه نقد ِش ) . یه وقت فکر نکنید که من فردا عصر کلاس دارم و هنوز هیچی نخونده ام هااا . اصلاً هم این فکر رو نکنید که باید پروژه رو شفاهی ارائه بدی و هیچ برگه ای قبول نیست . آخه بگو ، ذوق داری ، خُب داشته باش . شارژی ، خُب باش ، دیگه درد ِت چی بود که دستت رو بردی بالا ؟ حالا اگه فقط همین بود ، یه جوری ازش در می رفتم . نمی دونید که من چه جوری اُستاد رو انداختم به جون ِ بچه ها . یه سایت رو به اُستاد معرفی کردم ، دقیقاً سایت ِ کتاب های نقد ِ منتشر شده و گفتم که من نقد ِ تمام ِ رُمان های ترم  ِ قبل رو ازش پرینت گرفته ام و اُستاد هم گفت پس دیگه هیچکی هیچ بهانه ای نداره و همه امکان دسترسی به این سایت و پرینت ِ رُمان هاتون رو دارید . حالا چی ؟ دیشب ، همین خود ِ من ، رفتم توی اون سایت ، اصلاً اثری از رُمان ِ منتخب ِ من نیست . البته ، با جستجوی بقیه ی سایت ها ، خلاصه ی رُمان و مطالبی در مورد ِ ش گرفته ام ، فیلمش رو هم دارم . اما الآن ساعت چنده ؟ ساعت 10 شب . فردا هم من یه سَره کلاس دارم تا عصر . بعد از 20 روز فرصت ، دقیقاً دیشب ساعت ِ 1:00 ، خلاصه اش رو از اینترنت گرفتم .

 

 

 

آقا کَسی داوطلب نشد برای زدن ِ پَس گردنی ؟ یعنی خودم بزنم ؟ زدم هاااا ؟

کَسی نبود ؟  ۱۰۰ دلار ، یک . ۱۰۰ دلار ، دو . ۱۰۰ دلار ، سـ... . کسی نبود ؟ 

 

 

پ . ن : رُمان ِ مورد ِ اشاره ، the portrait of a lady می باشد .

 

و . ن :  هنوز کَسی منو نشناخته .

          اگه شده ، تا خود ِ صبح هم باشه ، من این پروژه رو آماده می کنم .

 

 

 

 

نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی ، که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد

 

 

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

 

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از  هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

 

 

چه خوش لحظه هایی که « می خواهمت » را

به شرم و خموشی ، نگفتیم و گفتیم !

 

 

تو با آن صفای خدایی

.

..

...

 

من آن مرغ شیدا

.

..

...

                                                                    فریدون مشیری

 

 

 

به به !  آدم باید مثل ِ من خرید کنه هاااا . خودم و خواهری و دختر خاله یه ساعت کوبیدیم رفتیم خارج از شهر ، برای خرید مانتو و شلوار ! یه ساعت رفت بود و یه ساعت برگشت . خواهری گفته بود اونجا مانتوهای قشنگ تر و بهتری داره و در ضمن مانتو فروشی هاش هم خیلی بیشتره !  باید به عرضتون برسونم که من دقییییییییقاً مانتو و شلواری رو که مد ِ نظرم بود ، خریدم و برگشتیم . به خدا خریده بودماااا اما نمی دونم چی شد که همین که رسیدیم خونه ، مانتو شلوار تبدیل شد به یه تاپ ِ نخودی رنگ ِ خوشگل ِ مامانی + یه دامن شلواری ِ شکلاتی ِ تا زانو !!!  اینهمه راه رو رفتیم برای خرید ِ اینا !  خواهری می گه "خیلی هم خوبه . همین مانتو شلوار ( تاپ و ... ) رو بپوش برای بیرون ، فقط یه ریزه یقه ات بازه که وقتی مقنعه بپوشی حلّه ! " . توی راه ِ برگشت ، بهش گفتم همین که رسیدیم خونه ، خودت رو گم و گور کن وگرنه باید یه سیر ، از من کتک بخوری . ایییییییینهمه راه ، ما رو برداشته برده ، اونوقت چند تا مانتو فروشی بود ؟ 4 تا !!! اونوقت مانتو ها چه مدلی بودن ؟ همش از همین ملحفه جدیدها ( طرح ِ گل و بلبل !!! ) . من اگه دو میلیون هم بهم بدن و بگن از این مانتوها بپوش ، عُممممراً اگه بپوشم .

 

 

 

خدایا !

خدایا !

خدایا !

خدایا !

خدایا !

خدایا !

می دونی

و

می تونی ...

 

 

 

و . ن : سال ِ نو رو به همه تون تبریک می گم .

          ایشاله سال ِ پُر برکتی باشه براتون .

          همیشه شاد باشید .