نارنجی ، پاکت ها رو دوست داره

 

می خوام از یه پاکت بنویسم . آره ، یه پاکت . چون من ، دو نوع پاکت رو دوست دارم ، و این یک نوعشه .

 

یه بار توی یه دوره ی روانشناسی شرکت کرده بودم ، هر چند دوره ی پُر باری نبود ، اما از یه کار  ِ اون استاد خوشم اومد . به تعداد ِ تمام  ِ شرکت کنندگان + استاد ، پاکت ِ نامه چسبوندند به یه قسمت از کلاس . هر پاکت متعلق به یکی از شرکت کنندگان بود و اسمش روی اون پاکت نوشته شده بود . مدت ِ اون دوره چند روز بود و ما نباید به سراغ ِ پاکت هامون می رفتیم و فقط روز  ِ آخر باید پاکت هامون رو بر می داشتیم . اون پاکت ها ، وسیله ای بودند که شرکت کنندگان ِ کلاس ، نظرهاشون رو برای همدیگه می گذاشتند . نظرات ، توی کاغذهای سفید ِ کوچولو نوشته می شد ، بدون ِ اسم . همه یا دوست بودیم ، یا همکار . من خودم به شخصه ، این جور کارها رو جدی می گیرم . نَه نظر  ِ شوخی و بی ربطی برای کَسی گذاشتم ، و نَه کَسی نظر  ِ بی ربط برام گذاشته بود . من آدمی هستم که به خیلی مسائلی که ممکنه کَسی توجه نکنه ، دقت دارم و همیشه یادم می مونه . یکی از شرکت کنندگان ، از همکارانی بود که قبلاً کار یا آماری که داشتم ، مربوط به اون بود و همیشه ، از دقت و نظمش توی کارهاش ، خوشم می اومد . از بین ِ شُعب ِ دیگه ، همیشه خیالم از بابت ِ آمار  ِ اون ، راحت بود . هیچ وقت بهش نگفتم . اما همیشه این خصوصیتش یادم می مونه . توی اون دوره ، من تونستم نظرم رو از اون طریق براش بنویسم .

 

چند روز پیش ، از بین ِ کتاب هام ، پاکت خودم رو دوباره پیدا کردم .

 

-          ....................

-          ....................

-          ....................

-          قابل اطمینان

-          ....................

-          ....................

-          ....................

 

 

 

اون نظر  ِ قرمز رنگ ، دست خط  ِ دشمن ِ درجه یک ِ من توی اون محیط بود . نمی دونم آیا واژه ی "دشمن" ، برای دوست نمایی که توی دوره ی دوستی باهاش ، غیر از "بدگویی هاش پُشت ِ سَرَم ، سعی ِ ش در تضعیف ِ روحیه ی من ، دو به هم زنی هاش ، حسادت هاش ، تحقیرهاش ، زیرآب زدن هاش ، تهمت هاش" ، چیز  ِ دیگه ای عایدم نشد ، مناسبه یا نَه . البته من از این شخص ممنونم . چون من رو از اون سادگی ام کشید بیرون و باعث شد برای همیشه در انتخاب ِ دوست و مَحرم دقت کنم . این فرد ، اولین کَسی بود که مفهوم  ِ جمله ی " من مثل ِ کف ِ دست ، رو راستم " رو به من یاد داد . از نظر  ِ خودش ، این جمله ، یکی از خصوصیاتش بود . از خوندن ِ هیچ کدوم از این نظرات ذوق نکردم . فقط همین نظر  ِ قرمز رنگ ، برام مهم بود . و خوشحالم از اینکه از نظر  ِ دشمنم نیز ، من آدم  ِ قابل ِ اطمینانی هستم .

 

 

 

 

آموزنده نوشت :

سنگی که طاقت ِ ضربه ی تیشه رو نداره ، تندیسی زیبا نمی شه .

فقط یه بار فرصت داری تا از وجودت ، تندیس بسازی . پس ، از زخم  ِ تیشه خسته نشو !

 

 

نارنجی بیهوش می شود

 

دارم عادت می کنم به روزهای بدون ِ عشق . هنوز هم عشق رو دوست دارم و همین که بهش فکر می کنم ، دلم می لرزه . باید از این روزهام استفاده کنم . برای ساختن ِ خودم . برای ساختن ِ زندگی ام . برای جبران ِ این چند سال ِ هدر رفته . تنها هستم . ولی آروم  ِ آرومَم . نه کَسی منتظرمه و نَه منتظر  ِ کَسی هستم . حال ِ کَسی رو دارم که می خواد یه راه رو بره و تازه اول ِ راهه. داره آروم آروم ، پیش می ره . دلش می خواد راه رو خوب طی کنه . دیگه نمی خواد عجله کنه . می خواد از گام به گام  ِ این راه درس بگیره . دیگه حاضر نیست ، این راه رو هم مثل ِ تمام  ِ راه های دیگه ، شش قدم شش قدم طی کنه و آخرش ببینه که نَه به هدفش رسید و نَه چیزی یاد گرفت .

 

اون تحقیق سخخخخخخته رو ، امروز تحویل دادم . دو شب هست که نخوابیده ام . و تا خود صبح نشسته بودم و اِشکال هاش رو می گرفتم . خسته ام . الآن که برم خونه ، بیهوش می شم .

 

 

 

 

آموزنده نوشت :

همیشه خاک ِ گلدون ِ کَسی باش ، که اگه به آسمون هم رسید ، یادش نره ریشه اش کجاست .

 

 

نارنجی ، نگران سلامتیشه

 

کلافه ام . این نا آرومی هام توی خواب ، داره کلافه ام می کنه . دیگه دارم خجالت می کشم . از اینکه با افراد  ِ دیگری توی یه اتاق بخوابم ، خجالت می کشم . اوائل به این نا آرومی ها و حرکات ، می خندیدم . اما الآن خیلی بد شده . هر روز داره شدید تر می شه .

 

 

یه بار توی خواب ، سیلی زدم به کناری ام .

یه بار توی خواب گریه ی بلند می کرده ام و دوستَم نمی تونسته آرومَم کنه .

یه بار شب توی اتاق ِ خودم خوابیدم ، صبح توی اتاق ِ مادر بزرگ بیدار شدم .

فریاد های من توی خواب ، باعث می شه که خواهری و خردلی 2 متر بپـَرَن هوا .

داد و بیداد و فحش های بلند توی خواب .

چند شب پیش مشاهده کرده اند که من ، توی خواب ، سوت می زده ام و بعدش هم چند کف ِ مرتب .

یکی میاد پتو رو روی من بندازه ، عینهو وحشت زده ها می شینم و هراسون اطراف رو نگاه می کنم .

و همچنین مشاهده شده که در خواب ، انگشت ِ اشاره ام رو به علامت ِ اخطار برای فردی تکون می داده ام .

 

 

دیشب ، خواهری سمت ِ راستم بود و خردلی سمت ِ چپَم . به فاصله ی یه متر از همدیگه خوابیده بودیم . این سومین باری بود که داشتم یه حرکت رو انجام می دادم اما یهو از خواب پریدم . صبح که از خونه زدم بیرون ، به خاطر آوردم که دیشب یهو از خواب پریدم و یه مُشت چرت و پرت به خردلی گفتم و گرفتم خوابیدم . خردلی گفت یه بار  ِ دیگه بگو ، من گفتم رفع شد ، و دوباره گرفتم خوابیدم . نزدیک های سحر ، داشتم یه خواب ِ بد می دیدم . یه نفر داشت اذیتم می کرد ، بلند شدم برم طرفش و باهاش درگیر بشم ، که یهو صدای خواهری باعث شد برم عقب . می دونید چی شد ؟ یک نفر توی خواب من رو اذیت می کرد ، اما من چنان با سرعت حمله ور شدم طرف ِ خواهری ، که خواهری جیغ کشید و من تازه به خودم اومدم که این خواهریه . یه متر با هم فاصله داشتیم . اون سرعتم توی بلند شدن و به طرفش رفتن رو خوب یادمه . و همچنین جیـغ ِ خواهری و زهره تَـرَک شدنش . بدجور رفتم طرفش . طوری بلند شدم که بهش لگد بزنم ، که به محض ِ اینکه فهمیدم دارم خواب می بینم ، پام محکم خورد به زمین . اگه بهش صدمه زده بودم ، خودم رو نمی بخشیدم . ظاهراً خواهری رفته بوده دستشویی و دوباره اومده بوده که بگیره بخوابه . قبل از سحری بوده و طبق ِ گفته های خواهری ، من از شب تا صبح داشته ام زر می زده ام توی خواب .

 

 

چند شب پیش ، وقتی داشتند بهم می خندیدند ، تصمیم گرفتم دوباره برم توی همون اتاق ِ خودم که بوی رخوت می ده ، بخوابم . اما دوباره رفتم توی اتاق ِ اونا . که کنار  ِ خانواده ام باشم . که بدونند من هم هستم . که صبح من رو هم بیدار کنند . آخه اتاق ِ من ، اتاق ِ یه آدم  ِ فراموش شده است . وقتی دیدم که کم کم دارم فراموش می شم ، گفتم شب رو می رم توی اتاق ِ اونا می خوابم . هم اینکه خواهری تنها نخوابه ، هم اینکه صبح صدام می زنند ، و هم اینکه نیازی نیست الکی یه کولر  ِ دیگه رو روشن کنم .

 

 

فقط همین رو کم داشتم . و الآن من خوبم ؛ خوب ِ خوب .

 

 

 

 

آموزنده نوشت :

دریای بزرگ ِ دور یا گودال آب ِ کوچک ؛ فرقی نمی کند ، زلال که باشی ، آسمان در توست .

                                                                                   « گروس عبدالملکیان »

 

 

نارنجی مصمم می شود

 

چند روزی هست که خوشحالم . یه جورایی آروم شده ام . یه دوست پیدا کرده ام . یه مشاور  ِ خوب . مشاوری که می خواد کمکم کنه . البته این اولین مشاوری نیست که بهش مراجعه می کنم . اما ، ایندفعه ، واقعاً لذت بردم از سواد و روش  ِ این مشاور . پله پله باید جلو برم و تمام  ِ خصوصیاتَم رو که کمرنگ شده اند ، پُر رنگ کنم . صبوری ام ، اعتماد به نفسَم ، تلاش و پشتکارَم ، آرومی ام ، همه و همه رو می خوام برگردونم . تازه می خوام چند تا حُسن ِ دیگه هم بهشون اضاف کنم . و اینکه تصمیم دارم خصوصیاتی رو که ممکنه بهم ضربه بزنه رو کنار بذارم .

 

این افسردگی باید رفع بشه . این افسردگی ، که خانواده ام رو ، دوست هام رو ، فامیل هام رو ، ممتاز بودنَم رو ، نیروم رو ، ازَم گرفته ، باید هر چه زودتر از زندگی ِ من پاک بشه . این اتاقی که قبلاً ازَش صدای خنده و شادی می اومد ، و حالا پُر شده از رخوت و خستگی و انزوا و گریه و درد ، باید تکانده شه .

 

قدم  ِ اول ، اینه که باید روحیه ام بهتر بشه . و تکلیف ِ اول ، مرتب نرمش کردن و پیاده روی ِ روزانه و ثبت ِ نام توی یه رشته ی ورزشی ِ گروهی و سه روز در هفته ، شنا هست . باید از تنهایی ام کم کنم . باید خودم رو از انزوا خلاص کنم . برنامه ریخته ام که گاهی برَم پیاده روی و هر روز صبح ، 20 دقیقه نرمش انجام بدم . روزهای زوج بعد از نرمش ، برنامه ی دراز نشست دارم . و روزهای فرد هم دوچرخه سواری . تا حالا صبح ِ زود ، با دوچرخه نرفته ام توی خیابون . قبلاً فقط شب ها می رفتم . چند روزیه که دوچرخه ام توی حیاط داره آفتاب می خوره و این گرما و این بی فرهنگی ِ هم شهری ها ، اجازه نداده که بزنم بیرون . دوچرخه رو که نگاه می کنم ، دلم ضعف می ره . من عااااااشق ِ دوچرخه ام هستم . قبلاً کلاً از دوچرخه بدم میومد . از نظرم بد شکل بود . البته هنوز هم از بقیه ی دوچرخه ها بدم میاد . اما از وقتی این دوچرخه ی خوشگل ِ فرز  ِ دخترونه گیرَم اومده ، عاشق ِ دوچرخه ام و دوچرخه سواری شده ام .

 

ایندفعه مصمّم هستم که به خودم کمک کنم . تنها کَسی که می تونه دستَم رو بگیره ، خودم هستم . این برنامه رو برای شما نوشتم ، که دیگه راه ِ برگشت و زیرش زدن نداشته باشم .

 

 

 

پی نوشت :

از این به بعد ، هر پُست رو ، با یه مطلب ِ کوتاه ِ آموزنده ، خاتمه می دم .

 

آموزنده نوشت :

در جدال ِ صخره با آب ، همیشه آب پیروز است . نَه به خاطر  ِ قُدرتـش ، بلکه به خاطر  ِ سماجت و پُشتکارش .

 

 

نارنجی انرژی نداره

 

نمی دونم بخندم به حال ِ این روزهای خودم ، یا گریه کنم . نه حوصله ی انجام  ِ کاری رو دارم و نه انگیزه ای که بخواد شاد نگه م داره . فقط دلم می خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم . خسته شدم از بس هی فکر کردم و به هیچ جا نرسیدم . از شانس ِ کجَم ، این تابستون رو هم نتونستم استراحت کنم . باید تا شش روز  ِ دیگه ، یه تحقیق ِ سخخخخخت رو تحویل ِ استاد بدم . خسته ام . می خوام بخوابم و دیگه نَه از کار بشنوم و نَه از درس و نَه از زندگی . دختر  ِ زمستون ، چشم انتظار  ِ زمستونه . دلش می خواد به خواب ِ زمستونی بره و دیگه بیدار نشه .

 

 

نارنجی ، دهانش را چسب می زند

 

یادم باشه ، شب ، قبل از خواب ، حتماً سه دور چسب ِ پهن بزنم روی دهانم ، که دیگه نشم سوژه برای این خواهری و خردلی . هر روز صبح که من بیدار می شم ، اینا از شیرین کاری های من توی خواب می گن . اونا شب ها دیرتر از من میخوابن ، برای همین هم شاهد ِ تمام  ِ حرکات ِ من هستند . جدیداً من توی خواب خیلی واضح حرف می زنم . قبلاً توی خواب حرف می زدم ، فحش می دادم ، اما واضح نبود . حدأقل از خودم ادا در نمی آوردم . اما جدیداً همه ی اینا ظاهر شده و بازم توی خواب کارهایی انجام می دم که ... . مثل ِ سگ ، عصبانی می شم و پاچه ی اینا رو می گیرم که چرا فلان کار رو انجام داده اند . بعد مشخص می شه که خودم انجام داده ام ، اون هم توی خواب .

 

دیگه مونده ام چیکار کنم . تصمیم گرفتم که ، شب ، قبل از خواب ، چند دور چسب ِ پهن روی دهانم بزنم ، که اینا هیچی از من نشنوند . خدا می دونه من تا حالا توی خواب ، رازی رو افشا کرده ام یا نه .

 

هر کَسی بود ، اگر چه گریه های بی صدای من رو نمی دید ، اگر چه متوجه ی هق هق های من نمی شد ، اگرچه از دل ِ آشوب ِ من خبر نداشت ، اما وقتی که این نا آرومی های من توی خواب و راه رفتن های من توی خواب ، رو می دید ، می دونست که من اصلاً خوب نیستم .

 

 

من خوب نیستم .

 

 

نارنجی ، دلش گرفته

 

اولین و قدیمی ترین دوستَم چند شب پیش بله بُرونش بود . ما همیشه شوخی می کردیم که هر کی زودتر خواست بره خونه ی بخت ، باید به کَسی بله رو بگه که یه برادر مجرد هم داشته باشه . یکی اش برای من و یکی اش برای اون . فرض می گردیم اگه جاری بشیم ، آیا همیشه همینقدر صمیمی می مونیم ، یا اینکه می شیم کارد و پنیر ؟ قبلاً همه حسادت می کردند به رابطه ی ما . ولی حالا چند ساله که بین ِ دلهامون فاصله افتاده . فقط به اندازه ی یه خونه بین ِ خونه هامون فاصله ست ، اما بین ِ دلهامون ... . همیشه خودم رو مقصّر می دونم . من خودم رو اینقدر غرق ِ کار و چیزهای بی ارزش کردم ، که دیگه وقتی برای اون نداشتم . وقتم پُر  ِ پُر بود . البته یه وقتایی هم که من دلم می خواست با هم بریم بیرون ، اون وقتش پُر بود . وقتی شنیدم که چند روز  ِ دیگه عَقدشه ، هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت . خوشحال از اینکه از تنهایی و مخصوصاً از اون شرایط ِ بد ِ خونه شون راحت شد . با اینکه می دونم ما مدتهاست که از دل های همدیگه خبر نداریم ، اما انگار انتظار نداشتم که اول همه خبردار بشن ، آخر از همه من بدونم . می دونم که نباید این توقع رو داشته باشم ، ولی خُب ، دلم گرفت . توی عمرم فقط با دو نفر صمیمی بودم . یکی اش ازدواج کرد و رفت شهر  ِ دیگه . گاهی که خیلی دلم براش تنگ می شد ، می گفتم اشکال نداره ، من هنوز این یکی دوست رو دارم . ولی حالا ، هیچکدوم رو ندارم . با اینکه سالهاست به هیچکی حرف ِ دلم رو نمی زنم ، سالهاست که خودم به تنهایی کارهام رو انجام داده ام و هیچ کَسی پشتیبانَم نبوده ، ولی الآن احساس می کنم یه چیزی رو دارم از دست می دم . همیشه به خودم می گفتم یه دوست ِ خوب ، برای تمام  ِ عمر  ِ آدم خوبه . ازدواج که کنم ، نیازَم به اون بیشتر می شه . آدم همیشه به یه دوست نیاز داره که پیشِش درد دل کنه . اصلا درد دل نَه ، بشینَن از روزمره حرف بزنند تا کمی از فکر  ِ مشکلات آزاد بشَن . از نظر  ِ همدیگه استفاده کنند . و توی خیلی مسائل می تونن کمک حال ِ همدیگه باشن . همیشه این ترس رو داشتم که نکنه همسر  ِ دوستم طوری باشه که ارتباط  ِ ماها قطع بشه .

 

دیشب خواستم براش sms بدم و بگم که "قرارمون یادت رفت ؟ دو تا داداش رو یادت رفت ؟ یعنی سر  ِ من بی کلاه موند ؟ مبارک  ِ ت باشه خانومی". همین که خواستم بفرستمش ، یادم اومد که این خبر رو از طریق خبرنگار  ِ B.B.C شنیده ام و باید فعلاً خودم رو بزنم به نفهمی ، تا اینکه خودش به من بگه .

 

 

 

 

پی نوشت :

خبرنگار  ِ B.B.C ، فامیل مشترک ِ بین خانواده ی من و خانواده ی دوستم می باشد .

 

 

خانواده ی صمیمی ِ نارنجی

 

* آخر  ِ شب ، وقتی دیگه چراغ ها خاموش شده ، می بینم خواهری از زیر  ِ پتوش میاد بیرون و توی اون تاریکی ، یه چیزی رو می اندازه پُشت ِ پُشتی . همزمان هم داره غُر غُر می کنه که " این خردلی ، خره ها " . بعدش تِـلِپ ، دوباره می خوابه . می گم چته ؟ چرا خره ؟ می گه کنترل رو قایم نکرده بود . می دونید ماجرا چیه ؟ نَه که این پدررر ، روزی 6351 بار اخبار گوش می کنه ، هم از تلویزیون و هم رادیو و اولین ساعتی هم که اخبار می بینه ، ساعت 7 صبح هست ، ( با صدای کم هم گوش نمی کنه ها . صداش رو همچین بلند می کنه انگار نه انگار کَسی خوابه  ) ، پس در نتیجه این خواهری یا خردلی قبل از خواب ، کنترل رو قایم می کنن و با خیال راحت می گیرن می خوابن . صبح هم پدر مجبور می شه بی خیال ِ اخبار بشه .

 

 

* چند سال پیش ، نشسته بودیم که خردلی و خواهری دعواشون شد  . خردلی یکی زد پس ِ کله ی خواهری ، منم بلافاصله زدم پس ِ کله ی خردلی ، که یعنی من با خواهری هستم . یهو دیدم یه نفر هم زد پس ِ کله ی خودم . برگشتم دیدم که داداش بزرگه ی بد اخلاق داره اظهار وجود می کنه  .

 

 

* خردلی می گه " حالا مگه رنگ قحط بود ؟ حالا چرا خردلی ؟ " . بهش می گم آخه تو زیادی خَری و این اسم ، هم به اخلاق ِ ت می خوره و هم به اون ذوق و سلیقه ی نداشته ات .

 

 

 

 

 

پی نوشت :

خردلی ، داداش ِ خَر  ِ ما می باشد که تا دیر وقت تلویزیون تماشا می کند ، اما یادش می رود کنترل را قایم کند.

 

 

دوست ِ خوب ِ نارنجی

 

من یه دوستی دارم ، اسمش مریمه . من بهش می گم مریمی . هر روز با هم تبادل نظر می کنیم و آخر هم ، هر کدوم حرف ِ خودمون رو می زنیم . مریمی نَه اینکه من رو خیلی دوست داره ، برای همین ، یه وقتایی احساس از خودش در می کنه برای من . مثلاً sms می ده که " نارنجی !  کدوم گوری هستی عزیزم ؟ " یا مثلاً می گه " روانی  ِ عزیز !  چرا قالب وبلاگ رو این شکلی کرده ای ؟ " و منم جوابی نمی دم جز "  ".