از یه هفته قبل ِ تولدم ، فکر می کردم اولین عشقم برای تبریک ِ تولدم زنگ می زنه . دائم به خودم می گفتم "واااای . خدا کنه زنگ نزنه . ما که مال ِ هم نمی شیم . فقط دوباره داغم تازه می شه . دوباره یاد ِ بوسـ*ـه هاش میفتم و دلم می خواد . اصلاً مگه می خوایم چی بگیم ؟ یه مُشت حرف ِ تکراری" . روز  ِ تولدم که گذشت ، تا آخر  ِ شب که خوابیدم ، منتظر بودم زنگ بزنه . با خودم می گفتم "احتمالاً تولدم رو فراموش کرده . یا شاید دیگه براش اهمیتی ندارم ؟ یا شاید زنگ نزده ، که من فراموش ِ ش کنم ؟ یا شاید بی خبر برام کادو فرستاده ، که غافلگیرم کنه ؟ ( کاری که هیچ وقت نکرده ) . شاید کادو چند روز  ِ دیگه برسه . پارسال ، اشتباهی ، یه روز زودتر از تولدم زنگ زد و تبریک گفت . شاید امسال یه روز دیرتر زنگ بزنه" . می دونی ؟ نمی خواستم باور کنم که من رو یادش رفته .

 

شب اومد به خوابم . یه جورایی کلافه بود . دائم دنبال ِ فرصتی بود که با من تنها باشه ، اما نمی شد . و من ازش ناراحت بودم .

 

 

 

و من هنوز منتظرم .