چند روز می شه که در جواب ِ دلم که خونه ی خودش و خلوت ِ خودش و کاناپه ی خودش و صدای موزیک ِ خودش و صندلی ِ راک ِ خودش و ... رو می خواد ، هی می گم "من توی این خونه راحتم که . کسی کاری به کارم نداره . من یا خونه نیستم یا سرم توی لاک ِ خودمه و اعصابم آرومه . تازه غذا هم جلوم می ذارن ، لباس هام رو هم می شورن" . امروز ظهر ، نمی دونستم کجا ناهار بخورم و هی با سینی ِ غذا ، دور  ِ خودم می چرخیدم و دلم یه جای خلوت می خواست و نه دلم می خواست بشینم توی هال ، کنار  ِ این برادر  ِ دومی ، نه دلم می خواست برم توی پذیرایی و ونگ ونگ ِ درس خوندن ِ خواهری روی اعصابم بره و نه اتاقِ خودم جای نشستن داشت ، توی آشپزخونه هم که قلبم می گیره . کم مونده بود گریه کنم . و توی همین یک ساعتی که نشسته ام پای کامپیوتر ، 10 بار این تلفن ِ لعنتی زنگ خورد ( من چقدر از صدای این تلفن متنفرم ) ، 10 بار خواهری سر  ِ برادر  ِ اولی داد کشید و جیغ زد که "سااااااکت" ، 10 بار این زن ِ برادر  ِ اولی از توی حیاط داد زد "ماااادررررر" ، "پدرررررر" ، و مادربزرگه داد زد و برادر کوچیکه رو صدا زد . کلاً ریده شد به اعصابم . یکهو یادم میاد من تا همین دیروز تهدید کردم که یا من از این خونه می رم یا این زن ِ برادر  ِ اولی . تا همین دیروز به برادر  ِ اولی گفتم "کی بشه تو از این خونه بری من راحت شَم ؟" . همین دیروز توی حیاط گفتم "گـُه توی این خونه ، که هر دقه مهمون میاد و برای دستشویی رفتن باید معذب شد" ، "اینجا کاروانسرا ست . چقدر مهمون میاد" ، "آخه ساعت 10 شب ، وقت ِ مهمونی اومدنه ؟" ، "باز این بی شعور و توله هاش نمی ذارن بخوابم" .

                                         

 

 

دلم می خواست تنها زندگی می کردم ، توی خونه ی خودم . همیشه کلیدم توی کیفم بود ، وقتی می رفتم خونه ، کلید می انداختم توی در ، خونه تاریک بود ، و سکوت ِ ش گوش َ م رو کر می کرد .