زمستون و بارون ، یعنی اوج ِ خاطرات ِ من ( ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ ) . این بارون ، برای من ، مثل ِ بوی ادکلنی می مونه که وقتی حس ِ ش می کنی ، یهو خاطرات هوار می شن سر  ِ ت . این بارون باعث شده که خاطرات ِ با او بودن ، توی ذهنم تکرار بشه . پشت ِ چراغ قرمز ، بارون داره می خوره به شیشه . شیشه ها رو می کشم بالا . ضبط خاموشه . می خوام فقط صدای بارون رو بشنوم . سکوت و صدای بارون و یاد ِ او . یادم میاد که دلم می خواست باران صداش کنم . دلم تنگ شده برای نوازش کردن و بوسیدنش ، دلم تنگ شده برای اون روزها . بارون رو تماشا می کنم ، یه لبخند نقش می بنده روی لبم . لبخندی که می گه "من بالاترین عشق رو تجربه کرده ام".

 

 

پی نوشت :

مازیار فلاحی ، توی ترانه ی زیر  ِ بارون ، می خونه :

 

زیر  ِ بارون نفسات ُ دوس دارم
بوی خوب ِ تو رو بارون می گیره
با تو زندگیم چه رویایی می شه
با تو این قلب ِ یخی جون می گیره .

 

دوس دارم تموم  ِ لحظه هام ُ با تو باشم
دوس دارم که دست ِ گرمت ُ بگیرم
دوس دارم تموم  ِ خاطراتم با تو باشه
دوس دارم توو انتظار  ِ تلخ ِ تو بمیرم .

 

دوس دارم فقط چشات ُ وا کنی
تا ببینی که چقدر دوس ِ ت دارم .