دارم دعا می کنم . دعا می کنم همسر  ِ آینده ام مردی باشه که اینقدر خوب باشه که وقتی به گذشته فکر می کنم ، خیلی عادی از کنارش بگذرم و دلم نخواد خاطراتم رو حتی 100 سال یه بار هم مرورشون کنم . دلم می خواد اینقدر عشق بهم بده که بخندم به بدبختی های گذشته ام . اینقدر عشق ، که هر وقت اسم  ِ بید  ِ مجنون ، بام ، آهنگ لیلی و مجنون ِ عباس مهرپویا ، 17 اردیبهشت و اسم  ِ یه ادکلن رو می شنوم ، یه هه بگم و برم به کارهام برسم . می ترسم نتونه بهم اونقدر عشق بده که من قدرت ِ این رو پیدا کنم که کل ِ خاطرات رو بریزم دور و یه رنگ ِ سفید بپاشم روی در و دیوار  ِ قلبم .

 

 

 

پی نوشت :

با مریمی بحث می کنیم سر  ِ مهریه ، می گه توی دید  ِ ت نسبت به مهریه تجدید نظر کن . می گه تو قرار نیست روی خودت قیمت بذاری . آخرش هم ، مثل همیشه ، به نتیجه نمی رسیم و پیشنهاد می دم بیا موهای هم رو بکشیم و اونم می گه "لوس" . دارم فکر می کنم نظر  ِ من نسبت به مهریه ، تأثیری نداره توی پیدا کردن ِ مرد  ِ ایده آلم یا مهربون و خوب بودن ِ طرف . قیمت روی خودم نمی ذارم . اما می خوام تشخیص بدم مردهایی رو که فکر می کنن من ارزون تر یا گرون تر از قیمت ِ پیشنهادی هستم !

 

 

 

 

5 سال پيش ، يه بار يه همكار  ِ سابق ، يكي كه از من بدش مي اومد ،‏ اومد به رئيسم سلام كرد و خيلي بي ربط ، گفت "آقاي فلاني ، منشي تون ...." . اين به من گفت منشي . يعني مي خواست من رو كوچيك كنه . منشي فحش نيست ، اما منشی کجا و مسئول دفتر کجا . خودش مي دونست كه توي محل  ِ كار  ِ ما ‏‌‏، مي گيم مسئول دفتر . بعدشم خودش مي دونست كه من فقط مسئول دفتر نیستم . آچار فرانسه ي اون معاونتم . يعني كاري نبود كه من انجام ندم . به همه ي كارها تسلط داشتم . رئيسم هم معطلش نكرد و گفت "اختيار داريد ، خانم  ِ فلاني مشاور  ِ بنده هستن" . يعني معاون ِ به اون بزرگي و جانشين ِ مدير عامل ‏، من رو مشاور  ِ خودش دونست . فكر كنم يه جاي دختره سوخت . چون بوي سوز مي اومد . به اين مي گن رئيساااا . قدر  ِ زحمات ِ آدم رو مي دونه . و در ضمن آدم شناس هم هست . تا فهمید که دختره می خواد خودشیرینی کنه و من رو هم خراب کنه ، با احترام ، پوز  ِش رو به خاک مالید . یکی از آدم های مهم و تأثیر گذار  ِ زندگی ِ من همون رئیس بود و یکی هم رئیس ِ خوب ِ در حال ِ حاضرم .

 

 

 

امروز رفتم پیش متخصص ستون فقرات . یه دکتر  ِ جوون ِ شوخ بود . داشت برای یه خانمه نسخه می نوشت ، گفت ظرف ها و جارو رو فعلاً رئیس انجام بده . رئیس یعنی شوهرش . شوهرش هم سرش رو تکون داد که یعنی باشه . خانمه هم خوش خوشانش شد . به من که رسید ، همين كه دهن باز كردم ‏ گفت تا من ام آر آي رو نگاه مي كنم ‏، تو داستانت رو تعريف كن . بعد از توضیحاتش ، وقتی لیست ِ بلند و بالام رو دید ، گفت تـقلبی نوشته ای ؟ آخه من سؤال ها و مشکلاتم رو توی یه باریکه ی کاغذ ِ 20 سانتی نوشته بودم . منشی اش لیستم رو که دید ، زد زیر  ِ خنده ، دکتر هم به شوخی گفت این سؤال زیاد پرسید ، ازش دو تا ویزیت بگیر . گفتم آقای دکتر من یه ماه زجر کشیده ام ، هی هر روز سؤال یادداشت کرده ام و شده اینقدر . این یادداشت ها ، کار  ِ همیشگی ِ منه . برخلاف ِ دکترهای دیگه که تا لیست رو می بینن ، همش می گن زود باش و می خوان بندازنت بیرون ، این با خیال ِ راحت هی نسخه می نوشت و وقتی من مکث می کردم ، می گفت سؤال هات رو بپرس .

 

ننه من غریبم بازی در آوردم که " آقای دکتر . بالشم خودش یه قوس داره که برای قوس ِ گردنه ، وقتی با گردن بند می خوابم ، اون قوس اذیت می کنه" . که دکتر هم رضایت دادن من شب ها بدون ِ گردن بند بخوابم . آخ جووووون : ) یه عذاب ِ الیم رو کم کردم ( که البته دکتر یکی بدتر رو اضافه کرد ) .

 

دکتر هی می پرسید این مال ِ اداره تونه ؟ منم گیج ، دور و بر رو نگاه می کردم که منظورش چیه . یهو دیدم داره به انگشتر  ِ عجق وجق ِ من نگاه می کنه . آخه همرنگ ِ آرم  ِ اداره مون بود ، نگین ِ روش هم به نظرش دوربین اومد . وقتی گفتم انگشتره ، سرش رو آورد نزدیکتر و بررسی اش کرد . این دکتر ، اصلاً مثل ِ بقیه ، نمی خواست بندازتم بیرون و آخ که چقدر وقتی از این دکترهای ریلکس ِ خوش اخلاق و شوخ می بینم ، شاد می شم . یکی از این دکتر خیلی خوشم اومد ، یکی یه دکتر  ِ تغذیه هست که خیییلی محترم و مؤدب و متشخصه و آقایی از سر و روش می باره ، و یه خانم دکتر  ِ مغز و اعصاب ِ مهربون که وقتی لبخندهاش رو می دیدم ، دلم می خواست بپرم ماچش کنم . یکی هم یه دکتر  ِ عمومی ِ باتجربه هست که عادت نداره الکی و برای کلاس ، یه مشت داروی الکی بده و راضی ات کنه . اینقدر برات مثال می زنه و توضیح می ده که خودت قانع می شی که دارو نیاز نداری . دکتر باید اینطوری باشه . خوش اخلاق باشه و قشنگ و با حوصله توضیح بده . نه مثل ِ بعضی دکترها که با یه مَن عسل نمی شه خوردشون . تازه ، طوری نسخه می نویسن انگار سگ دنبالشون کرده . اون سری یه خانم دکتر  ِ پوست و مو بود ، همین که گفتم سلام ، گفت زود باشید بیرون مریض منتظره . می خواستم بگم مگه من دختر خاله تونم یا بدون ِ ویزیت اومده ام ؟ خُب منم مریضم . والا بُخُدا . اینا اصلاً واحد ِ اخلاق رو گذرونده ان که بهشون مدرک داده ان ؟!

 

اینقدر من اینجا نوشتم به یه ماساز نیازمندم ، که دکتر برام فیزیوتراپی نوشت . آخ که چقدر دوست دارم . دو سال پیش برای کمرم که می رفتم فیزیوتراپی ، اینقدر بهم خوش می گذشت که زیر  ِ دستگاه خوابم می برد ( البته بعضی وقت ها هم اینقدر وضعیت ِ روحی ام خراب بود و گوله گوله اشک می ریختم ، که دختره دلش به حالم می سوخت و می ذاشت راحت بخوابم ) .

 

پی نوشت :

من الآن یه تور  ِ دونه ریز  ِ مرغوب لازم دارم . می خوام برم این دکتره رو تور کنم . اخلاقش و مخصوصاً اون کفش ِ اسپرتش من رو کشته .

 

 

 

من غبطه می خورم به این آدم . کاش منم مثل ِ اون بودم . می گه "شايد دليلش اين باشد كه من آدم اشتباهي دوست نداشته‌ام در زندگي‌ام. آدم هزارتا آمده و رفته ، اما اين سه - چهارتايي كه نفوذ درد دار كرده‌اند در من ،‌ جايشان انگار بدجوري مال خودشان شده ، من دوست ندارم در مقابل اين آدم‌ها مقاومت كنم" . می دونی به چیش غبطه می خورم ؟ به اینکه مطمئنه که اشتباه انتخاب نکرده . در صورتی که من مطمئنم که همه ی آدم هایی رو که توی زندگی ام اومدن و رفتن ، کاملاً اشتباه انتخاب کردم . اصلاً دل بستن به اونا ، رو دادن به اونا ، اشتباه ِ محض بود . نه اینکه همه شون بد بودنا . نَه . همه شون اصل و نسب دار و آدم های قابل قبولی بودن . اما مناسب ِ من نبودن . توی شانسم که ریده ان ، هیچ ؛ توی بختم هم ریده شده . می دونی بدبختی ِ من کجاست ؟ اینکه هنوزم ، با تمام  ِ رفتارهای زشتشون ، بازم دوستشون دارم . تنها دارایی ِ من از این دنیا ، همون لحظات ِ تلخ و شیرینیه که با اونا داشتم . تک تکشون رو دوست دارم . گفتم که . من خیلی بدبختم . و من می گم "من آدم های اشتباه را دوست داشته ام ، اما جایشان انگار بدجوری مال ِ خودشان شده . قلبم مال ِ همه شان هست ، جز مال ِ خودم" .

 

 

 

 

خیلی درد داره وقتی داری از درد  ِ روح به خودت می پیچی و هیچکی رو نداری که زنگ بزنی بهش ، باهاش حرف بزنی و آروم بشی .

 

دارم می پـُکم از غصه .

 

       

 

 

 

 

پس از این زاری مکن ، هوس ِ یاری مکن ، تو ای ناکام ، دل ِ دیوانه !

به مزار  ِ سینه ام ، با غم  ِ دیرینه ام ، بخواب آرام ، دل ِ دیوانه !

 

با تو رفتم ، بی تو باز آمدم ، از سر  ِ کوی او ، دل ِ دیوانه !

پنهان کردم ، در خاکستر  ِ غم ، آنهمه آرزو ، دل ِ دیوانه !

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی .

تو مرا با عشق ِ او آشنا کردی .

 

پس از این زاری مکن ، هوس ِ یاری مکن ، تو ای ناکام ، دل ِ دیوانه !

به مزار  ِ سینه ام ، با غم  ِ دیرینه ام ، بخواب آرام ، دل ِ دیوانه !

 

 

دانلود آهنگ ِ "دل دیوانه" با صدای الهه

دانلود آهنگ ِ "دل دیوانه" با صدای ویگن

 

 

 

* من همچين مي نويسم لب ِ دريا و آرايش و ... ‏، يكي ندونه فكر مي كنه با چه وضعي و براي چه چيزي مي ريم لب ِ دريا . آقا جان آرايش كجا بود ‏، دلخوشي كجا بود . ما مجبوریم بریم اونجا ، چون تنها جای ِ تفریحی ِ شهرمون ، لب ِ  دریاست  وگرنه به من یکی که اصلاً خوش نمی گذره . اون جمعه رفتيم لب ِ دريا . هواي خيلي خوبي بود . يه نسيم  ِ خنك مي وزيد . آسمون پُر از كايت بود . شانس كه نداريم . همين كه چند تا پسر  ِ خوشگل مي رسيدن كنار  ِ ما ، يهو سرهاشون مي رفت بالا ، به كايت ها نگاه مي كردن . چقدر بي شعورن اين كايت ها .

 

 

* من از موجودات ِ دريايي وحشت دارم . و تـقريباً سه ساله كه از دريا مي ترسم . به خصوص اگه شب باشه و تـاريك . هم از خودش و هم از عكس و فيلمش مي ترسم . يهو اينطور شد . يه روانشناس ِ خوب ، بهم گفت كه فوبيا دارم . حالا فكر مي كني بك گراند ِ كامپيوترم توي محل ِ كار چيه ؟ عكس ِ نـِمُو و باباش ( همون ماهيه . كارتون ِ نـِمُو ) ‏. نـِمُو و باباش توي يه درياي تاريكن ، همديگه رو سفت بغ‍ـ ـل كرده ان ، دورشون پُره از ماهي هاي چندش آور ، انگار كه كوسه ديده باشن ‏، وحشت زده هستن ، دهن هاشون اين هوا بازه و چشم هاشون پُر از ترسه . مجبور شدم اين عكس رو بذارم . بايد عكس رو عوض كنم . دلم مي خواد يه عكس ِ عاشقانه بذارم اما نمي شه .

 

 

پي نوشت :

از شانس ِ بد  ِ من ‏، تنها جاي به اصطلاح تـفريحي ِ شهر  ِ‌ما ‏، همين لب ِ درياست .

 

    

 

خُب این خانم راست می گه دیگه .

"همه‌ی زندگیمان پر شده از آدم‌ها و اتـفاقات هضم‌نشدنی که از قضا همه هم تـف سربالا میباشند!"  

 

 

 

با خواهری داریم از پیاده روی بر می گردیم . خیابون خلوته . هر دو ساکتیم . دارم به اولین عشقم فکر می کنم ، که دیروز بازم بهم یادآوری کرد که هنوز به اندازه ی اون روزها دوستم داره . به خودم می گم باورت می شه ؟ به من گفت "عشق ِ من" . چیزی که تا حالا نگفته بود . که یهو یه ماشین رد می شه و صدای ضبطش بلنده که می گه "همه چی آرومه ، تو به من دل بستی" و من لبخندی می زنم به پهنای صورتم .

 

 

                   

 



نمی دونم چرا امشب اینقدر دلگیره . به اینترنت ، فیلم ، به هر چی فکر می کنم ، خوشحالم نمی کنه . امشب بدطور دلم گرفته . دلم تنگه برای عشق . دلم می خواد الآن عاشق بودم و عاشقی می کردم . چرا من اینطوری شده ام ؟ چرا نمی تونم به کَسی دل ببندم ؟ چرا اینقدر سخت گیر شده ام ؟ چرا فکر می کنم اونی که می خوام پیدا نمی شه ؟ چرا یه حالت ِ دفاعی به خودم گرفته ام ؟ چرا نمی تونم گـُم شم توی چشم های یه نفر ؟ چرا نگاهم رو از همه می دزدم ؟ چرا فرار می کنم از همه ؟ چرا اینقدر دلسرد شده ام ؟ چرا دور  ِ خودم دیوار کشیده ام ؟ چرا فکر می کنم برای نگه داشتن ِ عشق ، باید زور زد ؟ چرا من اینقدر خسته ام ؟




از این نقاب ِ خاکستری متنفرم




خودسانسوری ، توی خون ِ منه . من دختر  ِ مردیَم که توی محتاطی ، خودسانسوری ، توداری ، فرار از ریسک و ... ، گـَندترینه . با اینکه ازش متنفرم ، با اینکه زیر  ِ دست ِ او بزرگ نشده ام ، اما چون همخونه بوده ایم ، دقیقاً خلق و خوی او رو دارم . البته ممکنه این اصلاً به او ربطی نداشته باشه و چون دائم بهش گیر می دم ، اینجا هم دل می خواد سرزنشش کنم . بیشترش به این خاطره که ، از هر طرف ، از دوست و دشمن ، ضربه خوردم . طوری که دیگه به هیچ وجه ، نمی تونم به کَسی اعتماد کنم . حتی از ساده ترین مسائل که خیلی مسخره هستن ، نمی تونم حرف بزنم . یه ترس ِ بزرگ ، یه احساس ِ عدم  ِ امنیت ، داره نابودم می کنه . من خیلی سخت حرف می زنم . من اهل ِ ریسک نیستم ، چون می ترسم . خیلی محافظه کارم ، محتاطم ، و خودسانسوری ، نه تنها توی نوشته هام ، بلکه توی دنیای واقعی ام هم هست . دست ِ خودم نیست .

 

فقط این وبلاگ ، یه جورایی من رو از قالب ِ اون دختر  ِ بیش از اندازه محافظه کار در میاره . طوری که اینجا راحت از خصوصی ترین مسائلم حرف می زنم ، خودم رو هم متعجب کرده . یه جور خستگی ، یه جور بی خیالی ، یه جور دل به دریا زدن ، باعث شده که ریسک کنم با نوشتن ِ این وبلاگ . اینجا راحت حرف می زنم . البته دنیای واقعی ام رو سخت تر کرده . چون وقتی می خوام حرفی رو بزنم ، اول خوب فکر می کنم که آیا این رو توی وبلاگم نوشته ام یا نه ؟ اگه توی وبلاگ نوشته امش ، اونجا نباید بگم . اگه برای همکار یا دوستم تعریفش کردم ، دیگه نمی تونم توی وبلاگم بنویسمش .

خسته شده ام از خیلی چیزهایی که توی این جامعه ، توی این کشور ، به آدم تحمیل می شه . متنفرم از این دورویی که به خاطر ِ حفظ ِ موقعیت و حفظ ِ آبرو به وجود اومده . متنفرم از این نقاب ِ خاکستری که هر روز صبح به صورت می زنم و می رم سر ِ کار . اگه یه روزی آزادی ِ فکر ، آزادی ِ بیان وجود داشته باشه و این آدم های تُـ ـخمی نتونن موقعیت ِ آدم رو خراب کنن ، اونوقته که من می تونم اون نقابم رو در بیارم و خودم باشم . دلم می خواد خودم باشم . دلم می خواد احساسم نفس بکشه . زیر ِ بار ِ این عُرف و این مذهب ِ تحمیلی ، له شده .






من تهی ام . به پوچی رسیده ام . "خندیدن" برام شده سخت ترین کار ِ دنیا .



انار توی وبلاگش نوشته :

" افسردگی چیه ؟ من اگه بخوام افسردگی رو توی یه جمله خلاصه کنم میگم یک غم بی انتها و سنگینیه که هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره . اما فقط اون غم نیست که افسردگی رو به معضل تبدیل میکنه ... آدم انگار بی اراده میشه ٬ تماسش با دنیا قطع میشه ٬ سنسورهاش حساسیتشون نسبت به زندگی کم میشه ... میدونی یه سری کارها رو باید بکنی اما نمیکنی ... میدونی باید درس بخونی اما نمیخونی ٬ میدونی باید با دوستت بری بیرون اما نمیری ٬ از چیزی لذت نمیبری ٬ چیزی به هیجانت نمیاره و غمگینی ٬ غمگینی ، غمگینی ٬ بی دلیل و با دلیل میزنی زیر گریه ٬ احساس تهی بودن میکنی ... و خودت رو دوست نداری ... تمام اینا هست و هر روز به خودت میگی که فردا یه آدم متفاوت میشی اما باز هم فردا همونه و پس فردا و بقیه روزها ... و با خودت فکر میکنی که چقدر بی اراده و ضعیفی ... زندگی خاکستریه وقتی آدم افسرده است. "



من فکر می کنم خدا مَرده . چون همینکه من در جواب یکی از نظرات ِ میرزا گفتم "نیشت رو ببند" و از اینکه از حق ِ آقایون دفاع کرد ، چشم هام رو براش ریز کردم ، یهو ویندوز پُکید . این کامپیوتر ، همین 2۶ اسفند پیش ِ دکتر بود که . چی شد یهو ؟ یعنی وقتی فکر می کنم ممکنه دوباره ویندوز بخواد ، دلم می خواد ... ( میرزا ! فعلاً از اینورا رد نشو ) .

اینجاست که آدم مجبور می شه بره پشت ِ کامپیوتر  ِ یکی از همین مردها ( برادر کوچیکه ) بشینه و به بحثش ادامه بده . من به خاطر  ِ همین مبحث ِ فمینیزم ، چه بدبختی ها که نکشیدم . تا اون مقاله رو تحویل ِ استاد دادم ، دیگه چش و چال برام نمونده بود از بس ساعت ها می نشستم دنبال  ِ مقالات ِ معتبر می گشتم . چش و چالم نه فقط به خاطر  ِ خیره شدن به مانیتور در اومد ، بلکه به خاطر  ِ این در اومد ، که اوووونهمه مقاله خوندم تا بتونم چند سطر از هر کدوم در مورد  ِ فمینیزم در بیارم ( می دونید که ، خدا زده بود توی سَرَم ، رشته ام ، زبون ِ اجنبی ها بود و مقاله ها به زبون ِ مادری نبودن که بخوام فقط روخونی کنم و هر چی می خوام استخراج کنم . آهای اونایی که رشته تون انگلیسی بوده ، بیاین از من دفاع کنید ) . غیر از اینها ، مجبور شدم ساعت 12 شب بشینم توی اتوبوس ، 5 ساعت راه بکوبم برم یه دانشگاه ِ معتبر ، که بتونم از طریق ِ سایت ِ اونا ، به مقالات ِ معتبر دسترسی پیدا کنم ( می گم معتبر ، چون برای قابل ِ قبول بودنشون ، 100 تا شرط و شروط گذاشته بود اون استاده ) . بعدشم هنوز نتونسته بودم مقاله گیر بیارم ، نتونسته بودم کتاب ها رو بگردم ، نتونسته بودم پایان نامه ها رو بگردم ، گفتن تا ساعت 12 بیشتر نیستن . اینقدررر سر  ِ همین مبحث به خودم گفتم "گـُه خوردم این رو انتخاب کردم" ، تا بالاخره تونستم یه چیزایی در موردش گیر بیارم . پس به من حق بدید که این فمینیزم و فمینیست و فمینین رو تا آخر  ِعمر یادم نره .






 

* من فکر می کنم خدا می خواسته این عطسه ها رو بده به یه مرد ، منت گذاشته و داده به من . به نظرتون سرعتشون رو چطور می تونم اندازه بگیرم ؟ خیلی کم پیش میاد که یه دونه باشه . معمولاً دو تا پشت ِ سر  ِ هم میاد . یعنی سرعتش اینقدر زیاد بود که غیر از اینکه ته ِ گـَلوم خراشیده شد ، عین ِ یه زلزله ی هشت ریشتری ، تمام  ِ ستون ِ مُهره ها و گردنم رو داغون کرد . فکر می کنم مُهره هام جابجا شدن . عطسه ی به این خَرَکی می خواستم چیکار ؟ چی می شد اگه خدا به جاش یه کم از اعتماد به نفس ِ این مردها به من می داد ؟ خدایی اش اینا حق ِ ما رو خورده ان .

 

* عذابی از این الیم تر ، که آدم مجبور باشه شب رو هم با گـ ـردن بند ِ پـ ـاک سـ ـمن بخوابه ؟ وقتی دراز می کشم ، این گـ ـردن بند ، حس ِ آدمی رو بهم می ده که یکی کـ ـونش رو گذاشته روی گـَلوش و داره خفه اش می کنه . ( آره . دقیقاً کـ ـونش رو گذاشته اونجا ) . عذابی بالاتر از این که آدم بشینه دو تا سریال رو پشت ِ سر  ِ هم ، همینطوری شق و رق ، نشسته نگاه کنه ؟ آخه من عادت دارم دراز بکشم . با این گـ ـردن بند که نمی شه خوابید و تلویزیون تماشا کرد . اگه دراز بکشم ، باید تلویزیون رو توی سقف گیر کنن که بتونم ببینم . نمی دونید چقدر دلم تنگ شده برای غلط زدن ِ های توی رختخواب . وقتی می خوابم ، نفسم بند میاد . وقتی غذا می خورم ، نمی تونم به بشقابم نگاه کنم ، چون دکتر گفته نباید گردنم رو به سمت ِ پایین خم کنم . نمی تونم به کیبورد نگاه کنم و تایپ کنم . در نتیجه باید در حالی که صورتم به سمت ِ روبرومه ، از پایین ِ قاب ِ عینک ، فقط یه مشت کلید ِ تار رو ببینم و بعد از چند دقیقه ، چشم هام چپ می شن . وقتی یه چیزی میفته زمین و می خوام بردارمش ، گردنم می شکنه . تصمیم دارم وزن کم کنم ، اما فعلاً ورزش و کار با دستگاه های بدنسازی ، ممنوعه . می ترسم با رژیم ، صورتم خراب بشه . به یه زوری ، دوباره صورتم تقریباً برگشته به حالت ِ قبلش . خلاصه قدر  ِ سلامتی تون رو بدونید .

 

* من يه چيزي رو تازه شنیده ام . اگه اشتباهه ، بهم بگید . اينكه سن ِ كـُره اي ها از وقتي توي شكم  ِ مادرشون هستن ، حساب مي شه . يعني وقتي دنيا ميان ‏، 9 ماهه حساب مي شن . من مونده ام چطور تاريخ  ِ دقيق  ِ تولد رو تعيين مي كنن . قراره يكي از دخترهاي كـُره اي رو اردیبهشت  ِ امسال ببينيم . پسر عمه كه داره دانشگاه ِ فيليپين درس مي خونه ‏، با يه كـُره اي نامزد كرده و یه ماه ِ دیگه ميان ايران . از عكس هاش مشخصه كه يه دختر  ِ شاد و پُر انرژيه .

 

* از بيرون كه اومديم ‏، ديديم ماشين ِ برادره ، كـ ـونش توي كوچه است و سرش توي حياط . ماشين خاموش بود و هيچكي هم توي حياط نبود . رفتم به برادره گفتم كه آيا كار  ِ خودش بوده یا نه . دليلش رو اينطور مي گه كه به اين دليل و به اون دليل ، كـ ـونش توي كوچه است و سرش داخـ ـله . آخرش رو غليظ و با يه لحن ِ خاص گفت . من و خواهري تا چند دقيقه داشتيم به اون لحنش مي خنديديم . فكر كنم خواست اداي من رو در بياره . حالا بيا و خوبي كن . دفعه ي ديگه حتي اگه ديدم دزد داشت ماشين رو مي برد بيرون ‏، چيزي نمي گم : )

 

* این لامصب پسرها ، ابروهاشون رو کجا اینقدر قشنگ بر می دارن ؟ می خوام به این آرایشگره که ابروهام رو نخ کرده بگم بره کمی یاد بگیره . دو ماه ابروهام رو دست نزدم که کُلُفت بردارم ، بهش می گم کُلُففففففنتتتت بردار ، اونوقت بی شعور باز زد نخش کرد . انگار نمی دونه کُلُفت یعنی چی .

 

* تا چند ماه پیش ، فقط یه دونه تار  ِ موی سفید داشتم . چند روز پیش که به موهام دقیق شدم ، 10 تاش رو که توی دیدم بود ، تونستم بشمرم . دلم گرفته . دارم دنبال ِ مُقصر می گردم .

 

 

 

 

واجب نوشت :

این حواله به زن ِ برادر  ِ اولی که یه ساله روی اعصابه

 

 

 

 

انار توی وبلاگش نوشته :

" تازگی ها یه کمی کلاس یوگا میرم. وقتایی که یه تمرینهاییش عملاً دو تا دست و یه پامون رو باید بالا بگیریم و یه جوری وایسیم که خیلی سخته ، بهمون میگن برای اینکه توازنمون رو حفظ کنیم و بتونیم بیشتر روی پا بمونیم ، یه نقطه روی زمین ، سقف ٬ دیوار ٬ ... یه جایی انتخاب کنیم و بهش زل بزنیم. این تمرکز روی اون نقطه به طور مداوم و مصّر ، در حین اینکه تمام عضلات تنت دارند زیر فشار میلرزند ، خیلی کمکه که نیفتی . یه چند وقتیه که به این نتیجه رسیده ام "خدا" توی زندگی آدمهایی که بهش اعتقاد دارند کار همون نقطه تمرکز رو میکنه. در واقع باز هم خودتی که همه زحمت رو داری میکشی اما اون تمرکزی که با دعا میاد ، کمک میکنه نیروهات رو جمع کنی و حواست رو متمرکز کنی. و واسه همین هم خدا واسه آدمهایی که خودشون اهل تلاش نیستند کاری نمیکنه . "

 

 

 

حالم به هم می خوره از این وضعیت که من دلم می خواد به دو نفر از آدم های مهم و تأثیرگذار ِ زندگی ام زنگ بزنم و سال ِ نو رو تبریک بگم ، اما می ترسم بی موقع باشه . از نظر ِ من ، هر ساعتی از شبانه روز ، برای زنگ زدن به یه آدم ِ متأهل ( چه زن ، چه مرد ) ، بی موقع است . غیر از بی موقع بودنش ، می ترسم از رفتار ِ همسر ِ اون مرد . می ترسم بد نگاهش کنه ، بد فکر کنه . می ترسم بگه که این دختره کیه که زنگ زده تبریک بگه ؟ می ترسم حرمتم بشکنه . می ترسم متهم بشم به قاپیدن ِ شوهر . حالم به هم می خوره از این زن هایی که هر لحظه فکر می کنن یکی ممکنه شوهرشون رو بقاپه یا هر دقه می پان که شوهره دست از پا خطا نکنه . همسران ِ این آدم های مهم ِ زندگی ِ من ، ممکنه اینطور نباشن ، اما من توی ذهنم ، هی موضوع رو بزرگ می کنم و هی می ترسم و آخرشم می گم بگن بی معرفته و نوروز رو تبریک نگفته ، خیلی بهتر از اینه که تحویلم نگیرن ، سرد برخورد کنن یا یهو متهم بشم به هر وصله ای که به من نمی چسبه . البته منظورم این نیست که اونا باید اجازه بدن هر کی هر وقت دلش خواست ، زنگ بزنه ، اما هر کَسی ، شوهر ِ خودش رو خوب می شناسه . باید اعتماد داشت و تمام . خلاصه که من به همین دلیل ، به رئیسم هم ، که اینهمه برام مهمه ، نوروز رو تبریک نگفتم .

اصلاً دلم نمی خواد در آینده ، روی زنگ خوردن ِ موبایل ِ شوهرم یا اس ام اسی که مثلاً نصفه شب براش میاد ، کنجکاو بشم . اول اینکه موبایل ِ او ، جزئی از حریم ِ خصوصی ِ او هست و دوم اینکه اگه قرار باشه شب و روز هی تنم بلرزه و هی فکر کنم دارن ازم می دزدنش ، پس آرامش ِ خاطر چی می شه ؟ پس تکلیف ِ اعتماد چی می شه ؟ اصلاً فوقش ، اگه یکی بخواد اون رو بکشه سمت ِ خودش ، شوهرم اینقدر شعور داره که بدونه نیت ِ اون فرد چیه . اصلاً فوقشم رفت طرفش ، خُب من اون موقع می فهمم که دوستم نداره یا نمی تونه خودش رو کنترل کنه یا هوسبازه یا هر چیز ِ دیگه ای . نمی گم ضربه نمی خورم . اما من اگه این موقعیت پیش بیاد ، اون زن رو مقصر نمی دونم . بلکه شوهرم رو مقصر می دونم و می شینم فکر می کنم چرا این رفتار رو با من کرد . و بیشتر از همه ، خودم رو مقصر می دونم و باید ببینم کجای رفتارم اشتباه بوده .

این خواسته رو حتماً پیش ِ شوهر آینده ام مطرح می کنم که هر وقت فکر کرد دیگه نمی خواد با من ادامه بده ، بدون ِ ترس و خیلی راحت ، بهم بگه . اول رابطه رو تموم کنیم و بعدش با هر کی که خواست ، بره . من از پنهان کاری و دروغ ، بدم میاد . تا حالا پیش اومده که خواسته ام کَسی رو به زور یا با التماس ، توی زندگی ام نگه دارم . اما الآن این رو می دونم که ارزش نداره . یکی که مال ِ من نیست ، همون بهتر که بره .

کَسی یکی از این مردهای باشعور  ِ محکم  ِ وفادار  ِ رمانتیک ِ کمیاب سراغ نداره ؟ من به یکی اش نیاز دارم .

 

 

حس ِ خاصی نسبت به دوغ نداشتم . اما از روز ِ 18 اردیبهشت 87 که یک لیوان دوغ ِ کاله را دادم دست ِ مردی که دوستش داشتم و او دوباره یک لیوان ِ دیگر خواست ، دوغ برایم مهم شد . از همان لحظه ای که آمد توی درب ِ آشپزخانه و اسم ِ آن دوغ را خواند و گفت "کاله ، چه دوغ ِ خوشمزه ای زده" ، دوغ برایم عزیز شد ، چون عزیزم از آن خوشش آمده بود . هنوز هم حسی به دوغ ندارم اما وقتی در یخچال می بینمش یا مادر می آید و یک لیوان می دهد دستم ، مزه ی آن لحظه ی خوب و آن بـ ـوسه ی نفس گیر و آن دوغ ِ کاله می آید در دهانم . یادم باشد بـ ـوسه ی بین ِ دو لیوان دوغ ، مزه دارد . مزه ی دوغ ِ کاله می دهد . یادم نمی آید اصلاً خودم از آن دوغ خوردم یا نه ! اما عجیب مزه داد آن دوغ .

واجب نوشت :

مدیون است این کاله ، اگر به من پورسانت ندهد .

در ضمن من مقصر ِ نوشتن ِ این خزعبلات نیستم . یک لیوان دوغ ِ سی و سه ، باعث و بانی اش است .

بی ربط :

ان شاءاله امسال خدا تبخال را از روی کره ی زمین محو کند .

چقدر افتخار دارد که بعد از 2564895 بار تبخال زدن توی عمرمان ، توانستیم یک بار ، دقیقاً قبل از سال تحویل و تعطیلات و آرایش و لب ِ دریا گردی و بی عرضگی در تور کردن ِ یک عدد پسر ِ خوشگل و ... ، توی نطفه خفه اش کنیم . چقدر ما از آسیکلوویر مچکریم .

 

 

خدای نارنجی ، کَسی است که هر چه نارنجی بی معرفت تر و مردم گریزتر می شود ، اطرافیانش را صبورتر و مهربان تر می کند . هر چه نارنجی در خانه بد اخلاق تر می شود ، پدر و مادرش صبورتر می شوند و خواهرش هم دلسوزتر . هر چه نارنجی احوال ِ زن برادر  ِ اولی اش را نمی پرسد و نه تسلیت می گوید و نه تبریک ِ تولدش و ... ، اما او همیشه عین روزهای اول ، هوای خواهرشوهرش را دارد . هر چه نارنجی از عمه ی کوچکش فرار می کند ، او همیشه مثل ِ روزهای اول است ، یعنی مثل ِ روزهای بعد از ازدواجش ، نَه روزهای مجردی اش . هر چه نارنجی بی تفاوت تر می شود و انگار در یک خانه ی مجردی زندگی می کند ، اما انگار اطرافیان ، بیشتر او را حس می کنند . مادربزرگش همیشه حواسش به او هست . نارنجی صبح ِ روز یکم فروردین 89 ، صدای عمه ی کوچکش را می شنود که آمده برای عید دیدنی ، اما از اتاقش بیرون نمی رود . ادامه می دهد به خواندن ِ وب های دوست داشتنی اش . اما عمه در را باز می کند و مثل ِ همیشه ، هول از اخلاق ِ سگی ِ شوهرش ، سریع نارنجی را می بوسد و عیدی اش را می گذارد کف ِ دستش و می رود . نارنجی ناراحت می شود برای خودش . برای خودش که اخلاقش اینهمه بد است . که اینهمه از اطرافیانش متنفر است . که کاش مثل ِ 10 سال پیش ، به جای تـنفر ، هیچ حسی به عمه ی کوچکش نداشت . که اطرافیانش ، اینهمه تـنفر  ِ او را یا نمی بینند یا خودشان را می زنند به کوچه ی علی چپ . نارنجی ناراحت می شود از اینکه هی خدایش به او فرصت می دهد ، اما نارنجی باز هم به رفتارش ادامه می دهد .