می گه : روایت کرده اند از ابوریحان دورنی(!!!) هنگامي که در بستر مرگ بود ، تقاضای لب تابی کرد تا همان طور خوابیده گودر کند! اطرافیان گفتند: "در این واپسین لحظات حیات چه جای گودر است ؟"  ابوریحان گفت: "کدامیک از این دو امر بهتر است؟ شر آیتمهای نخوانده ام را صفر کنم و بمیرم یا 1000+ درگذرم ؟"  اطرافیان گفتند: ای بمیری هر چه خواهی کن!!!

حالا قضیه ی منه . یه هفته است که این گودر  ِ من از 1000 رد کرده و این گردن ِ شکسته نمی ذاره من صفرش کنم . نمی شه خدا یه لپ تاپ ِ مفت از اون بالا بندازه پایین ؟ می خوام به حالت ِ خوابیده وب خونی کنم . حالا معلوم نیست این 1000+ یعنی چند تا بالاتر از 1000 ؟ شاید از 2000 هم رد کرده باشه . تا یه هفته پیش ، برام شده بود عین ِ مشق ِ شب . که هر شب گودر رو صفر کنم . اما حالا این گردن ، کاری کرده که زور  ِ الکی نزنم . خُب اگه بخوام هر روز نگران باشم که آپ های 308 وبلاگ رو صفر کنم ، احتمالاً به ناراحتی ِ قلبی و فشارخون هم دچار می شم .

 

یه هفته است ننوشته ام . دیروز فهمیدم وضع  ِ گردنم وخیم تر از اونیه که دکترها گفتن . اما روزی یه پاراگراف نوشتن که به جایی بر نمی خوره .

 

 

بی ربط نوشت :

هر کی به معماری علاقه داره ، می تونه معمار بلاگ رو بخونه . قشنگ نیست ؟

یا اگه به طراحی علاقه دارید ، اینجا دفتر جدید گوگل توی سوئیس رو ببینید .

یا طراحی ِ دفتر جدید فیس بوک رو ببینید .

دلتون نمی خواد طراحی ِ دفتر  ِ کار  ِ تون این شکلی باشه ؟

 

 


 

                                                           دانلود عکس

 

 

گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم ؟
من از هوای عشق تو ، دل بکـَنم یا نکـَنم ؟

با این سوال ِ بی‌ جواب ، پناه به آینه می برم
خیره به تصویر  ِ خودم ، می پرسم از کی‌ بگذرم

یه سوی این قصه تویی‌ یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ِ ما ، تو بشکنی ، من می شکنم

.

.

نه از تو می ‌شه دل برید ، نه با تو می ‌شه دل سپرد
نه عاشق ِ تو می ‌شه موند ، نه فارغ از تو می ‌شه موند

هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست ؟ ، من از تو می پرسم بگو
!

بن بست این عشق رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه ِ سفر با تو کجاست ؟ ، من از تو می پرسم بگو
!

.

.

تو بال ِ بسته ی منی‌ من ، ترس ِ پرواز  ِ تو ام
برای آزادی ِ عشق ، از این قفس من چه کنم ؟

 

                                                       گوگوش - گریه کنم یا نکنم

 

 

 

 

خُب ، امروز ، بالاخره بعد از ۹ سال انتظار و هشت ماه بدبختی ، اولین نوه ی این خانواده ، اومد . یعنی الآن من عمه شده ام . بهم میاد ، نه ؟ یَک عمه گری در بیارماااا . حالا دیگه یکی هست که دق ِ دلی ام رو سرش در بیارم . هر وقت برادره پا روی دُمَم گذاشت ، دخترش رو نیشگون می گیرم . اگه پسر بود ، یَک پس ِ گردنی می زدمشاااا . اما چون دختره و گناه داره ، فقط نیشگونش می گیرم  .

 

 

پی نوشت :

خُب ما تصمیمون رو گرفتیم . هر چند راضی نیستم و خاطرات ِ خوبی از یکی از شیـ ـرازی ها ندارم اما برای اینکه به خواهری قول ِ سفر داده بودم ، بالاجبار شیـ ـراز رو انتخاب کردیم . شنبه و یکشنبه رو شیـ ـرازیم . شیـ ـرازی ها ، ما داریم می آییم !

 

 

 

داشتم با یه دوست حرف می زدم ، موضوع  ِ بحث ، قد بود . ایشون قدشون صد و هشتاد و هفته ( هزار ماشاله ) . می گه من عمراً با زن ِ کوتاه ازدواج نمی کنم . ایشون حق ِ ماها رو خورده ، بعد قد ِ صد و پنجاه و هفت ِ من رو مسخره هم می کنه . می گم از کفش ِ پاشنه بلند متنفرم ، می گه برو باهاش آشتی کن . حدأقل تا وقتی بمیری ، پاشنه بلند بپوش ، موهات رو هم طاق بزن ، تا قد ِ ت بلند بشه . این رو تحمل کن ، به این امید که شاید توی زندگی ِ بعدی ات ، قد بلند باشی . منم نفرینش کردم که ایشاله عاشق ِ یه زن ِ کُپُل و کوتاه بشه .

 

از شوخی که بگذریم . باید بگم که وقتی دل ِ آدم یه جا گیر کنه ، دیگه فکر نمی کنه که قد ِ طرف چقدره . من خودم همیشه عاشق ِ مردهای قد بلند و باریک بوده ام . اما تا حالا سه نفر رو دوست داشته ام ، هیچکدومشون هم نه باریک بوده اند و نه اون قدی رو داشته اند که من همیشه می خواستم . اما همین که دلم گیر کرد ، همه چی یادم رفت . تازه هیکلشون رو هم دوست داشتم .

 

یه سال پیش که برادره تازه عروسی کرده بود ، وقتی می دیدمشون ، توی دلم می گفتم چه خوب که زنش قدش بلنده و متناسب با قد ِ شوهرش . اما الآن که اخلاقش دستم اومده ، می بینم چقدر ارزش ِ زن ِ برادر  ِ دومی که چاقه و قد بلند نیست ، از این بی مصرف بیشتره .

 

 

 

 

تو بی اعتنا

به ویرانی من در باد

در باد رفتی

 

 

                                         پژمان الماسی نیا

 

 

 


عادت نکرده‌ام هنوز...
خيال مي‌کنم
روزي باز مي‌گردي
آرام از پشت سر مي‌آيي ،
مرا که به انتهاي خيابان خيره شده‌ام
دوباره به نام کوچک صدا مي‌زني و
عمر تنهايي‌ام به پايان مي‌رسد .

 

 

                                         پژمان الماسی نیا

 

 

 

دریم نوشت

 

 

- The future belongs to those who believe in the beauty of their dreams.

- If you don't follow your dreams, who will ? ( Emeril Lagasse )

- The only dreams that matter are the ones that you have when you're awake. ( John O'Callaghan )

- Don't let go of your dreams.

 

 

 

کاشکی عشق به بیراهه نمی رفت در این تاریکی

کاشکی کوره چراغی سر این کوچه به پا بود هنوز

 

 

                                 مهدیه لطیفی

 

 

 

آقا جان ! ما هم خدا می خوایم و هم خرما . هم می خوایم بریم مسافرت ، هم می خوایم هیچ پولی خرج نشه . آی دلم یه سفر  ِ پاریس می خواد ( کی بود خندید ؟ ) . اول به کیش فکر کردم ، بعدش گفتم از گرما برم توی جهنم ؟ از دریا برم دریا ؟ اگه دریا و پلاژ و حمام آفتاب و جت اسکی داره ، خُب اینجا هم داره . من که از دریا و موجوداتش متنفرم ، اونوقت برم گشت با قایق های کف شیشه ای ؟ برم دلفین ببینم ؟ آخه برای سکته کردنه ؟ خُب بی خیالش شدم . از شهرهای ایران متنفرم . که یه جای تـفریحی ِ درست و حسابی ندارن . دلم یه پارک ِ آبی می خواد یا یه شهربازی که ترَن ِ هوایی داشته باشه . به کَسی نگید که من مدتیه از ارتفاع می ترسما . نگید که وقتی سوار  ِ ترَن هوایی یا کشتی وایکینگ ها می شم ، از قبل از حرکتش ، جیـغ های بنفش می کشم تا وقتی که وایسه . یعنی نفر  ِ بغل دستی ام باید پنبه بذاره توی گوشش . 10 تا سکته می کنم تا تموم بشه ، اما فعلاً اون سکته ها رو ترجیح می دم به آثار  ِ باستانی یا زیارت . دلم هیجان می خواد . دلم می خواد اینقدر جیغ بکشم تا فریادهای فروخورده ام ، از بین برن . دلم نمی خواد برم یه شهر  ِ زیارتی . هر چی به اصفهان و شیراز هم فکر کردم ، دیدم اونا هم بیشتر آثار  ِ تاریخی و فرهنگی دارن . تـفریحی مَفریحی ، یُخته . خدایا من کجا برم ؟ به تور  ِ ترکیه هم فکر کردم ، دیدم خدا تومنه . خواهرم هم همراهمه . تازه فقط اسمش توره . بی شعور می گه ما فقط بلیط رو بهت می دیم و برات هتل رزرو می کنیم .

 

آقا جان ! من الآن به یه مرد  ِ مهربون ِ عاشق نیازمندم ، که اطلاعاتش در مورد  ِ شهرها بالا باشه ، عشق ِ سفر باشه ، خوش سفر باشه ، و پایه باشه و سه نفری بریم سفر . ترجیحاً اصلاً هم نذاره من دست توی جیبم کنم : )

 

 

 

 

پی نوشت :

این رو هم بگم که من از آثار  ِ تاریخی متنفرم . مذهبی نیستم و دلم زیارت نمی خواد . خرید هم برام مهم نیست . دلم فقط تـفریح می خواد . شما کجا رو پیشنهاد می کنید ؟

 

 

            

 

 



 

دستت درد نکند
که دانه های بافتنی خوش طرح دوستی مان را
دانه
دانه
حالا که بهبهه ی زمستان است
تا دانه ی آخر شکافتی!

                            مهدیه لطیفی


پی نوشت 1 :

برای گنجیشکَک

 

پی نوشت 2 :

توی زمستان ِ زندگی ، گیر کرده ام . تمام  ِ بدنم بی حس شده است از سرما . توی این سرما و این روزهای خاکستری ، به دوستی نیاز دارم که با من بخندد ، با من بگرید . و تو ای گنجیشکَک ! کاش ... کاش ... . خودت می دانی چه می خواهم بگویم .




یه وقتایی به خودم می گم خُب من عاشقشون بودم ، اما چرا الآن که خیلی چیزها بهم ثابت شده و باید ازشون متنفر باشم ، نمی تونم ازشون متنفر باشم و مثل ِ روز  ِ اول دوستشون دارم ؟ یه جمله هست که سردرگمی ِ من رو از بین می بره . می گه "عشق ، زمان ِ گذشته نمی شناسه . تو یا اصلاً دوست نداشته ای ، یا اینکه هیچ وقت دوست داشتـنت رو متوقف نکرده ای" .

Love knows no past tense. You either never loved or never stoped.



 

به یه وبلاگ برخوردم که اسمش "شانه های اجاره ای" بود . یهو دلم خواست واقعاً چنین چیزی بود و می شد برای چند ساعت اجاره اش کرد . کاشکیfree hug  ( آغـ ـوش ِ مجانی ) هم وجود داشت . الآن واقعاً دلم می خواد یکی بود ، نگاهش من رو می برد به اوج ، می رفتم می نشستم توی بغلش ، از پُشت بهش تکیه می دادم ، سَرَم رو تکیه می دادم به سینه اش ، اونم دست هاش رو دورم حلقه می کرد ، من رو محکم می چسبوند به خودش ، و از اون آغـ ـوش و سکوت و صدای نفس هاش و بالا و پایین رفتن ِ قفسه ی سینه اش و تپش ِ قلب ِ آرومش لذت می بردم .

خُب من آدم  ِ طماعی هستم . بعد از چند دقیقه تغییر  ِ پـ ـوزیشن می دادم و ازش می خواستم بیاد وسط  ِ تخـ ـت بشینه ، می رفتم می نشستم روی پاهـ ـاش ، توی بغـ ـلش ، سیـ ـنه به سیـ ـنه ، پاهام رو چـ ـفت می کردم دور  ِ کمرش و دست هام رو هم قفل می کردم دور  ِ گـ ـردنش و سفت بغـ ـلش می کردم و گردنش رو غـ ـرق ِ بـ ـوسه های ریز ریز می کردم .

من تشنه ام . عطش ِ شدید ، داره نابودم می کنه . عطش ِ یه آغـ ـوش ِ مهربون .

 

پی نوشت 1 :

در آغـ ـوش گرفتن ، فواید  ِ زیادی داره . یکی اش رو اینجا آورده بودم .

پی نوشت 2 :

من اگه می تونستم ، این free hug رو راه می انداختم و کاری می کردم که hug هام ، شهرت ِ جهانی پیدا کنه . و صد البته ، این تابلو رو تکیه می دادم به پاهامون و با دو دستم ، محـ ـکم به خودم فشـ ـارش می دادم و موهاش رو ناز می کردم .

 

                                  

 

 

 

امشب ساعت ِ 10 ، روی کاناپه ی خونه ی عمه ، روبروی تلویزیون ، در حالی که سردم بود و پتو رو دور  ِ خودم پیچیده بودم ، داشت خوابم می برد . اون سرما و اون خوابالویی ، یه خاطره ی خیلی قشنگ رو کوبید توی سَرَم . چقدر جاش خالی بود . که سَرَم رو بذارم روی پاهاش و بیهوش بشم . اون خاطره ، اون لحظه ای رو که نشسته بود روی کاناپه ، خوابم گرفته بود ، سردم شده بود ، رفتم پتو رو دور  ِ خودم پیچیدم ، شدم عین ِ اسکیموها ، اومدم سَرَم رو گذاشتم روی پاهاش و دراز کشیدم . توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم ، اصلاً دلم نمی خواد صبح بشه . دلم نمی خواد بری . اون لحظه ، یکی از بهترین لحظه های عمرم بود . آرامشی که اون لحظه داشتم ، هیچ وقت نداشتم . انگشت هام رو بردم و گذاشتم روی لـ ـبش ، ( بـ ـوسیدشون ) و بعدش انگشت هام رو بردم سمت ِ لب ِ خودم و بـ ـوسیدمشون . این یعنی اینکه لب ِ او رو بـ ـوسیدم . بعدشم که من چشم هام رو بستم و اونم فقط من رو نگاه می کرد و چند دقیقه بعدش دیدم بلند شد و گفت جا برای یه نفر  ِ دیگه هست ؟ و در حالی که جا فقط برای من بود ، و نفر  ِ دوم ، از بی جایی ، باید روی من قرار می گرفت ، پتویی رو که سفت دورم پیچیده بودم ، باز کردم و گفتم آره هست . و این چنین بود که خواب از سر  ِ هر دومان پرید .

 

 

 

دو سال پیش که یکی دلم رو له کرد ، افسرده شدم ، منزوی شدم ، روز به روز از یک یک ِ اطرافیانم متنفر می شدم . انگار دوست داشتن ِ آدم ها ( چه مذکر و چه مؤنث ) ، برام سخت شده بود . اما توی این دو هفته ای که گذشت ، یه بار  ِ دیگه دوست داشتن رو تجربه کردم . عاشق ِ خوشگلی و ادب و رفتار  ِ جی یون شدم . از نوع ِ تربیتش ، نوع ِ تـفکرش ، اون چشم ها ، اون موهای دوست داشتنی اش و خودش که از همه دوست داشتنی تر بود ، خوشم اومد . توی این دو هفته ، نه رفتم خرید ، نه خوابیدم ، همش آن کال بودم که بگن وقتش آزاده و من برم دیدنش . از فیلم های مورد ِ علاقه ام گذشتم . فکر کن ! منی که تصمیم گرفته بودم دیگه ابروهام رو دست ِ هر کَسی ندم ، وقتی که توی جمع ِ دخترونه ، همه گرفتار  ِ منقاش و بند و ... بودن ، وقتی بهم گفت بیا سر  ِ ت رو بذار روی پاهام که ابروهات رو بردارم ، دلم نیومد بگم "نه ، می خوام بدم دست ِ آرایشگر" . دختر عمه گفت تو اینهمه گذاشتی ابروهات پُر بشه ، اونوقت دوباره دادی دست ِ غیر از آرایشگر ؟ حالا می بینم خیلی هم قشنگ تر از آرایشگر برام برداشته .

 

وقتی همه گرفتار  ِ منقاش و بند بودن ، شوهرش خواست بیاد تو . بهش گفت : No. Do not come in.

شوهرش گفت پس تو بیا بیرون . اونم جواب داد : I can not come out. I'm busy. I'm making money.

من و دختر عمه هم ، بعد از اینکه اصلاحمون تموم شد ، گفتیم "We are poor" و اونم هیچی کاسبی نکرد : )

 

وقتی برای خداحافظی ِ آخر ، بغـ ـلش کردم ، ناخودآگاه ، گردنش رو بـ ـوسیدم . حسی داشتم شبیه ِ وقتی که گردن ِ اولین عشقم رو از صمیم قلبم می بـ ـوسیدم . نه از روی هوس ، بلکه از شدت ِ علاقه . چقدر این دختر به دل ِ من نشسته . چقدر من خنده هاش رو دوست دارم . چقدر اون اشک های خداحافظی اش ، مظلومند . امیدوارم زود ببینمش .

 

 

 

دو هفته است که توی خونه ی ما این بساط به راهه . وقتی نشسته ان توی هال ، همین که صداشون در میاد که حرف بزنن ، یهو داد ِ خواهری از اون اتاق بلند می شه که "یواااشتررررر . من درسسسسس داااارمااااااا" . خواهری داره رد می شه . تیکه می پرونم که "مادری ! بیا خانوادگی بریم لب خونی یاد بگیریم" . بعدش به مادری می گم ببین متوجه می شی من چی می گم یا نه ؟ و برای تست ، با حرکت ِ لب هام ، یه چیزی می گم که دائم توی خونه تکرار می کنم . یهو مادری ، با حالتی که چشم هاش دارن می گن خجالت بکش ، می گه "آره متوجه شدم . به به . بارک اله . گفتی "گـ ـوزوی پدرسگ" . منم می گم "آفرین خوب متوجه شدی" : )  و دیگه تصمیم می گیرم که از این به بعد صامت حرف بزنم : )