مریمی ، در مورد ِ اصول ِ اخلاقی و مقررات ِ خونه اش گفته . خیلی خوشم اومد از این پُستش . سه ماه بود که نوشته بودم "خونه ی آینده ی من ، قانون داره" ، و اعصاب نداشتم در موردش بنویسم . اما پُست ِ مریم باعث شد بنویسم . البته خیلی وارد ِ جزئیات نشده ام و خیلی چیزها هست که ننوشته ام . دلیلش هم اینه که توی این خونه ی پدری اینقدر این بی قانونی ها هست و آدم های بی شعور هست ، که هر روز دارم اذیت می شم و برای نوشتن ِ همین چند خط ، چه انرژی و اعصابی که ازم نرفت .
در ِ خونه ی من ، برای هیچ کَس باز نمی شه ، مگه اینکه از قبل تماس گرفته باشه . حالا می خواد خواهر ِ خودم باشه ، یا از خانواده ی شوهرم . من از بی برنامه گی بدم میاد . حتی اگه یه روز خیلی بیکار هم باشم ، خوشم نمیاد کَسی بپره وسط ِ وقت ِ فراغتم . حالا دیگه چه برسه به اینکه کارهایی هم داشته باشم و براشون برنامه ریزی کرده باشم .
دلم می خواد از ساعت ِ 8 شب به بعد ، استراحت کنیم و این رو هم برای بقیه هم قبول دارم . که شب ، وقتیه که آدم انرژی اش تموم شده و دلش می خواد فقط درازکش باشه ، یا فیلم نگاه کنه یا مثل ِ من ، با همون بی جونی اش ، وب خونی کنه ( منظورم اين نيست كه خودمون رو توي خونه حبس كنيم . منظورم اينه كه شب ، وقت ِ استراحته . نه خوشم مياد شب برم خونه ي كَسي و نه خوشم مياد يكي يهو ساعت 10 شب بياد خونه ام ، بعدش من خسته و با چشم هاي پُر از خواب ، بشينم پيششون ) . حالم به هم می خوره از فلان همکار ، که کل ِ زندگی اش رو با برنامه ی مادرشوهرش هماهنگ کرده . اگه در حال ِ مُردن هم باشه ، اگه مادرشوهرش یهو هل بخوره توی خونه اش ، فکر نمی کنه که مادرشوهرش پُرروه ، به جاش فکر می کنه باید با اون قیافه ی زار ِ ش ، بلند شه و خونه رو مرتب کنه . همیشه نگران ِ اینه که دیگران در مورد ِ خونه اش و خودش چطور فکر می کنن .
من طوری تربیت شده ام که هیچ وقت نه توی خونه ای رو که درش بازه نگاه می کنم و نه توی اتاق ها و وسایل ِ خونه ی مردم فضولی می کنم و ... . اینکه توی اتاق های کَسی رو نگاه کنم یا یخچال و ... ، از نظرم رفتار ِ خیلی زشتیه . دو ماه خونه ی یکی از دوستان ِ متأهلم بودم ( البته فقط شب ها . چون شوهرش خونه نبود ) . اون ، در ِ اتاق خوابش رو نمی بست ، شاید فکر می کرد به من بر می خوره و یا من ناراحت می شم . اما من ، با اینکه هزار بار از کنار ِ اون در رد شدم ، هیچ وقت سرم رو نچرخوندم که ببینم اتاقشون چه شکلیه . هیچ وقت به خودم اجازه ندادم در ِ یخچالش رو باز کنم . هر چیزی که لازم داشتم ، به خودش می گفتم . هیچ وقت شب ها بدون ِ اینکه باهاش هماهنگ کنم ، نمی رفتم پشت ِ در ِ خونه اش . هیچ وقت ازش در مورد ِ شوهرش نپرسیدم . تا اونجا که می شد ، کاری می کردم که اصلاً حس نکنه یه مهمون توی خونشه .من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم اگه صفحه ي موبايل ِ خواهري روشن شد ، نگاه كنم ببينم كيه داره زنگ مي زنه . خواهري هم همينطوره .
من با اینکه دیگه مثل ِ قبل خجالتی نیستم ، اما از بس ملاحظه می کنم ، گاهی اوقات حالم از خودم به هم می خوره . مثلاً ممکنه توی خونه ی عمه ام ، از تشنگی بمیرم و روم نشه که برم آب بخورم یا بگم برام آب بیار . می ترسم زحمتشون بشه : ) هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم از کَسی بپرسم کجا می ری ، با کی می ری یا ... . دوست دارم بقیه هم ، همینطور مراعات ِ من رو بکنن . یه دختره یه جا همکلاسی ام بود . همیشه ناراحت بود . همیشه خانواده ی شوهرش ، وقت و بی وقت ، می اومدن خونه اش و تلپ می شدن . از اونایی هم بودن که بی فرهنگن و بی تربیت و فکر می کنن حق ِ هر حرف و هر کاری رو دارن . یه بار گفت باید زود برم خونه ، مهمون دارم . خواهرشوهرش بود . اینقدر ناراحت بود که خواهرشوهرش توی تخت ِ اونا گرفته خوابیده .
یه دوستی دارم ، که زنگ برای خونه اش نذاشته و در رو برای کَسی باز نمی کنه و هر کَسی بخواد بره خونه اش ، باید از قبل بهش تلفن بزنه . در رو روی هر کی که دلش خواست باز می کنه . شماره گیر ِ تلفن رو نگاه می کنه و به هر کی دلش نخواست ، جواب نمی ده . هر وقت حالش خوب نیست ، از دسترس خارج می شه . من خوشم میاد از این کارش . رو نمی ده به آدم های بی شعوری که وقت و بی وقت ، بی خبر یهو 10 نفری می ریزن خونه ی آدم و فقط می خوان بریزن و بپاشن و رابطه ی همچنین صمیمی هم ندارن . از آرامشی که دوستم داره ، خوشم میاد .خیلی به خودش و شوهرش اهمیت می ده و هر وقت که خسته نبودن و وقت داشتن و حوصله داشتن ، پذیرای مهمون می شن . هر وقت من می خوام برم خونه اش ، از چند روز قبل هماهنگ می کنم و ساعتش رو بهش می گم و اون می گه که آیا وقت داره یا نه . به این قانونش احترام می ذارم و از این کارش هم خیلی خوشم میاد . هیچ وقت حرفی از آلبوم ِ عکس هاشون نزده و من هم هیچ وقت ازش نخواسته ام . هیچ وقت اسم ِ کوچیک ِ شوهرش رو به زبون نمی آورد ، منم هیچ وقت نپرسیدم که اسم و فامیل ِ شوهرت چیه یا کارش چیه . دوستی ِ من و اون مهم بود . دیگه اختیار با اون بود که بخواد از زندگی ِ خصوصی اش بگه یا نه . شوهرش تـقریباً روزی 12 ساعت کار می کنه . همیشه زمانی می رم خونه اش که یا شوهرش سر ِ کار باشه و قبل از اینکه شوهرش بیاد خونه ، خداحافظی می کنم . چون شوهرش زمانی که می رسه خونه ، خسته ست و درست نیست که به خاطر ِ من معذب باشه یا من مانع ِ استراحتش بشم .
اگه مهمون بخواد بياد خونه ام ، اول فكر مي كنم كه آيا شوهرم با اون معذبه يا نه . آيا آسايش و آرامش شوهرم رو به هم نمي زنه ؟ آيا خودم باهاش راحتم ؟ بعد از اين ها ، تصميم مي گيرم پذيراش باشم يا نه .
من ، اتاق خوابم رو ، آلبوم هام رو ، کتاب هام و ... رو ، فقط و فقط به کَسی نشون می دم ، که محرم باشه و حد و حدود ِ خودش رو بدونه و از صمیمیتمون سوء استفاده نکنه . در کل ، کَسی رو توی خونه ام راه می دم و می ذارم راحت توی خونه ام بچرخه ، که خیالم از بابتش راحت باشه .
خُب ممکنه بعضی ها فکر کنن من از رفت و آمد و معاشرت خوشم نمیاد . نمی گم خیلی خوشم میاد . الآن از مهمون زده شده ام . خسته ام از رفت و آمد . خونه ی ما مثل ِ دروازه ست . فعلاً دلم یه خونه ی خلوت ِ بی رفت و آمد می خواد . اما توی خونه ی مشترک ، دلم می خواد حد ِ وسط رو نگه داریم . نه طوری باشه که کسی نیاد خونه مون و نه طوری باشه که شب و روز مهمون باشیم یا مهمون بیاد . من عاشق ِ اينم كه برم خونه ي دوست هام ، اونا بيان ، بريم سينما ، پيك نيك ، خريد و ... . اما به شرطي كه آدم باشن . من با آدم ها معاشرت مي كنم . آدم هاي مؤدب و با ملاحظه . اين پُست ، بيشتر به مهمان هاي بي تربيت اشاره مي كنه . اگه يكي اينا رو رعايت كنه ، چرا باهاش معاشرت نكنم ؟ چنين آدمي ، مي تونه يه سال ، شبانه روز ، خونه ي من مهمون باشه .
این قوانینی که من گذاشته ام ، برای گوشه گیری نیست . من دلم می خواد آرامش داشته باشم . خوشحال باشم که فلان دوست داره میاد خونه ام . یا با ذوق ، خودم دوستم و شوهرش رو دعوت کنم خونه مون و براش چند نوع غذا بپزم . دلم می خواد بهم خوش بگذره ، نه اینکه معذب و ناراحت باشم . آخه خوبه مثلاً فلانی ، ساعت 6 عصر بگه می خوایم بیایم ، بعد ساعت 8 بیان و تا ساعت 11 بشینن و فقط سردرد بگیریم از صدای نوه هاش ؟ 5 ساعت از وقت ِ من می ره ، نه بهم خوش می گذره و نه می تونم تلویزیون تماشا کنم . این یه مثالش بود . من ترجیح می دم کسانی که میان خونه ام ، انگشت شمار باشن ، اما با ملاحظه . به هیچ وجه حاضر نیستم با صد نفر ِ بی ملاحظه رفت و آمد کنم . اثرات ِ تنهایی ، خیلی کمتر از اعصاب خوردی ِ رفتار ِ آدم های بی شعوره . یکی از کَسانی که من نه آدرس بهش می دم و نه هیچ وقت دعوتش می کنم خونه ام ، زن ِ برادر ِ اولیه . از همین حالا بهشون گفته ام که من فقط باهاشون همخونه ام و فردا باهاشون ارتباطی نخواهم داشت . در واقع ، از همین الآن که باهاشون همخونه ام ، باهاشون قطع ِ ارتباط کرده ام . یا مثلاً خواهرم ، می تونه بیاد خونه ام ، نه به این دلیل که خواهرمه ، بلکه به این دلیل که آدمیه که رعایت می کنه . یا مثلاً به دو تا دختر عمه ها اعتماد دارم . و آدم هایی هستن که می تونم کلید ِ خونه ام رو هم بهشون بدم .
قبل از ازدواج ، حتماً این شرایطم رو به مرد ِ آینده ام می گم و ازش می خوام که هم اون رعایت کنه و هم به خانواده اش این رو بفهمونه که باید قوانین ِ من رو رعایت کنن . فقط همیشه از این رنج می برم که خیلی رودربایستی دارم و نمی دونم فردا چطوری ، به خانواده ی شوهرم و دوست هام برسونم که قوانین ِ من اینه و باید رعایتشون کنن . نمی دونم چطور دوستانه بهشون بگم و یا اگه مثلاً افرادی از خانواده ی شوهرم ، بی تربیت بودن و به قوانینم احترام نذاشتن ، چطوری جوابشون رو بدم یا چطوری بهشون تذکر بدم . آیا اگه جوابشون رو بدم ( مهم نیست که ناراحت بشن یا نه ) ، آیا شوهرم حامی ِ من هست یا نه ؟
اگه شما هم نظراتـتون رو بگید ، ممنون می شم . هم به من کمک می کنه و هم به مریمی . دلم می خواد بدونم چطور به کَسی تذکر می دید که ناراحت نشه ؟ چطور به دیگران حالی می کنید که قوانینتون رو رعایت کنن ؟ سیاست هاتون چیه ؟ قوانینتون رو هم بگید ، خوبه .