يه تحقیق علمی نشون مي ده ، كه هر فرد به 4 آغوش در روز نياز داره ، تا فقط زنده بمونه ؛ به 8 آغوش در روز نیاز داره تا خودش رو در سطح ِ عاطفی ِ قوی نگه داره ؛ به 12 آغوش در روز نیاز داره تا رشد کنه و تبدیل به یه فرد  ِ بهتر بشه .

 

 

 

Scientific Research Has Shown the Following:

Every human being needs four hugs per day merely to survive.

Eight hugs per day to maintain oneself at a strong emotional level.

Twelve hugs per day to grow and become a better person.

 

 

                             

 

 

 

مطرود نوشته :

"کاش وقت بوسیدن به چشم‏هایت نگاه کند، اگر طوفانی بود بداند باید آن‏قدر محکم و طولانی بغل‏ات کند که دریا آرام گیرد" .

 

 

پی نوشت :

می دانی ؟ 

هیچ کس به اندازه ی او ، به چشم هایم نگاه نکرد و باهاشان حرف نزد . اما او هم ، طوفان ِ نگاهم را نمی شناخت .

 

 

 

سه تا زن ، دست به دست ِ هم داده ان ، تا ... . تا ؟ تا میهن ِ خویش کنن آباد ؟ نَه . تا من رو شوهر بدن . مادری و خاله و دوست ِ خاله . این زن ِ سوم ، هفته ی قبل یه مورد رو به من معرفی کرده ، این هفته هم یکی . یا در واقع من رو به اونا معرفی کرده . جالب اینجاست که گفته چون اون مورد  ِ اول مسافرته ، حالا اون رو داشته باشین ، اما یه مورد  ِ بهتر برای نارنجی سراغ دارم . یعنی این چند روز گوشی از دست ِ اینا نیفتاده . سرعت عملشون خیلی زیاده . من از پشت ِ همین تریبون ، به هر سه شون "خدا قُــوّت !" می گم .

 

 

 

پی نوشت 1 :

یکی از همین موردهایی که معرفی کرده ان ، به طور اتفاقی ، هم فامیل ِ مادریه . یعنی مثلاً هر دوشون کیـ ـومرثی هستن . به شوخی قیافه ام رو درهم می کنم و به مادری می گم به این خاله بگو ما با کیـ ـومرثی ها وصلت نمی کنیم . بعدش در حالی که به مادری اشاره می کنم ، می گم ما با یکی اش وصلت کردیم ، اصلاً راضی نیستیم . توی پامون رفت . یهو دوزاری اش میفته ، چشم غره می ره و می گه "توی پاتون رفت ؟ بگو توی پام رفت" . یکی بیاد ما رو از هم جدا کنه   .

 

 

پی نوشت 2 :

یه بار دیدم یه قسمت از فرش ِ اتاقم ، جایی که توی دید نیست ، پُف کرده . دیدم دعا گذاشته . برداشتم و بردم و به مادری ( با همون جذبه ام ) گفتم این رو تو گذاشته ای ؟ دستپاچه شد و گفت این دعا برای سلامتیه . به شوخی گفتم نکنه تو با همین دعاهات ، بخت ِ من رو بسته ای ؟! یهو دستپاچه تر شد و خودش رو لو داد و گفت "نه . اتـفاقاً این رو گذاشته ام که بخت ِ ت باز شه" !  واقعاً که  .

 

 

من به بخت و قسمت و دعا اعتقاد ندارم و معتقدم آدم ها خودشون سرنوشت ِ خودشون رو رقم می زنن . مگه مرد کمه ؟ مگه من نمی تونم دل ببندم ؟ مگه من نمی تونم اگه یه مورد  ِ خوب دیدم ، خودم پیشنهاد بدم ؟ این منم که از بس زمین خورده ام ، از بس سخت زمین خورده ام ، ترس بَرَم داشته و نمی تونم دل ببندم . یعنی اینقدر فراری شده ام ، که یا ازدواج نخواهم کرد یا فقط با یه جنتلمن ِ واقعی ، با یه اُپن مایند ِ به معنای واقعی ( که توی ایران وجود نداره ) ازدواج می کنم .

 

 

 

یکی از آرزوهام ، اینه که بتونم به حیوون ها نزدیک بشم . کلاً وحشت دارم ازشون . از پرنده و جوجه رنگی بگیر ، تا گربه و سگ و ... . بگو آخه بُز ترسیدن داره ؟ مرغ و خروس رو که دیگه نگو . همیشه تا یادم میاد ، من هراسون می دویده ام و جوجه رنگی هم پشت ِ سَرَم می دویده . مطمئناً من اینطوری شده ام ، چون پدر و مادری که من رو بزرگ کرده ان ، هیچ علاقه ای به حیوون ندارن ، و احتمالاً توی کوچیکی ، من رو ترسونده ان از این حیوون ها . دیدین که هی یه بچه ی دو ساله رو می ترسونن که اگه گریه کنی ، اگه به این چیز دست بزنی ، می گم سگه بیاد بخورتت ؟ به هر حال ، گـُه توی روح ِ اونی که من رو از حیوون ها ترسوند . حالا اگه می تونستم یه حیوون رو ناز کنم یا ازش فرار نمی کردم ، حتماً یه حیوون ِ خونگی نگه می داشتم . هم از تنهایی در می اومدم و سرگرم می شدم ، هم عاطفه ی یه حیوون رو می دیدم ، هم الآن عزا نمی گرفتم که اگه مهاجرت کنم به کانادا یا ... ، توی خیابون ، روزی صد بار با دیدن ِ سگ و گربه ها ، سکته می کنم . گفتم دیدنشون ها . دیگه اگه یکی اش بیاد سمتم یا بهم بچسبه ، از ترس ، رفته ام اون دنیا . احتمالاً اونجا ، بعد از یه مدتی به ناراحتی ِ قلبی دچار می شم .

 

 

آخ ، آرزوم اینه که خیلی راحت یه حیوون رو بغـ ـل کنم و نازش کنم . البته فقط از بچه ی حیوون ها خوشم میاد . نمی دونم . شاید اگه یه حیوون رو خودم بزرگ کنم ، بزرگ هم که بشه ، دلم نیاد ازم دور بشه . در کل از حیوون هایی که چشم هاشون مظلوم و بی دفاعه خوشم میاد . این گربه های محله مون که چشم غره می رن ، حالم رو به هم می زنن . یعنی راهی نیست که من ترسم از حیوون ها بریزه ؟

 

 

 

وای خدا !

من الآن دلم این بچه همستر و این بچه گربه رو می خواد .

 

 

 

خُب تنبلی بسه . البته این چند روز ، اول گرفتار و بعد ، خسته بودم .

هفته ی پیش منتظر  ِ یه بسته بودم . قرار بود مریمی برام چند تا CD بفرسته . از جمله یه CD که من مدت ها بود توی فکرش بودم و فکر می کردم وجود نداره . که مریمی داشت و لطف کرد و برام فرستاد ( عاقبت به خیر بشی خواهر ) . بسته رو که باز کردم ، فقط انتظار  ِ سی دی داشتم ، اما یهو سورپرایز شدم و دیدم دو تا کادوی خوشگل هم توشه . یه قاب ِ سفالی ، که روش طرح  ِ یه گل ِ صورتی ِ خیلی خوشرنگ بود و یه شمع ِ الکترونیکی ، با طرح ِ ماه و ستاره . تا حالا ندیده بودم . هی توش رو فوت می کردم تا روشن شه و هی فوت می کردم تا خاموش شه . اینقدر فوتش کردم ، آخرش ترسیدم شمعه فحشم بده . تازه شم ، یه کارت ِ کوچولوی a little surprise و یه کارت پستال هم توش بود . پشت ِ کارت پستال برام نوشته بود "به بهترین نارنجی ِ دنیا" . از اونروز که این جمله رو خونده ام تا حالا ، هنوز ورم دارم . کاغذ کادوش رو هم نگه داشتم . آخه من کشته مُرده ی این طرح های کارتونی ام .

 

 

مریمی !

خیلی خیلی ممنونم  .

بیا ماچت کنم .

 

 

حسرت چیز  ِ خیلی بدیه . آدم رو می سوزونه . دل ِ آدم رو می سوزنه . رؤیاهای آدم رو می سوزونه . دیشب ، خواب ِ اولین عشقم رو دیدم . توی خواب هام ، همیشه مغروره ، مثل ِ بیداری . توی خواب ، می دونستم که دارم خواب می بینم . می بینی ؟ توی خواب ، توی رؤیا هم ، باور دارم که اون برای من ، فقط یه رؤیاست . باور دارم که اون مال ِ من نیست . می دونستم دارم خواب می بینم . به دلیل ِ اینکه توی واقعیت ، ازش دلخورم ، توی خواب هم دلخور بودم . اما طنازی می کردم . با دست پس می زدم و با پا پیش می کشیدم . دلم می خواست بازم بغـ  ـلم کنه . بهم نزدیک بشه و یه بار  ِ دیگه بتونم اون بوی خوبش رو ، استشمام کنم . وقتی ، خیلی آروم و خواستنی ، از پشت بهم نزدیک شد و بهم چسبید ، با تمام  ِ قدرتم ، طوری که نفهمه ، بو می کشیدم . دلم تنگ شده بود برای اون بو . دلم برای خودم سوخت . که چقدر با اون بو زندگی کردم . که چقدر بهش نیاز داشتم و دارم .

 

 

 

من بايد ، در روز ، حدأقل 16-18 ساعت هدگیر استفاده كنم . اما 14 ساعت استفاده مي كنم . سر  ِ كار ‏، به دليل وجود ِ آدم هاي بي شعور ، هدگير نمي زنم . دیروز خواستم برم بیرون ، گفتم خُب اگه درش بیارم ، شاید سه ساعت کار  ِ من طول بکشه . اونوقت اگه از هدگیر ، نامنظم استفاده کنم ، یعنی الکی وقت ِ خودم رو هدر داده ام . پَس با هدگیر رفتم خرید . هدگير چيز  ِ عجيـبيه ؟ جُرمه ؟ چرا مردُم به من زل مي زدن ؟ انگار که یه موجود  ِ عجیب الخلقه دیده ان . من اصلاً خجالت نمی کشیدم اما معذب شده بودم . من وقتی می بینم یکی ارتودنسی داره ، یکی پاش توی گچه ، یا ... ، وانمود می کنم ندیده ام . خُب اگه قرار باشه 50 نفر از همکارها ، به اونی که پاش توی گچه ، بگیم چی شده و اون بخواد توضیح بده ، فکّش میفته که . از بقیه که می شنوم ، دیگه ازش نمی پرسم .

 

حالا ، چرا سر  ِ کار هدگیر نمی زنم ؟

 

یه همکار  ِ زن هست ، روزی نیست که این در مورد  ِ ارتودنسی ِ من سؤال نکنه و نظر نده . یه روز می گه نمی خوای در  ِ ش بیاری ؟ یه روز می گه دندون هات خراب می شه ها ، در  ِ ش بیار . یه روز می گه تا کی باید توی دهنت باشه ؟ یه روز می گه درد نداره ؟ یه روز می گه نمی تونی با ارتودنسی روزه بگیری ؟ یه روز می گه وااااای دختر ! تو خون نداری . منظورش اینه که بی عارَم و درد  ِ ارتودنسی رو حس نمی کنم . یه روز می گه نمی تونی با ارتودنسی غذا بخوری ؟ یه روز می گه حالا دندون هات درست شده ان ؟ این سؤال ِ "کی براکت ها رو در میاری" رو هر روز از من می پرسه . بابا مغزم آب شد . اصلاً به تو چه .

 

توی اون دو ماه که گردن بند می بستم ، یکی از آقایون ِ همکار ، هر روز ، بلا استثنا ، می پرسید "گردن ِ ت چطوره ؟ تا کی باید استفاده کنی ؟" . دهنم رو سرویس کرده بود . دلم می خواست بهش بگم به تو چه . اینطوری تو احوالم رو نمی پرسی . بدتر هی هر روز انرژی ِ منفی به من می دی . یه وقتایی دلم می خواست بیلاخ بهش نشون بدم . یکی از همکارهای گاگول وقتی گردن بند رو دید ، هر هر خندید و گفت "گردن بند بسته ای ؟". یه لحظه شک کردم فکر کردم سوتـ ـینم رو دور  ِ گردنم کردم که اینقدر براش عجیب و خنده داره . یه بار اینقدر ازش عصبانی شدم که نگاهش کردم و دستم رو آوردم بالا ، که انگشت ِ میانی رو بهش نشون بدم ، یادم اومد باید خودم رو کنترل کنم . به جاش مقنعه ام رو درست کردم . 

 

 

آقا جان !

سؤال نکنید . زُل نزنید . طرف رو معذب نکنید .

 

 

 

دیروز ، همه ، این شکلی به هدگیر  ِ من نگاه می کردنا !

 

 

      

                                                             دانلود عکس

 

 

یکی از رؤیاهای لیمویی رنگم

 

دلم می خواد توی زندگی ِ بعدی ام ، قـدَم ۱۷۵سانت باشه ، یه اندام  ِ خوش تراش داشته باشم ، بدون ِ هیچ اضافه وزنی ، استخون های ترقوه ام هم پیدا باشن . کلاً مانکن باشم . مدل ِ یه شرکت ِ معروف باشم . شرکتی که همه عاشق ِ لباس هاشن . بعد من هر روز اون لباس های گرون قیمت رو بپوشم و رویrunway  با اون هیکل ِ قشنگم برم و بیام و عکاس ها چیلیک چیلیک عکس بندازن . عکسم هم توی ژورنال های گرون قیمت چاپ بشه . بعد هر کی اون لباس ها رو توی تن ِ من می بینه ، عاشق ِ اون لباس ها می شه . اصلاً لباس هایی که من می پوشم ، چند میلیون دلاری هستن . با هر شرکتی هم کار نمی کنم . اولویت ِ اولم ، Rosa Clara هست ، برای پوشیدن ِ لباس عروس هاش . خُب لباس هاش خیلی برام با ارزشن . لطیف و دوست داشتنی هستن . اصلاً چهره هاش ( مدل هاش ) و آرایش ِ موهای مدل هاش هم خاصه . در کنارشم با Sherri Hill کار می کنم . عاشق ِ لباس هاشم ، مخصوصاً لباس های کوتاهش . با کُره ای ها هم کار می کنم . عاشق ِ اینم که مدل ِ بلوزها و تاپ ها و پیراهن های کُره ای باشم . خُب ، بعد از این ، ممکنه شرکت هایی که مونده رو کشف کنم . اونایی که کارشون عالیه ، لباس هاشون رو دیده ام اما اسمشون رو نمی دونم . خُب بعدش در مورد ِ Linea Raffaeli ، Alisha Hill ، Terani ، Jovani ، Tony Bowls ، Gianfranco Ferre و شرکت های تُرکی و اسپانیایی و بقیه ی شرکت ها فکر می کنم . وای خدای من ! چقدر سَرَم شلوغه ! : )

 

 

 

 

پی نوشت :

نمردم و تونستم بفهمم اگه فردا بخوام کار  ِ خودم رو داشته باشم ، دلم می خواد چه کاری انجام بدم . اینکه یه شرکت ِ طراحی ِ لباس داشته باشم . بزنم روی دست ِ Rosa Clara و Sherri Hill . از بس به مدل ِ لباس علاقه دارم ، چند ساله که چندین هزار مدل ِ لباس جمع آوری کرده ام . حوصله ی خیاطی ندارم و فکر نمی کنم خلاقیت ِ طراحی ِ لباس داشته باشم . اما می تونم بهترین طراح ها رو استخدام کنم . بهترین و خوشگلترین مانکن ها رو استخدام کنم و هر روز لذت ببرم از دیدن ِ لباس های خوشگل توی تنشون .

 

واجب نوشت :

( لباس هایی که برای دانلود گذاشته ام ، زیادن . فحشم ندین لطفاً . ظرفیت ِ کل ِ 12 عکس ، 948 کیلو بایته . )

برای عروسی ام ، دو تا لباس می پوشم . ممکنه ، از لباس های Rosa Clara ، اول این رو بپوشم . این از نمای پُشتش هست و اینم از نمای نزدیکش هست . و لباس ِ دومم رو هم ، یکی از این و این و این رو انتخاب می کنم . اصلاً چطوره هر چهارتاش رو بپوشم ؟ ها ؟ انتخاب برای من سخته . هر چهارتاش رو دوست دارم . آخه هر کدومش یه ویژگی داره . یکی پُف نیست . یکی از کمر پُف می شه ، یکی از باسـ ـن و یکی از زانو . خودم رو کشتم تا از بین ِ اونهمه لباس ، چهارتاش رو انتخاب کردم . و حالا دو تا از لباس های Sherri Hill که خیلی مورد علاقه ام هستن . عاشق ِ این لباس ِ اولی از سمت ِ چپ هستم . این هم خیلی ملوسه . Gianfranco Ferre خیلی توجه ام رو جلب نکرد ، اما این لباسش ، از نظرم شاهکاره . خیلی دوستش دارم . خُب با توجه به اینکه عاشق ِ رنگ ِ سفید و عاشق ِ لباس ِ لَخـ ـت و گـ ـشاد هستم ، دلم این لباس ِ Rosa Clara ( که این از نمای نزدیکشه ) و این رو می خواد .

 

خُب حالا متوجه شدید که دارید وبلاگ ِ یکی از مشهورترین مدل های دنیا رو می خونید ؟

 

 

 

 

در مورد ِ ارتودنسی ، بعد از اینکه یک سال و هشت ماه ، پیش ِ یه دکتر  ِ بی سواد نتیجه نگرفتم ، انصراف دادم . خُب ، هم وقتم رفت ، هم اعصابم ، هم درد کشیدم و هم پولم رفت . گـُه توی دهنش . از من می شنوین ، هیچ وقت توی رودربایستی گیر نکنید و با آشنا کار نکنید . آشنا همیشه به آدم می رینه . هی خواستم بی خیال ِ ارتودنسی بشم . اما گفتم حالا که اینهمه زجر کشیده ام ، می رم پیش ِ یکی دیگه که جواب بگیرم . حالا ، بیست روزه که زیر  ِ نظر  ِ یکی از ارتودنتیست های شیـ ـراز هستم .

 

 

بیست روز پیش ، ارتودنتیست ، دو تا حلقه ی فلزی ، انداخت دور  ِ دو تا از دندن های آسیاب ِ بالام ، برای هدگیر . این حلقه ها که همینطوری نرفتن جا . اولش بند ِ ارتودنسی رو به زور فرو کرد توی چهار تا شیار  ِ بین ِ دندون هام . شش ساعت بعد ، درشون آورد و این حلقه رو گذاشت و چون جا نمی رفت ، یه میله گذاشت لای دندون هام و گفت گاز بزن . توی این دو سال ِ ارتودنسی ، هیچ چیزی رو اینقدر محکم گاز نزده بودم . خلاصه گاز می زدم و این حلقه فرو می رفت بین ِ دندون هام . حسابش رو بکنید ، پوست ِ تُخمه که می ره لای دندون ِ آدم ، چقدر درد داره . حالا اینا حلقه های فلزی بودن که به زور فرو شدن لای دندون هام . درد ِ این که گذشت ، اومدم دو تا دندون ِ عقلم رو کشیدم . یَک فشاری به فکّم اومد که نگو . کم مونده بود دکتره پاش رو هم بذاره روی دندون های پائینم و فشار بده سمت ِ پائین . ده روز به خاطر  ِ اینکه فکّم درد می کرد و دو تا حفره هم به اندازه ی چال ِ مستراح توی دهنم بود ، درد کشیدم . حالا هم چند روزه که هدگیر گذاشته ام . هدگیر ؟ یَک عذاب ِ الیمیه که نگو . غیر از اینکه دندون هام به شدت دردناکن و انگار میخ دارن فرو می کنن توی لثه ام ، هیچی هم نمی تونم بخورم . به دلیل ِ وجود ِ آدم های بی شعور در محل ِ کار ، اونجا هدگیر نمی زنم . برای اینکه نتیجه بده ، از وقتی میام خونه ، تا فردا صبح که برم سر  ِ کار ، این توی دهنمه . و برای اینکه نتیجه بده ، فقط برای ناهار و شام درش میارم و سریع مسواک می زنم و دوباره می ذارمش . پس ، منی که جام توی یخچال بود ، حالا هیچی که نمی تونم بخورم به کنار ، آب هم نمی شه با این وسیله خورد . با یه خفّتی ، به زور با نی می خورم . چون لب هام به هم نمی رسه . در واقع دائم دهنم بازه . شب ها دور از بقیه می خوابم و دو تا بالش اینطرف اونطرفم می ذارم که صورتم نره روی زمین . انگار توی قبر خوابیده ام . تاااازه ، چون دندون ِ بالا و پائینم با کش به هم وصل شده ان ، دهنم رو نباید زیاد باز کنم . در نتیجه از داد و هوار خبری نیست . خدای من ! با این وسیله حتی نمی شه تُـف کرد !

 

 

 

می دونی همه ی این دردسرها به خاطر  ِ چیه ؟ اونی که یعنی دوستم داشت ، وقتی برای اولین بار بهش لبخند زدم ، توی ذوقم زد و با اینکه بعدش به هم زدیم ، رفتم ارتودنسی کردم . دندون هام از نظر  ِ ظاهری مشکلی ندارن ، و خیلی هم ردیف هستن ، اما اگه بخوای استانداردش رو در نظر بگیری ، باید روشون کار بشه . همه می گن تو که دندون هات مشکلی نداشت . آره . مشکلی نداشت اما ، اون ، بی دلیل ناراحتم کرد و خواستم روش رو کم کنم . حالا هم که نیستش که ببینه من چقدر دارم اذیت می شم .

 

 

خلاصه که دو ساله که داغونم .

 

 

 

دلم ‏، عشق مي خواد . يه مرد ِ لطيف و قوي .

 

 

 

دلم مي خواد الآن يكي رو داشتم ‏، همين كه نگاهش مي كردم ، يكي از اون لبخندهاي دلنشينش رو تحويلم مي داد و دست هاش رو از هم باز مي كرد كه يعني "بيا بغـ ـلم" ، منم که دلم ضعف می ره برای این لحظه ، مي دويدم سمتش .

 

 

اصلاً خدا چيزي قشنگ تر از بـ ـوسه و آغـ ـوش آفريده ؟

 

 

 

دیشب در حال ِ دیدن ِ یکی از اون کابوس های وحشتناک بودم ، که آقای مثانه لطف کردن و بیدارم کردن . یعنی توی خواب قبض ِ روح شده بودم ، توی راه ِ دستشویی هم داشتم می مُردم با یادآوری ِ اون همه مرگی که توی خواب دیدم . هی به مرد ِ آینده ام فکر می کردم که یعنی ترس از یادم بره ، اما نشد که نشد . برگشتم سر  ِ جام ، هم خوابم می اومد و هم می ترسیدم بخوابم .

 

 

خدایا !

خیلی بی انصافی .

کابوس ، هم توی بیداری ، هم توی خواب ؟

 

 

من الآن دلم این عروسک ها رو می خواد . دقیقاً این چهار تا . همین شکلی باشن . از همین جنس باشن .

  

  

                                                           دانلود ِ عکس

 

 به پُست ِ قبل ، يه بعداً نوشت و عكس ِ جَمبُو اضافه شد .



 

ساعت 4:30 صبح ، تنها ، توی یه خیابون خالی از آدم و ماشین ، نشسته بودم روي نيمكت ِ كنار  ِ آزمايشگاه ، گوشي هم توي گوشم بود و داشتم فايل هاي صوتي ِ VOA رو گوش مي كردم . چون پشتم به خيابون بود ، هر از گاهي خيابون رو نگاه مي كردم كه كَسي غافلگیرم نکنه . صدای موتوری شنیدم . برگشتم ، ديدم دو تا پسر  ِ  جوون سوار  ِ موتورن ، کنار  ِ بلوار  ِ وسط ِ خیابون ایستادن ، یکی اش پیاده شد و رفت یه لگد ِ بی رحمانه زد به درخت ِ لُوز  ِ توی بلوار ، که یعنی لُوز بیفته زمین . خم شد و برداشت ، سوار شد ، ده متر جلوتر دوباره پیاده شد ، دوباره لگد ، سوار شد . ده متر جلوتر دوباره پیاده شد ، لگد ، سوار شد . پیاده شد ، لگد ، سوار شد ، و ... .

 

حالا من مجبور بودم از خوابم بزنم ، اما اینا چرا ؟ حالشون خوب بود ؟ بی خوابی زده بود به سرشون ؟ یا نصفه شبی ویار  ِ لُوز کرده بودن ؟ دلم می خواست بپرسم "اصلاً لُوز ازش افتاد ؟ یا فقط پاهات رگ به رگ شد ؟" ، که ترجیح دادم خاموش بمونم و اونا رو متوجه ی خودم نکنم .

 

 

 

پی نوشت 1 :

لُوز ؟

به میوه ی درخت ِ لُوز ، می گن لُوز . از نظر  ِ ظاهری ، شبیه چغاله بادم  ِ گـُُنده ست . اول سبزه ، که قابل ِ خوردن نیست ، اما بعدش رنگ می گیره . بعضی درخت ها ، لُوز  ِ زرد می دن ، که شیرینه و بعضی هاشون هم قرمز ، که تُرشه . قرمزش ، در واقع صورتی ِ خیلی تیره ست و لب و زبـ ـون رو صورتی می کنه . ما زردش رو توی حیاطمون داشتیم ، فامیل هر روز میومدن عین ِ بز می چریدن . این ، عکس ِ لوز  ِ قرمزه .

 

پی نوشت 2 :

کی درخت می کاره وسط  ِ بلوار ؟ شهرداری ؟ اصلاً هر کی . به هر حال خیلی خره که اینکار رو می کنه . آخه رطب ، توت ، جَمبُو ، لُوز ، جاشون وسط ِ بلواره ؟ فقط خیابون کثیف می شه و مردم هم عین ِ نخورده ها رفتار می کنن .

 

پی نوشت 3 :

در مورد ِ جَمبُو هم ، سؤال براتون پیش اومد ؟

به میوه ی درخت ِ جَمبُو ، می گن جَمبُو . اول سبزه ، که قابل ِ خوردن نیست ، اما بعدش رنگ می گیره . وقتی می رسه ، می شه شبیه ِ یه انگور  ِ سبز  ِ کشیده ، اما به رنگ ِ بنفش ِ خیلی خیلی تیره ، که به نظر سیاه میاد . بعضیاشون شیرینن و بعضیاشون ، تُرش . یه طعم  ِ گس داره ، مثل ِ خرمالو که وقتی می خوری ، زبون و حلق یه جوری می شه . لب و زبـ ـون رو بنفش ِ خیلی تیره می کنه . ظاهراً از هند وارد  ِ شهر  ِ ما شده . این عکس ِ جمبو  ِ رسیده است .

 

پی نوشت 4 :

توی یه سایت  ِ فارسی ، در مورد  ِ بادام نوشته بود ، اونوقت عکس ِ لُوز گذاشته بود !

 

 

 

بعداً نوشت :

خُب توی خط ِ اول ، یه نکته ی کنکوری بود . "نیمکت ِ کنار ِ آزمایشگاه" یعنی من اولین نفری بودم که رفتم و دفترچه ام رو گذاشتم توی نوبت برای آزمایش . بقیه از 4:45 به بعد اومدن . توی ولایت ِ ما ، اگه می خوای بری آزمایشگاه مرکزی و کارمند هستی و نمی خوای نوبت ِ هفتادم باشی ، باید اینکار رو بکنی . اصلاً روزی که من آزمایش دارما ، این دفترچه ها نظم دارن و همه مطمئنن که نوبتشون اینور اونور نمی شه . عین ِ شیر می ایستم کنار  ِ دفترچه ها و آخرش هم خودم می برمشون به مسئول ِ آزمایشگاه تحویلشون می دم . همیشه هم خودم اولم .

 

با راهنمایی ِ "آبلیمو" ، یکی از خواننده های محترم  ِ وبلاگم ، تونستم صفحه ی انگلیسی ِ جَمبُو ( Jambul ) و لُوز ( Terminalia catappa ) رو توی ویکی پدیا پیدا کنم . ( ممنون جناب ِ آبلیمو )

 

 

 

البرز ، نوشته :

اعتقاد نداشتن به خدا و پيغمبر ، دال بر بی چارچوب بودن آدم نيست .

 

 

 

نخستين منزل عشق ، اين است كه بگذاريم آنان كه دوستشان داريم ، بی‌كم‌ و كاست خودشان باشند ، نه ‌اينكه از هر سو بفشاريمشان تا در قالب مطلوب ما بگنجند. جز اين اگر باشد، ما تنها عاشق ِ بازتابی از خودمان شده‌ايم كه در وجود آنها يافته ايم.

 

 

                                            توماس مرتن

 

 

 

یکی ، یه جا ، نوشته بود :

زمین به شکل احمقانه ای گرد است!

 

 

 

از تمام  ِ عالم و آدم ، فقط دختر عمه ها نمی دونستن من توی خواب حرف می زنم ، که اونا هم فهمیدن . چند شب پیش ، خودم و خواهری رفتیم خونه شون و شب موندیم اونجا . فرداش خواهری و دختر عمه ها ، گفتن که هر سه تاشون ، دیشب از بلند حرف زدن ِ من توی خواب بیدار شده ان . یکی شون فکر کرده بود من دارم با موبایل صحبت می کنم . یکی شون فکر کرده بود من بیدارم و دارم غُر می زنم . می گن واضح حرف می زنم . ای خداااا . من خیلی گناه دارم . قبل از ازدواج ، باید گذشته ام رو برای مَردَم تعریف کنم ، که هر چی توی خواب شنید ، برای بار  ِ دوم باشه ، نه بار  ِ اول .

 

گذشته ی من ، قصه ی هزار و یک شبه .

 

 

 

یعنی اگه فردا ، خدایی نکرده ، زبونم لال ، یهو متوجه بشم که شوهرم ، به ترسویی و ضعیفی ِ آقای پدره ، آب دستم باشه ، زمین می ذارم و می رم طلاقم رو می گیرم . اصلاً دلم نمی خواد مَردَم اینطوری باشه . دلم نمی خواد به چنین مردی تکیه کنم و به هیچ وجه دلم نمی خواد ، اون ، بابای بچه ام باشه . اصلاً دلم نمی خواد بچه ام هم ، مثل ِ خودم پُر بشه از این احساس ِ چندش آور .

 

 

 

تا حالا کَسی رو دیده اید که بره سفر ، اما شهر  ِ خودش ؟

تا حالا کَسی رو دیده اید که از شهر  ِ خودش ، برای خودش سوغاتی بگیره ؟

 

ندیده اید ؟

روبروتون نشسته .

همین نارنجی ِ خودتون .

 

یعنی این بشر ، خانواده اش رو به هیچی اش حساب نکرد ، که ممكن بود یه وقت توی خیابون ِ بغلی ، بازار ، پاساژ ، لب ِ دریا ، فرودگاه و ... ببیننش . فقط بعد از اینکه از مسافرت (!) برگشت ، تازه یادش افتاد ، "ای وای ، رئیسم من رو ندید ؟ وقتی خواستم مرخصی بگیرم ، بهش گفتم می رم سفر !" .

 

 

 

به مدد ِ مسخره بازی ِ فـ ـارسی وان ، که بازی در میاره و قطع می شه ، من تونستم بعد از مدتی ، یه کم به خودم برسم ، با خواهرم برم خرید ، یه تولد هم برم . یکی به این فـ ـارسی وان بگه من بهش عادت کرده ام . بسوزه پدر  ِ بیکاری . بسوزه پدر  ِ بی انگیزگی . بسوزه پدر  ِ افسردگی ( اصلاً اینا پدر دارن یا نه ؟ ) . بسوزه پدر  ِ خریت ، که من همه ی آرزوها و رؤیاهام رو بسته ام به مرد ِ رؤیاهام . اون که نباشه ، یعنی من هیچی ندارم . یعنی تا اون نیاد ، هیچ قدمی برای رؤیاهام نمی تونم بردارم . قراره مرد  ِ آینده ام ، انگیزه رو ، بزنه زیر  ِ بغلش و با خودش بیاره برای من . حوصله ی انجام  ِ هیچ کاری رو ندارم و می ترسم یه روز مجبور بشم رؤیاهام رو بسپرم دست ِ باد . برای همین ، دارم تجرد رو بالا میارم . خودم رو سرگرم کرده ام با تلویزیون و وب خونی .

 

 

دختر عمه ها می گن وقتی نشسته ای توی خونه و نه می ری گردش و نه جشن و نه عروسی و نه خونه ی فامیل ، کی تو رو می بینه ؟ می خواهی مرد  ِ آینده ات ، از آسمون برات بیفته پایین ؟ والا به خدا راست می گن . صبح ِ زود که می رم سر  ِ کار ، فقط رفتگر  ِ محله مون که یه پسر  ِ جوونه ، من رو می بینه . ظهر هم که بر می گردم ، گربه ها هم از گرما توی کوچه نیستن ، چه برسه به کَسی . هر کی هم توی کار به ما بر می خوره ، یا متأهله ، اگه هم مجرده ، بی شعور و بی لیاقته و ارزش ِ نگاه انداختن هم نداره .

 

 

پی نوشت :

بعد از سیصد سال ، مجبور شدم شبکه ی ملی رو نگاه کنم . ترسیدم دیوونه بشم از بیکاری و فکر کردن . سه شبه که بالاجبار ، فاصله ها رو نگاه می کنم . توجه کرده اید آهنگ ِ تیتراژ  ِ پایانی اش چقدر قشنگه ؟

 

خونه ی آینده ی من ، قانون داره .



مریمی ، در مورد  ِ اصول ِ اخلاقی و مقررات ِ خونه اش گفته . خیلی خوشم اومد از این پُستش . سه ماه بود که نوشته بودم "خونه ی آینده ی من ، قانون داره" ، و اعصاب نداشتم در موردش بنویسم . اما پُست ِ مریم باعث شد بنویسم . البته خیلی وارد  ِ جزئیات نشده ام و خیلی چیزها هست که ننوشته ام . دلیلش هم اینه که توی این خونه ی پدری اینقدر این بی قانونی ها هست و آدم های بی شعور هست ، که هر روز دارم اذیت می شم و برای نوشتن ِ همین چند خط ، چه انرژی و اعصابی که ازم نرفت .


در  ِ خونه ی من ، برای هیچ کَس باز نمی شه ، مگه اینکه از قبل تماس گرفته باشه . حالا می خواد خواهر  ِ خودم باشه ، یا از خانواده ی شوهرم . من از بی برنامه گی بدم میاد . حتی اگه یه روز خیلی بیکار هم باشم ، خوشم نمیاد کَسی بپره وسط  ِ وقت ِ فراغتم . حالا دیگه چه برسه به اینکه کارهایی هم داشته باشم و براشون برنامه ریزی کرده باشم .


دلم می خواد از ساعت ِ 8 شب به بعد ، استراحت کنیم و این رو هم برای بقیه هم قبول دارم . که شب ، وقتیه که آدم انرژی اش تموم شده و دلش می خواد فقط درازکش باشه ، یا فیلم نگاه کنه یا مثل ِ من ، با همون بی جونی اش ، وب خونی کنه ( منظورم اين نيست كه خودمون رو توي خونه حبس كنيم . منظورم اينه كه شب ‏، وقت ِ استراحته . نه خوشم مياد شب برم خونه ي كَسي و نه خوشم مياد يكي يهو ساعت 10 شب بياد خونه ام ، بعدش من خسته و با چشم هاي پُر از خواب ، بشينم پيششون ) . حالم به هم می خوره از فلان همکار ، که کل ِ زندگی اش رو با برنامه ی مادرشوهرش هماهنگ کرده . اگه در حال ِ مُردن هم باشه ، اگه مادرشوهرش یهو هل بخوره توی خونه اش ، فکر نمی کنه که مادرشوهرش پُرروه ، به جاش فکر می کنه باید با اون قیافه ی زار  ِ ش ، بلند شه و خونه رو مرتب کنه . همیشه نگران ِ اینه که دیگران در مورد  ِ خونه اش و خودش چطور فکر می کنن .


من طوری تربیت شده ام که هیچ وقت نه توی خونه ای رو که درش بازه نگاه می کنم و نه توی اتاق ها و وسایل ِ خونه ی مردم فضولی می کنم و ... . اینکه توی اتاق های کَسی رو نگاه کنم یا یخچال و ... ، از نظرم رفتار  ِ خیلی زشتیه . دو ماه خونه ی یکی از دوستان ِ متأهلم بودم ( البته فقط شب ها . چون شوهرش خونه نبود ) . اون ، در  ِ اتاق خوابش رو نمی بست ، شاید فکر می کرد به من بر می خوره و یا من ناراحت می شم . اما من ، با اینکه هزار بار از کنار  ِ اون در رد شدم ، هیچ وقت سرم رو نچرخوندم که ببینم اتاقشون چه شکلیه . هیچ وقت به خودم اجازه ندادم در  ِ یخچالش رو باز کنم . هر چیزی که لازم داشتم ، به خودش می گفتم . هیچ وقت شب ها بدون ِ اینکه باهاش هماهنگ کنم ، نمی رفتم پشت ِ در  ِ خونه اش . هیچ وقت ازش در مورد  ِ شوهرش نپرسیدم . تا اونجا که می شد ، کاری می کردم که اصلاً حس نکنه یه مهمون توی خونشه .من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم اگه صفحه ي موبايل ِ خواهري روشن شد ، نگاه كنم ببينم كيه داره زنگ مي زنه . خواهري هم همينطوره .


من با اینکه دیگه مثل ِ قبل خجالتی نیستم ، اما از بس ملاحظه می کنم ، گاهی اوقات حالم از خودم به هم می خوره . مثلاً ممکنه توی خونه ی عمه ام ، از تشنگی بمیرم و روم نشه که برم آب بخورم یا بگم برام آب بیار . می ترسم زحمتشون بشه : )  هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم از کَسی بپرسم کجا می ری ، با کی می ری یا ... . دوست دارم بقیه هم ، همینطور مراعات ِ من رو بکنن . یه دختره یه جا همکلاسی ام بود . همیشه ناراحت بود . همیشه خانواده ی شوهرش ، وقت و بی وقت ، می اومدن خونه اش و تلپ می شدن . از اونایی هم بودن که بی فرهنگن و بی تربیت و فکر می کنن حق ِ هر حرف و هر کاری رو دارن . یه بار گفت باید زود برم خونه ، مهمون دارم . خواهرشوهرش بود . اینقدر ناراحت بود که خواهرشوهرش توی تخت ِ اونا گرفته خوابیده .


یه دوستی دارم ، که زنگ برای خونه اش نذاشته و در رو برای کَسی باز نمی کنه و هر کَسی بخواد بره خونه اش ، باید از قبل بهش تلفن بزنه . در رو روی هر کی که دلش خواست باز می کنه . شماره گیر  ِ تلفن رو نگاه می کنه و به هر کی دلش نخواست ، جواب نمی ده . هر وقت حالش خوب نیست ، از دسترس خارج می شه . من خوشم میاد از این کارش . رو نمی ده به آدم های بی شعوری که وقت و بی وقت ، بی خبر یهو 10 نفری می ریزن خونه ی آدم و فقط می خوان بریزن و بپاشن و رابطه ی همچنین صمیمی هم ندارن . از آرامشی که دوستم داره ، خوشم میاد .خیلی به خودش و شوهرش اهمیت می ده و هر وقت که خسته نبودن و وقت داشتن و حوصله داشتن ، پذیرای مهمون می شن . هر وقت من می خوام برم خونه اش ، از چند روز قبل هماهنگ می کنم و ساعتش رو بهش می گم و اون می گه که آیا وقت داره یا نه . به این قانونش احترام می ذارم و از این کارش هم خیلی خوشم میاد . هیچ وقت حرفی از آلبوم ِ عکس هاشون نزده و من هم هیچ وقت ازش نخواسته ام . هیچ وقت اسم  ِ کوچیک ِ شوهرش رو به زبون نمی آورد ، منم هیچ وقت نپرسیدم که اسم و فامیل ِ شوهرت چیه یا کارش چیه . دوستی ِ من و اون مهم بود . دیگه اختیار با اون بود که بخواد از زندگی ِ خصوصی اش بگه یا نه . شوهرش تـقریباً روزی 12 ساعت کار می کنه . همیشه زمانی می رم خونه اش که یا شوهرش سر  ِ کار باشه و قبل از اینکه شوهرش بیاد خونه ، خداحافظی می کنم . چون شوهرش زمانی که می رسه خونه ، خسته ست و درست نیست که به خاطر  ِ من معذب باشه یا من مانع ِ استراحتش بشم .


اگه مهمون بخواد بياد خونه ام ‏، اول فكر مي كنم كه آيا شوهرم با اون معذبه يا نه . آيا آسايش و آرامش شوهرم رو به هم نمي زنه ؟ آيا خودم باهاش راحتم ؟ بعد از اين ها ‏، تصميم مي گيرم پذيراش باشم يا نه .


من ، اتاق خوابم رو ، آلبوم هام رو ، کتاب هام و ... رو ، فقط و فقط به کَسی نشون می دم ، که محرم باشه و حد و حدود ِ خودش رو بدونه و از صمیمیتمون سوء استفاده نکنه . در کل ، کَسی رو توی خونه ام راه می دم و می ذارم راحت توی خونه ام بچرخه ، که خیالم از بابتش راحت باشه .


خُب ممکنه بعضی ها فکر کنن من از رفت و آمد و معاشرت خوشم نمیاد . نمی گم خیلی خوشم میاد . الآن از مهمون زده شده ام . خسته ام از رفت و آمد . خونه ی ما مثل ِ دروازه ست . فعلاً دلم یه خونه ی خلوت ِ بی رفت و آمد می خواد . اما توی خونه ی مشترک ، دلم می خواد حد ِ وسط رو نگه داریم . نه طوری باشه که کسی نیاد خونه مون و نه طوری باشه که شب و روز مهمون باشیم یا مهمون بیاد . من عاشق ِ اينم كه برم خونه ي دوست هام ‏، اونا بيان ، بريم سينما ، پيك نيك ، خريد و ... . اما به شرطي كه آدم باشن . من با آدم ها معاشرت مي كنم . آدم هاي مؤدب و با ملاحظه . اين پُست ‏، بيشتر به مهمان هاي بي تربيت اشاره مي كنه . اگه يكي اينا رو رعايت كنه ، چرا باهاش معاشرت نكنم ؟ چنين آدمي ‏، مي تونه يه سال ، شبانه روز ، خونه ي من مهمون باشه .

 

 

این قوانینی که من گذاشته ام ، برای گوشه گیری نیست . من دلم می خواد آرامش داشته باشم . خوشحال باشم که فلان دوست داره میاد خونه ام . یا با ذوق ، خودم دوستم و شوهرش رو دعوت کنم خونه مون و براش چند نوع غذا بپزم . دلم می خواد بهم خوش بگذره ، نه اینکه معذب و ناراحت باشم . آخه خوبه مثلاً فلانی ، ساعت 6 عصر بگه می خوایم بیایم ، بعد ساعت 8 بیان و تا ساعت 11 بشینن و فقط سردرد بگیریم از صدای نوه هاش ؟ 5 ساعت از وقت ِ من می ره ، نه بهم خوش می گذره و نه می تونم تلویزیون تماشا کنم . این یه مثالش بود . من ترجیح می دم کسانی که میان خونه ام ، انگشت شمار باشن ، اما با ملاحظه . به هیچ وجه حاضر نیستم با صد نفر  ِ بی ملاحظه رفت و آمد کنم . اثرات ِ تنهایی ، خیلی کمتر از اعصاب خوردی ِ رفتار  ِ آدم های بی شعوره . یکی از کَسانی که من نه آدرس بهش می دم و نه هیچ وقت دعوتش می کنم خونه ام ، زن ِ برادر  ِ اولیه . از همین حالا بهشون گفته ام که من فقط باهاشون همخونه ام و فردا باهاشون ارتباطی نخواهم داشت . در واقع ، از همین الآن که باهاشون همخونه ام ، باهاشون قطع ِ ارتباط کرده ام . یا مثلاً خواهرم ، می تونه بیاد خونه ام ، نه به این دلیل که خواهرمه ، بلکه به این دلیل که آدمیه که رعایت می کنه . یا مثلاً به دو تا دختر عمه ها اعتماد دارم . و آدم هایی هستن که می تونم کلید ِ خونه ام رو هم بهشون بدم .


قبل از ازدواج ، حتماً این شرایطم رو به مرد  ِ آینده ام می گم و ازش می خوام که هم اون رعایت کنه و هم به خانواده اش این رو بفهمونه که باید قوانین ِ من رو رعایت کنن . فقط همیشه از این رنج می برم که خیلی رودربایستی دارم و نمی دونم فردا چطوری ، به خانواده ی شوهرم و دوست هام برسونم که قوانین ِ من اینه و باید رعایتشون کنن . نمی دونم چطور دوستانه بهشون بگم و یا اگه مثلاً افرادی از خانواده ی شوهرم ، بی تربیت بودن و به قوانینم احترام نذاشتن ، چطوری جوابشون رو بدم یا چطوری بهشون تذکر بدم . آیا اگه جوابشون رو بدم ( مهم نیست که ناراحت بشن یا نه ) ، آیا شوهرم حامی ِ من هست یا نه ؟

 

اگه شما هم نظراتـتون رو بگید ، ممنون می شم . هم به من کمک می کنه و هم به مریمی . دلم می خواد بدونم چطور به کَسی تذکر می دید که ناراحت نشه ؟ چطور به دیگران حالی می کنید که قوانینتون رو رعایت کنن ؟ سیاست هاتون چیه ؟ قوانینتون رو هم بگید ، خوبه .

 

 

 

کاکتوس نوشته :

واسه من، رابطه‌ها، هر نوعش، عین دومینو میمونه؛ هی، روز به روز، لحظه به لحظه، حس به حس، میچینی میری جلو؛ اما با کوچکترین حرکت ِِ اشتباه و لغزش، آخریش میفته و  انگار زمان برمی گرده عقب و همش میریزه و ویرون میشه. دومینو بخشش نمیفهمه! باید از اول ساخت؛ که دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه!

 


 


 

دلم می خواد الآن یکی داشتم که وقتی سَرَم رو می اندازم پایین ، چونه ام رو ناز کنه ، چونه ام رو بگیره و سَرَم رو بیاره بالا و توی چشم هام نگاه کنه . دلم می خواد وقتی گریه می کنم ، بیاد و چونه ام رو که داره می لرزه ، ببــوسه .

 

 

 

 

شقایق ، نویسنده ی وبلاگ ِ ناژو ، می گه :

" آدم بی ایمانی مثل من باید سر به کدام کوه بگذارد وقتی دستهاش از دلش خالی ترند؟ نه خدایی، نه مذهبی، نه کتاب مقدسی، نه ورد و دعایی! نه حتا خرده ایمانی به روانکاوی که بگوید از این دره که بگذری چشم اندازت جهنم است حتا. آدم باید به چیزی ایمان داشته باشد، سنگی حتا! "

 

 

 

این دختر ، فریاد  ِ دل ِ من رو مکتوب کرده .

 

 

 

بی فـ ـارسی وان ، زندگی ، نه یه چیزی ، بلکه خیلی چیزها کم داره .

 

 

 

 

پی نوشت :

آقا جان ! من هر چی فرکـ ـانس می دم ، یه شب کار می کنه ، بعدش ریپ می زنه .

از این به بعد هر روز اینجا رو بخونید که در جریان ِ فرکـ ـانس های جدید باشید .

 

 

 

من دلم برای یه نفر تنگ شده . همیشه دلتنگ ِ اون رابطه ی سالم هستم . اون رابطه ای که همیشه دو دوست بودیم . دلم تنگ شده برای عصرها و شب هایی که لبه ی اون آلاچیق ِ روبروی دریا می نشستیم و مردم  ِ در حال ِ شنا کردن رو تماشا می کردیم و حرف می زدیم از دشمن هامون !  از همه چی . یه بار ، شب ، با دوچرخه از خونه ی ما تا همون آلاچیق رفتیم . یه بار ساعت 4 صبح ، از خونه ی ما تا آلاچیق پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم . من دلم برای هم صحبتم که یه عاااالمه انرژی و اعتماد به نفس بهم می داد ، تنگ شده . دلم تنگ شده برای کَسی که خیلی قبولم داشت . اعصابم خورد می شه وقتی فکر می کنم که چی می شد اگه یه کم صادق بود ؟ اگه صادق بود ، اعتماد از بین نمی رفت و الآن هنوز با هم دوست بودیم . روزی که گفت عاشقمه ، همه چی خراب تر از قبل شد . بهش گفتم "من حاضرم عشق توی زندگی ام نباشه ، اما صداقت وجود داشته باشه" . و عُمر  ِ اون دوستی سر اومد .

 

 

نیکو کلینی می گه :

" اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سؤال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سؤالی در آن وجود دارد . احتمال ِ گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه ، نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف ، آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود .  "



 

 

خُب خدا رو شکر . توی تـقویم  ِ خاطراتم ، توی مرداد خبری نیست و چُس ناله هام کمترن .

 

 

بعداً نوشت :

گـُه بگیره . حالا یادم اومد که تولد ِ دو تا از آدم های دوست داشتنی ِ زندگی ام ، توی مرداد بوده . یکی اول ِ مرداد و یکی پنجم .