* توی پُست ِ قبل ، بُریده بودم . از نظرات ِ تون ، خیلی خیلی ممنونم . ممنونم که درکم کردید . ممنونم که باهام حرف زدید . حرف هاتون ، خیلی بهم کمک کرد . حالم بهتره ، اما هنوزم دارم سبک سنگین می کنم که از این خونه برم یا نه . دو تا مطلب ِ غمگین ِ خاطراتم رو رد می کنم و یه پُست از خوشحالی ام می ذارم . و برای اینکه کمی حال و هوای وبلاگ عوض بشه ، براتون یه عالمه عکس گذاشتم : )

 

 

* امروز ، مقام  ِ دوم  ِ سازمانمون ، از تهران اومده بود استان ِ ما . اولین رئیسم هم که دست ِ راستشه ، اومده بود . مقام  ِ دوم نیومد اتاق ِ ما . اما اون رئیسم اومد و سلام و احوالپرسی کرد و رفت . بعد هم که با پرسنل جلسه داشتن . آی خوشحال شدم از دیدنش . آی انرژی گرفتم . آی بهش افتخار کردم . آی دلم می خواست داد بزنم "این بابای منه ها" . آخه اون روزها ، من دخترش بودم . هر وقت صدام می زد ، می گفت "بیا باباااا" . بعضی وقت ها یه رئیس اداره که خیلی با هم صمیمی بودیم ، می اومد می گفت برو بابات صدات می کنه . یعنی تیکه می پروند . خُب حسودی اش می شد دیگه . رئیسم کم هوام رو نداشت که . کم بهم اعتماد نداشت که . کلیدهای تمام  ِ اتاق ها رو ، فقط پیش ِ من می ذاشت . منی که حتی کارمند هم نبودم . اما دست ِ رئیس اداره هاش نمی داد . خلاصه به دخترها می گفت "دختر  ِ من کو ؟" . یا می رفت بهشون می گفت "شما بدون ِ دختر  ِ من غذا خوردید ؟" . خلاصه کاری کرده بود که بعضی ها ، حسودی شون شده بود . و همه می دونستن که روی من حساسه . اصلاً بعضی ها ، به عنوان ِ دوست ِ صمیمی ِ من ، خود شیرینی می کردن براش . مثلاً طرف می رفت به رئیسم می گفت "ما با نارنجی دوست ِ صمیمی هستیم . همیشه با هم می ریم بیرون و ..." . همیشه می گفت اولویت ِ اول ِ ت ، درس ِ ت باشه نه کار . اگه یه روزی می شنید که من کلاسم رو نرفته ام و نشسته ام کار کرده ام ، یَک چشم غُره ای می رفت . خیلی خیلی هوام رو داشت . همین الآنش هم ، از راه ِ دور ، هوام رو داره .

 

سر  ِ تون رو درد آوردم . امروز فرصت نشد که باهاش خداحافظی کنم و وقتی اونا جلسه بودن ، ما تعطیل شدیم . توی دلم شده بود که چرا باهاش خداحافظی نکردم . باهاش تماس نگرفتم چون هم سر  ِ ش شلوغ بود و هم ترسیدم خوش ِ ش نیاد . غروب ساعت ِ ۷ ، موبایلم زنگ خورد . شماره ی رئیس ِ امروزم بود . به خودم گفتم حتماً به خاطر  ِ این مقامات ، یا باید برم یه نامه تایپ کنم یا ... . این رئیسم اگه نصف ِ شب هم بگه بیا اضافه کاری ، من با سر می رم ، با جون و دل می رم . خلاصه جواب دادم و بلند و پُر انرژی گفتم "سلااام" ، که یهو صدای اولین رئیسم رو شنیدم . با گوشی ِ رئیس ِ امروزم زنگ زده بود . زنگ زده بود خداحافظی کنه . گفت وقتی خواسته بیاد خداحافظی کنه ، دیده ما تعطیل شده ایم . ببین این آدم چقدر نازنینه ؟ معرفتش رو ببین . پزشکه ، پُستش خیلی بالاست ، چند ساله که من کارمندش نیستم ، اما منی رو که یه روزی دخترش بوده ام رو یادش نمی ره . آی انرژی گرفتم از رفتارش ، از معرفتش ، از باباگری اش .

 

پی نوشت :

امروز بوی سوز بیشتر شده بود . اومدن اسفند دود کردن که اون بو بره . اما نرفت : ) اصلاً بااااید برای بابای من اسفند دود می کردن . عوضی ها .

 

عکس نوشت : 

- لاله ها رو به من نشون ندید . من از این لاله ها خاطره دارم . لاله ی سرخ ِ من ، توی این لاله ها نیست .

- اگه یه روز دیدید که من این کفش و جوراب های رنگارنگ ِ تا به تا رو پوشیده ام ، فکر نکنید که دیوانه شده ام .

  بدونید که من عاشقم . عااااشق ِ زندگی .

- من دلم می خواد سوار  ِ یکی از این تاب ها بشم : (

- از اینا ، برای روشویی خوبه . یه وقت برای وان ِ حمامتون نگیریدااا !

- خدایا رووم رو زمین ننداز دیگه . همین پائیز یه دونه از این عشق ها و این لحظات ِ ناب رو نصیب ِ من کن دیگه .

- آخ ببخشید تو رو خدا . پذیرایی یادم رفت . ژله میل بفرمائید . از اینا میل ندارین ؟

- به این می گن کیک فروشی . نَه کیک فروشی های شهر  ِ ما ، که فقط دو تا دونه کیک دارن ، همه اش هم

  زاغارت . زشت و بدمزه . 17 مهر ، برای تولد ِ خواهری ، یَک کیک ِ بدترکیبی گرفتیما ! 

  ( ۷/۱۷، یعنی 17 مهر ، خواهری ِ من 17 ساله شد )

- نسترن !

  مرسی از بابت ِ جواب ِ سؤالم . این نقاشی هم از همون سبک ِ امپرسیون هست دیگه ؟

  دوستانی که از این سبک نقاشی ها دوست دارید ، دوستانی که عاشق ِ رنگ های تند هستید ،

  برید توی گوگل ، برید قسمت ِ تصاویر ، تایپ کنید Leonid Afremov . ببینید صفحه تون چه رنگی می شه : )

  این اسم ، اسم  ِ یه نقاش از این سبکه .

 

 

 

 

مردُم می رن پیاده روی دلشون باز می شه ، اونوقت من می رم پیاده روی ، اینقدر فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم که سَرَم می شه اییییینقدر ، به هیچ جا نمی رسم ، نمی تونم ریسک کنم ، اعصابم خورد می شه از اینکه یکی رو ندارم که باهاش مشورت کنم ، یکی رو ندارم که پشتم بهش گرم باشه ، یکی رو ندارم که بدونم اگه بیفتم ، دستم رو می گیره ، اینقدر ذهنم درگیره ، بعد این نگاه ِ زشت ِ مردم به هدگیرم رو که می بینم ، پچ پچشون رو که می شنوم ، صدای بلند ِ اون دختره رو که می شنوم ، متلک ِ اون پسره ی روانی رو که می شنوم ( فقط برای یه هدگیر . خوبه که جُرم نکرده ام . خوبه که فقط به خودم ربط داره ) ، اعصابم ، خورد که نه ، ریز ریز می شه . به سن َ م فکر می کنم . به اینکه توی این سن ، تنهام . به اینکه نه از زندگی ام لذت بُرده ام و نه عشق رو زندگی کرده ام . به اینکه جوانی ام داره از دست می ره . به مادر فکر می کنم ، که صدای اون بود که گفت اگه این خواستگار رو رد کنه ، ممکنه دیگه کَسی براش نیاد . خوبه که فقط 16 سالَم بود . خوبه که همزمان سه خواستگار با هم داشتم . می گم خُب راست گفت دیگه . دیگه کَسی من رو تا اون حد نخواست . خُب راست می گفت دیگه . من بی ارزشم . اصلاً من درک نمی کنم نوشته های آدم ها رو ، که هی می گن مادر و مادر و مادر . خُب نه مادر من رو با ارزش دونست و نه من اون رو مادر حساب کردم . اصلاً من هیچ وقت مهرش رو حس نکردم . بعد ، از پیاده روی که بر می گردم ، دلم می خواد بشینم کف ِ اتاق و یه دل ِ سیر گریه کنم . در نتیجه ، زیر  ِ دوش اشک می ریزم ، آب رو می بندم و تکیه می دم به دیوار و هق هق و اشک ، یهو یاد ِ عشق های سابق میفتم و اینکه چقدر دلگیرم ازشون ، یهو یاد ِ این میفتم که دیگه هیچ وقت شماره ی اولین عشقم نمیفته روی گوشی ام ، دیگه براش مهم نیستم ، گفت فراموشم می کنه و قول گرفت که فراموشش کنم . دلم تنگ می شه براش . اصلاً ما چند سال بود با هم نبودیم ، اما همین که گفت باید فراموشش کنم ، دلتنگی اومد سراغم . پس می شینم و باز گریه می کنم . از حمام که میام بیرون ، باز آدم های این خونه و اعصاب خوردی ها .

 

 

بعد وقتی میام توی این وبلاگ بنویسم ، اعصابم خورد می شه باز . می گم خُب من که اینهمه با خودم فکر کردم و حرف زدم و ثبتش هم کردم . دیگه چرا میارمش توی وبلاگ ؟ کو خواننده ؟ انگار میام خصوصی ترین هام رو می زنم روی بیلبورد ِ سر  ِ میدون . اصلاً چرا بیام اینجا سؤال کنم ؟ از کی سؤال کنم ؟ کی تا حالا جواب ِ سؤال ها یا درخواست ِ کمک های من رو داده ؟ خُب اگه قراره کَسی نخونه ، همون ثبتش توی فایل ِ خاطراتم بسه دیگه . اصلاً من اینجا دارم با کی حرف می زنم ؟ اصلاً من مال ِ دنیای مجازی نیستم که . از تجربه هام که می نویسم ، یهو می گن چرا نوشتی ؟ چرا خودت رو خراب می کنی ؟ منم تندی می رم ثبت ِ موقتش می کنم . که یه وقت مبادا کسی فکر کنه من خرابم . از احساسم که می نویسم ، یکی میاد شماره موبایل می ده ، یکی آی دی ، یکی ایمیل . از یه دوستی ِ صمیمی ِ سالم با یه مذکر که می گم ، بی قیدی ، و بی بند و باری خونده می شه . بعضی چیزها رو که می نویسم ، اصلاً بعضی ها ترس دارن در موردش نظر بدن . چون قباحت داره در مورد ِ اون نوشته ی من حرف بزنن . یه وقت ممکنه بی قیدی ِ من به اونا سرایت کنه . حالا این بی قیدی ، یعنی صفت ِ خوبه ست . ممکنه بعضی ها صفت ِ بدتری رو توی ذهنشون برای من در نظر گرفته باشن . اصلاً ، هم باید از این خونه ی لعنتی رفت و هم از این دنیای مجازی . خُب حدأقل توی یکی اش تنها باشم . هم مجازی تنها باشم و هم واقعی ؟ اصلاً اگه من نظرات ِ این پُست رو باز بذارم ، خودم رو مسخره کرده ام . که هی بیام چک کنم و ببینم فقط برای خودم نوشته ام . اصلاً من از کَسی طلب ندارم که . خُب سبک ِ نوشته های من ، روحیه ی من ، لحن ِ حرف زدن ِ من ، سبک ِ زندگی ِ من ، خواننده نداره . علاقه مند نداره . اصلاً من الآن اولین عشقم رو می خوام ، که با اون انگشت هاش ، اشک هام رو پاک کنه ، که دست هام رو بندازم دور  ِ گردنش ، هیچی نپرسه ، دست هاش رو حلقه کنه دور  ِ کمرم ، حلقه ی دست هاش رو تنگ تر کنه و محکم فشـ ـارم بده به خودش ، هیچی نگه و از آرامشش ، از عشقش و بوی خوبش ، آروم بشم .

 

 

 

 

من از این خونه بدم میاد . آدم هاش روی اعصابم هستن . دلم می خواد یه کم آرامش داشته باشم . دلم می خواد الآن توی خونه ی خودم باشم . اصلاً معلوم نیست من کی ازدواج می کنم . دارم فکر می کنم به مستقل شدن . به اینکه برم و یه جایی رو اجاره کنم و تنها زندگی کنم . به اینکه خواهری رو هم ببرم یا نه ؟ اصلاً باهام میاد یا نه ؟ به اینکه باید یه کاری بکنم ، وگرنه توی این خونه دیوانه می شم . عصبی که شده ام ، یه روزی دیوانه هم می شم . باید از خیلی چیزهای این خونه ، از آدم هاش ، فرار کنم . باید برم . اما ...

 

این فکر ، مدت هاست توی سَرَم می چرخه ، اما هزار تا اما و اگر میارم توی این تصمیم . شاید هیچ وقت عملی اش نکنم ، شاید هم یهو زد به سَرَم و رفتم .

 

 

 

 

 

واجب نوشت :

یه مدت ، اونطور که باید ، کامپیوتر دستم نبود و وقت ِ کافی برای انتخاب ِ عکس نداشتم . و مهم تر اینکه چشم هام دارن اذیت می کنن . نمره شون بالا رفته ، خسته اند ، تار می بینند و دارم اشک ِ مصنوعی استفاده می کنم . بعضی پُست ها هم که باید برسونن که من غمگینم ، اصلاً با "عکس نوشت" جور در نمیان . دیده این که . من توی عکس نوشت ها ، شادم و کرم می ریزم : ) وگرنه سر  ِ قولم برای قسمت ِ عکس نوشت هستم و اون رو ادامه خواهم داد .

 

البته این رو هم بگم که ، با همین چشم هام ، همه ی پُست های شما رو دنبال کرده ام .

 

 

 

باید بگردم کسی را پیدا کنم که سکوت را بلد باشد، آغـ ـوش را بلد باشد، من ِ وحشی ِ رام نشدنی را بلد باشد. که دیگر یک جمعه شبی نرسد از راه که تا صبح بپیچم به خودم، هی هق هق کنم زیر پتو ، هی خوابم نبرد، هی دلم الکی شور بزند. که اگر زد و خوابم نبرد و پیچاندم به خود، بدانم کسی در همین حوالی بلد هست آغـ ـوشم بگیرد، گیرم که از راه دور، گیرم که سه نصفه شب اصلاً. آدم گاهی آغـ ـوش لازم می شود، امنیت واجب. این را کسی دارد می گوید که در اولین روز تدریسش با تمام دلشوره هایش رفت سر کلاس، با تمام رها شدگیش در شب قبلش که هی پیچیده بود به خود و صبح شور شور بود، تلخ تلخ و کسی نبود که بلدش باشد  ...

 

 

 

 

پی نوشت 1 :

از نسیم ، نویسنده ی وبلاگ ِ ولوج

 

پی نوشت 2 :

حس ِ امشب ِ من

 

 

 

 

 

دلم می خواد یه نفر غافلگیرم کنه . دلم می خواست الآن توی خونه ی خودم بودم ، ظهر روی کاناپه دراز کشیده بودم ، خونه ساکت ِ ساکت بود ، و فکر می کردم به مردی که دوستش دارم . بعد یکهو صدای در  ِ حیاط رو می شنیدم ، یکهو می پریدم و با اون تاپ ِ بنفش و اون دامن ِ نیم کلوش ِ دوست داشتنی ام ، از خوشحالی هی قر می دادم و می رفتم تا نزدیک ِ در ، در رو باز می کردم و سَرَم رو تکیه می دادم به در و همینطور اومدنش رو نگاه می کردم ، راه رفتنش ، نگاهش . توی دلم هزار بار قربون صدقه اش می رفتم ، و با چشم هام ، بهش می گفتم "دوستت دارم" و لبخندی می زدم به پهنای صورتم . و او دست هاش رو باز می کرد برام ، می رفتم و خودم رو رها می کردم توی بغـ ـلش و می بـ ـوسیدمش و می بـ ـوسیدمش و می بـ ـوسیدمش . بعد می دویدم و یه نوشیدنی ِ خنک ، توی لیوان ِ گـُنده ی دوست داشتنی اش ، می آوردم براش . بعد سر  ِ میز ، یکهو یه شیشه ی بزرگ ِ زیتون ِ درشت ِ سبز می ذاشت جلوم و می گفت این رو برای تو گرفته ام . و من می گفتم "واااای . چقدر دلم هوس ِ زیتون کرده بود" . و می پریدم و یه مـ ـاچ ِ گـُنده اش می کردم . اصلاً من بعضی چیزها رو نمی خرم . دلم می خواد برام بخره . اصلاً زیتون نه ، بعد از ناهار ، یکهو یه بسته دراژه ی شکلاتی بگیره جلوی چشم هام ، که من یکهو بقاپمش . یا یه بسته ی قیصی ِ درشت ِ نارنجی . یا یه بسته آلو خشک یا آلو بخارا . برای غافلگیری ِ من ، نیازی به کادوهای خدا تومن و خوشگل نیست . خُب من اینجوری بیشتر خوشحال می شم تا با کادوهای گرون . اصلاً خودش می دونه که اگه یه وقت دید من کسل و بی حوصله ام ، بگه بیرون کار داره ، بره و زودی برگرده ، بیاد بالای سر  ِ من که دراز کشیده ام و به سقف نگاه می کنم ، یه ساندویچ ِ کالباس بگیره ، همین که بووش رو فهمیدم ، نیشم باز می شه و می قاپمش و بی حوصلگی یادم می ره . من هزار بار تصمیم گرفته ام کالباس نخورم ، اما ساندویچش ، برای من ، از داروی ضد ِ افسردگی بیشتر کار می کنه .

 

من دلم می خواست الآن توی خونه ی خودم بودم : (

 

 

Yoo Ye Eun

 

چند شب پیش ، مریمی یه کلیپ برام ایمیل کرده بود . آی لذت بردم از دیدنش . و البته اشک ریختم باهاش . می ذارمش برای دانلود . اما چون کُره ای حرف می زنن ( کُره ی جنوبی ) و زیرنویسش هم انگلیسیه ، در موردش براتون می نویسم . در مورد ِ یه دختر  ِ 5 ساله است ، که توی یه مسابقه شرکت کرده . مسابقه ای که استعدادهاشون رو به نمایش می ذارن . این دختر ، نابینا متولد شده . با اینکه هیچ وقت کسی پیانو زدن رو بهش یاد نداده ، اما هر آهنگی رو که برای بار  ِ اول بشنوه ، می تونه اون رو با پیانو بزنه . از سه سالگی یهو پیانو زدن رو شروع کرده . یکی از داورها از مادرش می پرسه آیا این هنر از پدر و مادرش بهش به ارث رسیده ؟ مادرش جواب می ده که ما موسیقی بلد نیستیم و خودمون نمی تونیم بچه دار بشیم . ما اون رو به فرزندی قبول کردیم .

 

این دختر یه نابغه ست . آینده ی خیلی درخشانی داره . آی من قربون صدقه اش رفتم وقتی اون انگشت های ظریف و کوچولوش رو روی کلیدها فشار می داد . یه جاش ، یه ترانه می خونه ، همزمان هم پیانو می زنه ، اسم  ِ اون آهنگ you were born to be loved هست . الهی . این فرشته ، بهتر از من می دونه که آدم دنیا میاد که دوست داشته بشه .

 

خدا الآن یه مادر بهش داده که خیلی بزرگه . اون زن باید خیلی بزرگ باشه که با اینکه آرزوی بچه دار شدن داشته ، یه دختر  ِ نابینا رو از پرورشگاه گرفته . خُب طبیعتاً خیلیا وقتی می رن پرورشگاه ، همش مثلاً دنبال ِ پوست ِ روشن و چشم  ِ رنگی و خوشگلی و سالمی و ... باشن ، اما این زن ، فقط قصدش عشق ورزیدن به این بچه بوده . خیلی کار  ِ قشنگی کرده .

 

با دیدن ِ این کلیپ ، گریه کردم . برای معصومیتش ، برای نابینایی اش ، برای انگشت های ظریفش ، برای اینکه چقدر قشنگ پیانو می زنه ، برای اینکه خدا چقدر دوستش داره که چنین مادری رو سر  ِ راهش قرار داده .

 

 

پیشنهاد می کنم حتماً ببینیدش . اینم لینک ِ دانلود

 

پی نوشت :

این کلیپ مربوط به سه سال پیش هست .

  

عکس نوشت :

- ایشاله همین پائیز ، خدا یه مهربون نصیب کنه که با هم بریم عشق گلاسه بخوریم : )

- خُب خدا ، پُشت بند ِ اون مهربون ، از اینا هم نصیب می کنه دیگه . اوهوم :دی

- من چقدر لطافت ِ حریر  ِ این لباس عروس ها رو دوست دارم . و مدل های خوشگلشون رو .

  ( خدای من ! من عاشق ِ گوشواره ی مرواریدم . )

 

 

 

گفته بودم حافظ رو خیلی دوست دارم ؟ خیلی قشنگ با من حرف می زنه .

اینا رو از خاطراتم کشیده ام بیرون . مربوط به امروز نیست .

 

به حافظ می گم "آیا اون هنوزم به من فکر می کنه ؟ هنوزم دوستم داره ؟"

جواب می ده "بیان ِ شوق ، چه حاجت که سوز  ِ آتش دل      توان شناخت ، ز سوزی که در سخن باشد

                  هوای کوی ِ تو ، از سر نمی رود آری               غریب را دل ِ سرگشته ، با وطن باشد"

 

به حافظ می گم "خسته ام از صبوری . کاش همه چیز رو همین جا تمام کنم".

جواب می ده "دلا در عاشقی ثابت قدم باش ! "

                

به حافظ گلایه می کنم که "آخه من ، نَه خواستَنی در او می بینم و نَه تلاشی ! دیگه عشقی در او نمی بینم".

جواب می ده "در وفای عشق  ِ تو مشهور  ِ خوبانم چو شمع "

 

به حافظ می گم "همه مخالف ِ این ازدواج هستن . من چطور با اینهمه آدم بجنگم ؟"

جواب می ده "هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک    گـَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
                   مرا اميد وصال تو زنده می‌دارد            و گر نَه هر دمَم از هجر توست بيم هلاک"

 

 

عکس نوشت :

- اینا چی چی بیدن ؟ یخ در بهشت ؟

- اگه من رو ببرن اینجا ، شیر  ِ همه ی اسمارتیزها رو باز می کنم و بعد هی توشون شیرجه می رم .

 

 

 

چند روزه که اینقدر دلم می خواد با این آدم حرف بزنم که نگو . حرف ِ خاصی نیست . اما دلم تنگ شده برای عصرها و غروب هایی که می رفتیم می نشستیم زیر  ِ اون آلاچیق ، رو به دریا ، دریا رو نگاه می کردیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم . یعنی من وقتی به این آدم می رسیدم ، اینقدر حرف می زدم که فک َ م درد می گرفت . امروز با خودم می گم بیچاره سردرد نمی گرفت ؟ همیشه با حرف هاش ، احساس می کردم من زیباترین و بهترین دختر  ِ روی زمینم . اینقدر اعتماد به نفس بهم می داد . تنها چیزی که توی اون دوستی اذیتم می کرد ، کادوها بود . با اینکه سلیقه اش رو و کادوهای قشنگش رو خیلی دوست داشتم ، اما چون بوی عشق می دادند ، معذبم می کردند .

 

چند شب پیش ، با اس ام اس می گه "یه فرصت ِ دیگه بهم نمی دی ؟" خُب این سؤالش باعث شد که این چند روز جلوی خودم رو بگیرم و دیگه به شروع ِ دوباره ی اون دوستی ِ صمیمی فکر نکنم . دیگه به اینکه یکی رو داشتم که همیشه به من اعتماد به نفس می داد ، من رو زیبا می دید ، دوستم داشت ، هوام رو داشت ، فکر نکنم . اون منظورش از فرصت ، دوستی نیست ، ابراز  ِ عشقه . وقتی عشق قاطی ِ دوستی بشه ، همه چی عوض می شه . من اون دوستی رو خیلی بیشتر دوست داشتم . فقط جواب دادم "نه" . حوصله ی تکرار نداشتم .

 

امشب ، مسیر  ِ پیاده روی ام رو عوض کردم . با اینکه اون خیابون ِ تاریک ِ پُر از درخت رو دوست ندارم ، اما به خاطر  ِ هموار بودنش و خلوت بودنش و هدگیر و فرار از نگاه ِ دیگران ، گفتم گور  ِ بابای تاریکی و ترس از کابوس های شبانه . دیگه بدتر از نگاه ِ دیگران نیست که . رفتم . رسیدم به 200 متری ِ آلاچیق ها . باید بر می گشتم . اما دلم هوای اون محیط رو کرده بود . رفتم اونجا ، خلوت بود . نشستم لبه ی یکی از آلاچیق ها و به دریا که وحشی شده بود به خاطر  ِ باد ِ شدید ، نگاه کردم . دلم گرفته بود . باد داشت من رو می بُرد . آی دلم می خواست اون مقنعه ی لعنتی رو درش می آوردم و باد می پیچید لای موهام . من صدای موج های دریا رو دوست دارم . آب بالا بود ، موج ها وحشی ، سر تا پام خیس شد . اونجا که نشسته بودم ، خیلی دلم می خواست اون هم بود . خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بهش زنگ نزنم . نیم ساعت نشستم و بعدش راه ِ رفته رو برگشتم .

 

پی نوشت :

Trust is like a paper. Once it's crumpled, it can't be perfect again.

اعتماد مثل ِ یه کاغذ می مونه . یه بار که مچاله شد ، دیگه هیچ وقت به خوبی ِ اولش نمی شه .

 

بی ربط نوشت :

از تهران نشین ها ، یه خواهش دارم . می شه اسم یا تلفن  ِ کتاب فروشی های مهم  ِ تهران رو برام بنویسید ؟ یه کتاب فروشی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تووش گیر بیاد . می خوام ببینم آیا این کتاب رو دارن یا نه . من اصلاً نمی دونم آیا می شه با کش یو کارت از آمازون خرید کرد یا نه . اگه از همین ایران گیرش بیارم ، خیلی خیلی بهتره .

 

 

 

 

یَک پیشونی ِ بلندی دارم من . ایشاله که بختم هم همین اندازه بلند باشه .

 

 

 

من یه کمال گرام . یه ایده آلیست . زندگی برای اینجور آدم ها ، خیلی سخته .

 

 

 

روی کادوی عروسی ِ اولین و بهترین و صمیمی ترین دوستم ، که الآن ارتباطمون خیلی کمرنگ شده ، یه کارت گذاشتم و پشتش نوشتم :

 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد

دوستی نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز

ساقه تُرد ظریفی دارد.

 

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته - بیازارد .

 

 

 

 

پی نوشت :

شعر از فریدون مشیری

 

 

توی محل ِ کار  ِ ما ، یَک بوی سوزی پیچیده که بیا و ببین . ماتحت ِ بعضیا سوخته نه اینطور . حرفشون نمیاد . منم که سال ها بود منتظر  ِ همین بو و دود بودم ، یه بادبزن گرفته ام دستم و هی می رم یواشکی ماتحتشون رو باد می زنم که آتیشش خاموش نشه . این بوی سوز رو همچین می فرستم ته ِ ریه هام ، حالم جا میاد . همین رئیس ِ خوب ِ من ، اولین رئیس ِ من ، کَسی که می خواست بره اما اینا به خیال ِ خودشون کیش ِ ش کردن ، رفت و یه جای بالاتر نشست . حالا ، امروز ، به یک پُستی منصـ ـوب شده که با پُست ِ قبلش خیلی فرق داره . از اون پُست هاست که نامه ی انتصـ ـابش به همه ی استان ها می ره و اینایی که ماتحتشون سوخته ، باید یه نامه بفرستن بهش که "آقای فلانی ! انتصـ ـاب ِ شایسته ی جنابعالی را تبریک می گیم و فلان" . اصلاً اونی که مسئول ِ پیگیری ِ همین تبریکه ، امروز صورتش کش اومده بود ، روی زمین کشیده می شد .

 

آی شادم من . آی خوشحالم به خاطر  ِ ارتقاء ِ این فرد . البته چیز  ِ بعیدی نبود و مطمئنم بالاتر از این هم خواهد رفت . شایسته ی بالاتر از ایناست . اما خُب همیشه منتظر بودم قیافه ی این روزهای بعضیا رو ببینم .

 

این رئیس ِ سابق ِ من ، من رو کشید بالا . می گفت "خوشم میاد که مثل ِ خودم ، عین ِ تراکتور کار می کنی" . آینده ام براش مهم بود . دلم می خواد یه روزی به یه جایی برسم که ببینه اینهمه که نگران ِ آینده ی من بود و هی نصیحتم می کرد که ارزش ِ توانایی هام رو بدونم و پیشرفت کنم ، انرژی اش هدر نرفته . این آدم ، یکی از آدم های تأثیر گذار  ِ زندگی ِ من بود ، هست و می مونه . و همیشه براش ارزش و احترام قائل هستم .

 

 

 

پی نوشت :

این پُست نشونه ی این نیست که من تا حالا فقط یک رئیس ِ خوب داشته ام . من همیشه گفته ام ، الآن هم می گم ، من ، امروز ، یه رئیس دارم ، ماااه . اصلاً فقط به خاطر  ِ اینکه زیر  ِ نظر  ِ او دارم کار می کنم ، روحیه ام خوب شده . و همیشه هم خدا رو شکر می کنم به خاطر  ِ داشتن ِ این رئیس ِ ماه .

 

من ، این دو رئیس رو ، این دو گـُل رو ، روی سَرَم می ذارم .

 

 

 

 

اپيكور ، فيلسوف ِ يوناني ‌مي گه "او از همان آرامش در هنگام خواب لذت خواهد بُرد كه در بيداري از آن برخوردار است". يعني نمي شه انتظار داشت ذهني كه طي روز ، آشفته و نگران بوده ، یهو شب به آروم و قراري دست پیدا کنه كه متضمن خوابي راحته .

 

من ، خواب هام پُر از كابوس و گم كردن ِ يه نفر و تعقيب و گريز و مرگ و جنگ و روح و ... است . اکثر  ِ اوقات ، از خواب می پرم . در كل يه چند تا سكته ي خفيف مي كنم تا صبح بشه . اگه 10 ساعت هم بخوابم ، انگار هيچي نخوابيده ام . وقتي بيدار مي شم ، خسته ام . البته کابوس ها کم شده اند ، اما از شدت ِ شون کم نشده . من حالا مي فهمم كه چرا هر چي زور مي زنم ، كابوس هام تموم نمي شن . خُب تا وقتي من روزها ، توی بیداری كابوس مي بينم ، شب ها هم از آرامش و خواب ِ خوش خبري نخواهد بود . بايد يه راهي پيدا كنم براي اينكه بتونم به اهدافم برسم ، خوشحال باشم و آرامش پيدا كنم . وقتي روحم آرامش پيدا كنه ، كابوس هام هم تموم مي شن .

 

 

 

من نیاز  ِ شدید دارم که با یه نفر حرف بزنم . که خالی بشم . می ترسم دیوانه بشم از بس با خودم حرف زده ام توی این چند سال . می ترسم دوباره قرص لازم بشم . یکی از این مجسمه ها هم نداریم که من برم بشینم کنارش و هی بگم و بگم و بگم ، گلایه کنم ، گریه کنم ، خنده کنم ، داد بزنم ، فحش بدم ، از آرزوهام بگم . از کاش هایی که همیشه کاش می مونن . از روزهای عاشقی ام بگم ، از عشق ، از رفتن ، از درد ، از بغضی که چند ساله داره خفه ام می کنه . از امیدی که چند ساله پیداش نمی کنم . از انگیزه ای که مدت هاست ندارمش . از دردهایی که چند ساله خنده های من رو ازم گرفته ان . از زخم های دلم . از لبخندهای مصنوعی ام که دیگه دارن حالم رو به هم می زنن . از دلتنگی ها . از روح ِ خسته ام که بکارتش رو به هیچ و پوچ باخت . از رازهای مگویی که من رو پیر کرده ان . و نترسم از قضاوتش . نترسم از اینکه بهم بگه احمق ِ بدبخت . نترسم از نگاهش . نترسم از طرد شدن . می دونی ! من به یکی از این مجسمه ها نیاز دارم ، که هیچی نگه . که فقط گوش کنه . که قضاوت نکنه . که بتونم بی پروا ازش بخوام بغـ ـلم کنه . که فکر نکنه من یه دیوانه ام . که دلش به حالم نسوزه . که درکم کنه .

 

 

خدایا !

پُرم از بغض .

پُرم از گریه .

پُرم از گلایه .

پُرم از فریاد .

پُرم از درد .

 

 

خدایا !

دارم می پُکم .

 

       

 

 

دست از چرا و
چاره و
چمچاره
می شویم و زل می زنم به جهل رابطه
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا !
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ ؟
تو چه می دانی
چه ها که نمی کند این ترس؟
بیخودی لبخند نزن.

 

 

 

 

پی نوشت :

از مهدیه لطیفی

 

 

معشوقه
به سامان شد
تا باد
چنین بادا

                               مولوی

 

 

من ، دی وی دی های استاد شاهین فرهنگ رو که گرفتم ، یه هفته پشت ِ سر  ِ هم ، خشک نشستم روی صندلی و 50 ساعت DVD رو تماشا کردم . برای دوستانی که به سخنرانی های استاد شاهین فرهنگ علاقه دارند ، چند تا لینک پیشنهاد می کنم . مریمی ، عین ِ برخی قسمت های سخنرانی های استاد فرهنگ رو مکتوب کرده و گذاشته توی وبلاگش . از این لینک های خوب استفاده کنید .

 

- تکنیک های موفقیت ( قانون جذب ، قوانین مغز ، ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه و ... )

- قوانین دنیا ، آشتی با خدا ، تصویر سازی ذهنی

- معیارهای ازدواج

- با این افراد ازدواج نکنید

- زیبا یا باهوش

- معجزه ی به به

بر چشم بد لعنت - بر چشم خوب ، رحمت !

- معجزه ی انرژی مثبت و اثر نیروی انتظار 

- شعور آب

 

 

 

نمی دونم کیه که می گه "اول باید خودت رو دوست داشته باشی تا بتونی دیگری رو دوست داشته باشی" . یکی هم یه بار بهم گفت "تو اگه نتونی پدر و مادرت رو دوست داشته باشی ، نمی تونی به یه مرد عشق بورزی" . من نمی دونم کی بهش گفته بود من اینا رو دوست ندارم . من ، زمانی که عاشق بودم ، با وجود ِ اینکه خودم رو دوست نداشتم ، اما با جون و دل ، دیگری رو دوست می داشتم . عشق رو ، طرفم رو ، با دنیا عوض نمی کردم . هیچ وقت پدر و مادرم رو دوست نداشته ام ، اما هر وقت به مردی عشق ورزیدم ، کم نذاشتم .

 

 

 

 

عکس نوشت :

- من دلم می خواد سوار  ِ این دوچرخه بشم . بعد پُشت ِ سَرَم ، رد ِ قلب بمونه . ( طراح ِ این تایر ، یه ایرانیه )

- یه دوست پسـ ـر هم نداریم که بریم باهاش ژله فالوده بخوریم : (

- یه کیک ِ خوشرنگ . فکر کنم با این عکس و این و این ، بشه فهمید چطور می شه ساختش .

 

 

 

 

 

* زرنگ شده ام . دارم آشپزي ياد مي گيرم . قبلاً گفته بودم كه من فقط دمپخت بلدم ، اونم از نوع ِ شفته و شور و بي نمكش . شب ها ، بعد از اينكه از پياده روي برگشتم و دوش گرفتم و شام خوردم ، شروع مي كنم به غذا ساختن . شب می سازم برای ناهار  ِ فردا . تا حالا ماكاروني ، استانبولي پلو ، مرغ پلو ، قیمه ی سیب زمینی ، دال عدس و قليه ي ميگو ساخته ام . قراره بعدي اش قورمه سبزي باشه ، غذایی كه اكثر  ِ مردها دوست دارن . الحق غذاهام همه قشنگ و خوشمزه در ميان . فقط انگار دستم توي غذا هم نمك نداره . دو بار كم نمك در اومد . مادري مي گه نگران نباش . اگه هیچی هم بلد نباشی ، توي همون يه هفته ي اول ِ ازدواج ، راه ميفتي . مي گم خُب يعني يه هفته بايد غذاي شور و بي نمك و شفته به خورد ِ اون بدم تا راه بيفتم ؟ خُب شور و شفته ها رو مي دم الآن شما بخوريد ، بعدش خوشمزه ترين غذاها رو براي مَردَم مي سازم : ) اينا مي دونن كه من با شوهرم عين ِ شاهزاده ها رفتار خواهم كرد . دهنشون رو سرويس كرده ام از بس هی می گم  "شوهر  ِ آینده ی من ...". فقط مونده ساخت ِ خوشمزه ترين غذاها رو هم به ليست اضاف كنم كه براي شوهرم انجام بدم .

 

* این ترازو ، 10 روز پیش به من می گفت 5/54 و امروز به من می گه 5/53 . من از این 10 روز ، 5 روزش رو پیاده روی نرفتم ، همبر  ِ زغالی ، سالاد  ِ کالباس ، یه عااالمه پیتزا و اییییییینهمه نون خوردم . در ضمن ، این شکم هنوز صاف نشده . من نمی دونم این یه کیلو از کجای من آب شده ؟ این ترازو رو باورش کنم ، یا اینکه داره دروغ می گه عین ِ سگگگگ ؟

 

 

 

 

عکس نوشت :

- تا حالا شده ذهن ِ یکی رو بخونید ؟ تا حالا شده توی ذهن ِ یکی رو ببینید ؟ ندیده اید تا حالا ؟

  خُب الآن می تونید ذهن ِ من رو بخونید .

- یه روز من این بالا می ایستم و لذت می برم از این منظره .

- از اینا هست جلوی در می ذارن که در بسته نشه . من این رو می خوام . 

- من دلم می خواد یه روز ، توی این کوچه قدم بزنم .

  درسته که عاشق ِ گل نیستم ، اما رنگ و بوشون رو دوست می دارم .

  

 

 

خدایا به حد کافی خیال بافتم و تنم کردم، یه کم واقعیت شیرین میتوانی آیا ؟

 

 

 

 

پی نوشت :

از کاکتوس

 

 

 

روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را کند به دنیا ،
پاهایش را بغل کند
و
بلند بلند بگوید
من دیگر بازی نمی کنم
.

 

 

 

 

 

پی نوشت :

از اینجا

 

 

ببین . خُب نمی ذارن دیگه . هر چی آدم زور می زنه که بهترین ثانیه های عمرش رو فراموش کنه و هی به عشق فکر نکنه و غصه نخوره ، یهو یکی توی گودر پیدا می شه و پرت ِ ت می کنه توی لحظات ِ ناب ِ زندگی ات . یعنی خیلی بی حوصله داری توی گودر می چرخی که نویسنده ی وبلاگ ِ "تلخ ، مثل عسل" ، می گه :

 

" لحظه‌ای هست بعد بـ ـوسه، همان وقتی که لب‌ها از هم جدا شده اند و روحت مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده ... لحظه ای هست بعد بـ ـوسه که پیکرها از هم کمی فاصله می‌گیرند و چشم‌ها جایگزین لب‌ها می‌شوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهم آمیختگی شهـ ـوت و شرم، آن نگاه به گمانم جان رابطه است" .

 

 

پی نوشت :

چه قشنگ گفته . "آن نگاه ، به گمانم جان ِ رابطه باشد" .

 

 

خوبی ها رو زندگی کن

 

استاد شاهین فرهنگ در مورد ِ قانون ِ جذب كه توضيح مي ده ، مي گه هر كَسي ، آدم هاي عين ِ خودش رو جذب مي كنه . مي گه براي اينكه يه همسر  ِ خوب گير  ِ ت بياد ، خوبي ها رو زندگي كن . خودت خوب باش تا يه خوب گير  ِ ت بياد . خصوصيات ِ خوبي كه دلت مي خواد همسر  ِ آينده ات داشته باشه رو ليست كن و خودت همون خوبي ها رو انجام بده . مي گه چند تا دوست ِ مهم ، چند تا آدم  ِ مهم كه توي زندگي تون بوده ان يا هستن رو ليست كنيد ، صفت هاي بارز  ِ خوب و بدشون رو روبروشون بنويسيد . بعد بيايد صفت ها رو جمع بندي كنيد . مثلاً اگه از 6 تا ، 2 تاشون صادق بوده ان ، بنويسيد صادق=2 ، يا مثلاً اگر 4 تاشون بدقول بوده ان ، بنويسيد بدقول=4 . مي گه تحقيق ثابت كرده كه صفت هاي اونا ، صفت هاي خود ِ تو هست . تو آدم هاي عين ِ خودت رو جذب مي كني . من صفت هاي دوست هام رو جمع كردم ، صفت ِ سرگردون و سردرگم رو ، همه شون داشتن . يكي شون دروغگو بود ، 2 تاشون مذهبي بودن و ... . اين صفت ها ، به نسبت ِ عددشون ، توي خود ِ من هست . اين دقيقاً در مورد ِ من صدق مي كنه . من مي گم مذهبي نيستم ، اما هنوز نتونسته ام كامل از ذهنم پاكش كنم و هنوز بعضي اعتقادات ِ اسلامي در من هست . صادق هستم اما گاهي اوقات به آدم هايي كه محرم  ِ من نيستند ، ممكنه دروغ بگم . اينم به خاطر  ِ محافظه كاري و بدبيني ام هست . فقط يكي شون دروغگو بود و اين يعني صفت ِ دروغگويي در من خيلي كم هست . همه شون سرگردون بودن . و اين يعني من خيلي سرگردون بوده ام . بايد بگم كه من توي مدتي كه با اين افراد دوست بودم ، خودم سرگردون ترين آدم بودم . توي يه بُحران ِ روحي دست و پا مي زدم . نمي دونستم كي مي خوام يا چي مي خوام . اينقدر حالم بد بود كه فقط دل مي بستم و فقط مي خواستم يكي دوستم داشته باشه و فكر نمي كردم اين آدم لياقت داره يا نه . براي همين ، همه ي آدم هايي كه جذب كردم ، عين ِ خودم سرگردون بودن . گيج و گم بودن . امروز هست كه كمي خودم رو پيدا كرده ام و خيلي خيلي فكر كرده ام و خواسته هام رو مي دونم و حاضر نيستم به ازدواج با هر آدمي فكر كنم . در نتيجه ، سعي كرده ام تا خودم رو پيدا نكرده ام ، به هيچكي فكر نكنم . يا اگه فكر كنم ، صد بار حلاجي اش مي كنم . الآن هم تمام  ِ خصوصیات ِ خوب رو لیست کرده ام که اول خودم بشم یه آدم  ِ ایده آل ، بعد انتظار  ِ داشتن ِ یه همسر  ِ ایده آل داشته باشم .

 

 

 

 

پي نوشت 1 :

استاد فرهنگ مي گه ممكنه استثناهايي باشه ، اما نادره . كه مثلاً يكي پاك باشه ، هي تكرار كرده باشه كه من آدم  ِ ناپاك نمي خوام ، طبيعت همون كلمه ي منفي رو گرفته باشه و جذب ِ اون فرد كرده باشه و يه ناپاك به تور  ِ اون فرد خورده باشه . و نبايد همه بگيم در مورد ِ من هم استثناء هست و صفت هاي بد ِ اونا ، صفت هاي من نيست .

 

پي نوشت 2 :

مثال هاي پاك و ناپاك و صادق و بدقول و سرگردون ، مثال هاي من هستن . استاد فرهنگ از مثال هاي ديگه استفاده كرد كه الآن يادم نيست .

 

عکس نوشت :

- من ، روز  ِ آزادی ام ، روزی که روحم آزاد شد ، روزی که توی یه کشور  ِ آزادی مُقیم شدم ، اگه مثل ِ الآن با تاتو مخالف نبودم ، ممکنه این تاتو رو انجام بدم . عاشق ِ این پرنده های آزادم . و اگه هنوز مخالف بودم ، یه طرح شبیه ِ این ، روی دیوار  ِ خونه ام پیاده می کنم .

- من دلم می خواد وقتی عروس شدم ، یه نفر ، یه عااااالمه از این قلب ها و از این ستاره ها بپاشه روی سَرَم .

- اینا و اینا نقاشی های یه مرد ِ نابیناست . کَسی که نابینا متولد شده . اول با برایل ( ما می گیم بریل ) ، طرح ِ نقاشی رو می کشه و بعدش با انگشت هاش رنگشون می کنه . خیلی جالبه که کَسی که تا حالا مثلاً دلقک ندیده و فقط توصیفش رو شنیده ، بتونه اینقدر خوب نقاشی اش کنه . برام سؤال شد که تیوپ ِ رنگ ها رو چطور از هم تشخیص می ده .

- می گن باید با ترس ِ ت مقابله کنی . من از ارتفاع می ترسم . اگه برم کنار  ِ این پسر  ِ خوش تیپ بشینم ، باور کن کلاً ارتفاع یادم می ره  . روش ِ درمانی ِ خوبی برای منه . چرا فکر  ِ بد می کنی ؟ بُخدا می خواهیم در مورد  ِ منظره ی روبرومون حرف بزنیم .

 

 

 

پیش ِ تو جا مونده دلم

 

قرار شد ببینمش . کَسی که اولین عشقم بود . کَسی که هیچکی رو به اندازه ی اون دوست نداشته ام . کَسی که احساس رو در من بیدار کرد . کَسی که واقعاً دوستم داشت . کَسی که خاطراتش ، برام قشنگ ترین خاطراته . کَسی که آغـ ـوش ِ ش ، از آغـ ـوش ِ هر مرد  ِ دیگه ای ، مهربون تر و خواستنی تر بود . کَسی که فکر می کردم فقط توی خواب ممکنه دوباره ببینمش .

داشتم از شدت ِ غصه می پکیدم . پُر از بغض بودم . خودم رو نگه داشتم . همش لبخند روی لبم بود . سعی می کردم رفتارم اصلاً نشون نده که از درون چقدر آشفته و تنها و داغونم . موقع ِ خداحافظی ، ازش خواستم بغـ ـلم کنه و برای آخرین بار ، اون آغـ ـوشی که عاشقش بودم رو بهم بده . داد . خداحافظی ِ تلخ و سردی بود . باید می رفتم ترمینال . سوار  ِ آژانس كه شدم ، بغضم تركيد و آروم و بي صدا اشك ريختم . خودم دردم زياد بود ، تحمل ِ اين موضوع برام سخت بود ‏، راننده هم یه ترانه گذاشته بود كه مي خوند :

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده              آخه جا مونده ، توو خونه ي شما مونده دلم              

اين رو كه شنيدم ‏، زاااار زدم تا خود  ِ ترمینال . من از این عشقم ، هیچ آهنگی نداشتم . اما این مرد ، الآن یه آهنگ داره . تک تک ِ کلمات ِ این آهنگ ، با اون لحظات ِ من همخونی داره . حسابش رو بکن ، با یه دنیا غصه ، خداحافظی کنی از عشق ِ ت ، توی راه ِ ترمینال باشی که این آهنگ بخونه :

 

رفتم از شهر  ِ تو و پیش ِ تو جا مونده دلم

تو همون حال و هوا و هوا مونده دلم

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

 

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

آخه جا مونده ، توو خونه ی شما مونده دلم

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

 

همه ی درد و دلامُ ، گله هامُ ، همه ی گریه های کهنه امُ ، تموم مشکلامُ

به تو گفتم ، به این امید دارم میرم که باز بیام و بگم سلام و بگم سلام و بگم سلام ...

که تو هم باز کنی دست ِ تموم گره هامُ

ساعت ِ رفتن من رسیده قلبم می زنه

نمی تونه دلم از خونه ی تو دل بکنه

گفته بودن که اگه بیام گرفتار می شم

گفته بودن که اگه بیام گرفتار می شم

اومدن آسونه و کاری که سخته رفتنه

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

 

دلم با من نمیاد تا برم

دلم نمیاد از اینجا برم

بذار با دلم یه کم راه بیام

امروزَرم بمونم فردا برم

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

آخه جا مونده ، توو خونه ی شما مونده دلم

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده

 

آهنگ ِ پیش ِ تو جا مونده دلم / خواننده : علیرضا ناظم / آهنگساز : بنیامین بهادری / ترانه سرا : فرید احمدی

دانلود

 

پی نوشت ۱ :

بعد از اون روز ، دیگه گریه نکرده ام . وقتی دیگه گریه ام نمی گیره ، یعنی اینکه این بغض ، از بین نمی ره . تبدیل می شه به درد و بعدش می شه یه زخم توی دلم .

 

پی نوشت ۲ :

مرسی آقای فرید احمدی . مرسی آقای علیرضا ناظم . مرسی که باعث شدین گریه کنم و سبک شم .

 

 

 

استاد فرهنگ مي گه وقتي مي خواسته ازدواج كنه ، مادرش پرسیده چه دختري برات پيدا كنم ؟ جواب داده که "برام بال ِ پرواز پيدا كن" . استاد اون زمان 24 سالش بوده . چقدر خوبه كه يه مرد ، انگيزه اش از ازدواج اين باشه . زن رو به عنوان ِ بال ِ پروازش بخواد . نه مثل ِ خيلي مردها كه برحسب ِ ميزان ِ زیبایی ِ زن و كدبانو بودنش ( همون كُلفَت ِ تمام عيار ) ، در موردش قضاوت مي كنن كه آيا همسر  ِ خوبي خواهد بود يا نه . و نه مثل ِ بعضی مردها ، که بعد از ازدواج ، پرواز و پيشرفت كه نمي كنن هيچ ، پسرفت هم مي كنن . همش فکر می کنن دیگه برای یادگیری دیره ، تن پرور و چاق مي شن ، عين ِ آدم هاي 60 ساله رفتار مي كنن و ... .

 

 

 

پي نوشت :

ممكنه از اين به بعد ، توي نوشته هاي من به جمله ي "استاد فرهنگ مي گه" ، زياد برخورد كنيد . ممكنه زياد ازش بنويسم . چون خيلي چيزها ازش ياد گرفتم و اونا رو با شما به اشتراک می ذارم .

 

 

 

خدایا !

یه خواهش دارم ازت .

اون موردی که داری برای من می سازی که سوار  ِ اسب ِ سفیدش کنی و بفرستی اش سمت ِ من ، یه کاری کن که عاشق ِ موهای کوتاه باشه . یعنی از موهای بلند ِ زن ، خوشش نیاد . باشه خدا ؟ بُخُدا من گناه دارم . من از موهای بلند خوشم نمیاد . خُب نه بهم میاد و نه حوصله ی درست کردنش رو دارم و نه توی این مملـ ـکت هوایی می خوره و ... . تااازه ، زحمت هم داره شستنش و روی سر  ِ من سنگینی می کنه . من همه ی سختی های زنانگی رو به جون می خرم ، اما جون ِ من ، این موهای بلند رو بی خیال شو . باشه ؟

 

راستی خدا !

قربونت ، نمی شه یه کم زودتر بفرستی اش ؟ کف کردم و زیر  ِ پام هم علف سبز شد .

 

عکس نوشت :

- وقتی از این مکعب ها تازه اومده بود توی بازار ، خواستم یکی اش رو بخرم ، به خودم گفتم زشت نیست به خدا ؟ این مال ِ بچه هاست . با این می خوای حافظه ات رو تقویت کنی ؟ خلاصه خریدمش و چرخوندمش . مُخم گـ ـوزید و نتونستم درستش کنم . منم که اعصاب مَصاب ندارم . پرتش کردم یه گوشه .

- من دلم این پولوور و شال گردن رو می خواد . برای پائیزم .

  ( معرف ِ حضورتون که هست . بازیگر  ِ نقش ِ ناسانگ شیل )

- مدتیه بستنی براتون نذاشته ام . اینم بستنی .

- خدایا ! درصدی از شجاعت یا خریت ِ اینا رو به من بدی ، کلی از مشکلاتم حل می شه .

- من ، اون سمت ِ راستی هستما . ( جملات ِ روی لباس هاشون رو بخونید )

  سمت ِ چپی می گه دوست ها همیشه هستند ( توی مواقع ِ سختی ) . سمت ِ راستی می گه نیستن .

- فیلم  ِ my mom's new boy*friend ، یکی از فیلم های مورد ِ علاقه ی منه . آی باهاش می خندم : )

 

 

 

میاین بریم وب گردی ؟

الو . الووووو . اصلاً کَسی اینجا هست ؟

نیست ؟ خُب باشه . خودم تنهایی می رم وب گردی : )

 

 

- همیشه برام سؤال بود که چرا طرح ِ لباس ِ فارغ التحصیلی ، اون شکلیه .

- وای خدای من . من می خوام توی این دومینو شرکت کنم . 

  بعد مخصوصاً هم برم بین ِ دو تا پسر  ِ خوشگل ِ خوش تیپ بایستم :دی

  که یکی اش بیفته روی من و من هم بیفتم روی یکی دیگه اش :دی

- ببین صندوق صدقات ِ کشورهای خارجی چقدر قشنگه .

  من اینجا حالم به هم می خوره از بس دو تا دست ِ گداگونه می بینم .

- هواپيماي فرست کلاس ِ کشورها رو ببینید .

- بعضی تبلیغ ها ، خیلی جالبن .

- مرز  ِ کشورهای مختلف رو دیده اید ؟ جالبه .

 

 

دیروز ، به معمای انیشتین برخوردم . اینکه گفته بود فقط 2 درصد از مردم  ِ جهان می تونن حلش کنن ، کاری کرد که نه دنبال ِ جوابش بگردم و نه اینجا مطرحش کنم که یهویی توی نظراتم با جوابش مواجه بشم . هی حل کردم و پاک کردم . می خواستم تسلیم بشم ، اما بهم بر خورده بود که چرا جزئی از اون 2 درصد نیستم . احتمال ِ آخری رو هم امتحان کردم و بالاخره جواب در اومد . هیچی کم و زیاد نیست . یه جوری مثل ِ احتمالات می مونه . مثل ِ جدول ِ سودوکو . اگر تمرکز می کردم ، زودتر حل می شد . خلاصه من ، سینه خیز ، خودم رو به جماعت ِ 2 درصد رسوندم . ایشاله که آقای انیشتین ، ما رو قبول کنن .

 

 

این معما رو براتون می ذارم توی ادامه ی مطلب .

 

ادامه نوشته