نمی دونم چرا وقتی یه آدم  ِ مذکر رو می بینم که داره عین ِ خودم ضجه می زنه و از اینکه توی عشق شکست خورده ، با کلمه هاش فریاد می زنه ، فکر می کنم می تونم آرومش کنم . دلم می خواد چنان محکم بغـ ـلش کنم و هی موهای پشت ِ سرش رو ناز کنم و توی گوشش بگم "گریه کن" ، تا شاید بتونم بهش ثابت کنم که من درکش می کنم . که ثابت کنم ، من ارزش ِ این اشک ها رو می دونم . که ثابت کنم من می دونم گریه کردن برای دلی که شکسته ، چقدر درد داره . اصلاً دیدن ِ دردش ، درد داره . که ثابت کنم من هم از این زخم ها روی دلم ، زیاد دارم . دلم می خواد ثابت کنم ، آغـ ـوش ِ من ، می تونه یه مرد رو آروم می کنه . چرا دلم می خواد این کار رو بکنم ؟ جنسیت ِ مرد برای من عزیزه ؟ یا اینکه وقتی می بینم گستاخی ِ معشوقه های خودم رو نداره ، دلم می خواد بغـ ـلش کنم ؟ یا اینکه مردهای دل نازک رو دوست دارم ؟

 

 

 

نارنجی ، بر خلاف ِ اون قیافه ی خشک و رسمی اش ، دلش می خواد خودش رو برای یکی لوس کنه . دلش می خواد یکی توجه کنه به کبودی های روی بدنش . نارنجی ، وقتی هیچکی رو نداره که کبودی ِ جای سرنگ رو ، روی قسمت ِ داخلی ِ آرنجش ببـ ـوسه ، خودش اینکار رو می کنه . و چقدر دوست داره اون احساس رو . چقدر اون لحظه ، نارنجی خودش رو دوست داره .

 

 

 

پی نوشت :

فکر  ِ بد نکنیدااا . چند روز پیش آزمایش ِ خون داده ام .

می نویسم . من همین 5 خواننده ی وبلاگم رو دوست دارم . من نمی خوام ، دنیام ، از اینی که هست ، ساکت تر بشه .

 

 

دارم با خودم فکر می کنم که نوشتن ِ توی این وبلاگ ، کار  ِ بیهوده ایه . هدفم از نوشتن ِ وبلاگ ، این بود که دوستانی داشته باشم و گوش هایی شنوا . اینکه با کَسی حرف بزنم . اینکه این سکوت و این تنهایی ام ، دیوونه ام نکنه . اما اینجا سوت و کوره . خُب آدم اینجا هیچ صدایی نمی شنوه . هیچ کَسی رو نمی بینه . انگار ول شده میون ِ یه کوهستان و فقط داره به پژواک ِ صدای خودش گوش می کنه . اگه قراره که من برای خودم بنویسم و با خودم حرف بزنم ، خُب دارم 99 درصد ِ روزم رو همین کار رو می کنم . هم می نویسم و هم در روز اینقدر فکر می کنم که دلم می خواد سَرَم رو بکوبم به دیوار . وقتی اینجا کَسی نیست ، پس چرا رازهام رو ، خاطرات و روزمره هام رو چاپ کنم بزنم روی بیل بورد ؟ دوستی که نیست اونا رو بخونه . یهو می بینی یه آدم  ِ آشنایی پیدا شد . اونی که نباید . خُب به همون 5 تا دونه خواننده ی وبلاگم هم حق می دم . من خودم اینهمه وب گردی می کنم ، اما یا وقت ِ نظر گذاشتن ندارم یا اینکه حوصله ی حرف زدن با کَسی رو ندارم یا اینکه اصلاً نظری ندارم . پس فقط می خونم . شاید خواننده های وبلاگ ِ منم همینطور باشن . حالا اگه آدم ، طبع ِ شعری داشت ، خُب شعرهای قشنگش رو توی این وبلاگ ِ سوت و کور می نوشت ، تا حدأقل سالی یه بار ، یه رهگذری از شعرها لذت ببره . دارم فکر می کنم که دو تا وبلاگ رو حذف کنم .

 

خسته ام . دلم می خواد این موبایل رو بکوبم به دیوار . اگه صد روز هم بگذره ، از این موبایل صدایی در نمیاد . یعنی اگه یکی لیست ِ تلفن ها رو توی موبایلم ببینه ، با خودش می گه هوووووو . 328 تا . چقدررررر آدم . اما خُب نمی دونه که هیچ کدوم از اونا دوست نیستن . برای اینکه هر روز دق کنم و تنهایی ام یادم نره ، شماره ی معشوقه هام رو هم پاک نکرده ام .

 

 

 

 

گفت "توجه کرده ای که هر وقت می بـ ـوسمت ، سرخ می شی ؟ می شی عین ِ هلو" . نیست که بهش بگم ، دلم برای اون سرخ شدن هام تنگ شده . بـ ـوسه ی هیچ مرد  ِ دیگه ای ، اون قدرت رو نداشت . بـ ـوسه ی هیچ مرد ِ دیگه ای ، اون آرامش رو بهم تزریق نکرد . دلم می خواد بازم سرخ بشم و بازم بهم بگه "هر چی بیشتر می بــوسمت ، باز دلم می خواد هی ببـ ـوسمت . چرا ؟"

 

 

 

من اینقدر شیرینی ِ تر دوست دارم که نگو . همین که مادری ، شیرینی ها رو ، عین ِ تکه گوشتی که جلوی دماغ ِ سگ می گیرن ، جلوی صورتم می گیره ، از دستش می قاپمشون . به اون حرکتم و شادی ام می خنده . بهش می گم من احتمالاً یه روزی ، شوهرم رو به خاطر  ِ یه جعبه شیرینی ِ تر ، می فروشم : )

 

 

 

این بیسکوییت هایی که خواهری می سازه ، واقعن خوردن داره . فقط یه عیبی دارن که ، همین که سرد شدن ، یعنی بعد از دو دقیقه که از فر اومدن بیرون ، می شن عین ِ سنگ . اون روز یه عالمه ساخته بود ، گفتم دو تا دونه بیار بخورم . خیلی سفت بود . از ترس ِ اینکه دو دقیقه ی دیگه می شن عین ِ سنگ و باید ریختشون دور ، همه شون رو خودم خوردم . یعنی دیگه جا نداشتما ، نفسم بالا نمی اومد ، همش می ترسیدم این براکت ها بیفتن ، اما تا آخرین دونه اش رو خوردم . امروز بهش می گم از اون بیسکوییت ها نمی سازی ؟ به شوخی ، خودش رو می زنه به ناراحتی و می گه "نه . تو که گفتی برای فرستادن به غـ ـزه خوبن" . آخه اونروز اینقدر سفت شده بودن که گفتم بیا بفرستیمشون برای فلـ ـسطین و غـ ـزه ، تا به جای سنگ ازشون استفاده کنن و بزنن توی سر  ِ اســرائیلی ها  : )

 

 

 

دارم به آقای پدر نگاه می کنم . به اینکه الآن 63 سالشه فکر می کنم . به اینکه اون برای ما پیر نیست . چون همیشه رفتارش یه شکل بوده و هیچ وقت فکر نمی کنیم که سنش رفته بالا . به اینکه این روزها به آرامش احتیاج داره . به اینکه هیچی از این زندگی نفهمید و همش کار و زحمت ، آخرش معلوم نیست اگه بره اون دنیا ، اون وعده هایی رو که خداش بهش داده ، تحقق پیدا کنه یا نه . و به اون جویبار  ِ شیر و عسل برسه یا اینکه سرش کلاه رفته باشه . به اینکه من باید باهاش مهربون باشم اما نیستم . به اینکه اگه یه وقت بره و بعد عذاب وجدان بگیرم چی ؟ به اینکه بعد ممکنه فکر کنم چیز  ِ بزرگی رو از دست داده ام . به اینکه اون هیچ وقت نه محرمَم بوده و نه راهنما و نه رازدار و نه دوستم . به اینکه نمی تونم دوستش داشته باشم .

 

یاد  ِ پدربزرگم میفتم . اینکه وقتی بچه بودم ، اگه توی کوچه می دیدمش که داره با اون پای دردش و عصا ، به زور راه می ره و یه کیسه ی سنگین دستشه ، کیسه رو از دستش می قاپیدم و می دویدم سمت ِ خونه . می خواستم کمکش کرده باشم . یاد ِ مظلومیتش میفتم . یاد  ِ ساکتی و بی آزاری اش . یاد  ِ اون روزی که دیگه زبونی نداشت که حرف بزنه اما وقتی بهش گفتم "خوبی ؟" ، با همون زبون ِ سنگینش ، خیلی نامفهوم گفت "خدا رو شکر" . همون جمله ی همیشگی اش .

 

به این فکر می کنم که من دم از عاطفه می زنم . اما بی عاطفه ترین آدم  ِ روی زمینم . نه مادرم رو دوست دارم ، نه پدر ، نه برادرهام و نه هیچ کدوم از اعضای این خانواده ی خیلی بزرگ رو . من تصمیم دارم ، روزی ، اسمَم رو عوض کنم . هم این اسم  ِ عربی ِ طولانی که برام انتخاب کرده ان و هم این نام  ِ خانوادگی که حالم رو به هم می زنه .

 

 

 

 

خيلي بده كه آدم به خودش اعتماد نداشته باشه . من به خودم اعتماد دارم ،‏ اما فقط تا زماني كه هوشيارم . وقتي خواب هستم ، ممكنه هر حرفي بزنم يا هر حركتي انجام بدم . هر حركتي كه نَه ، اما خُب وقتي آدم چند بار براش پيش اومده باشه كه در حالت ِ خواب به كَسي سيلي زده باشه ، حمله كرده باشه ، سر از اتاق ِ ديگه در آورده باشه ، تشكش رو تعارف كرده باشه به يكي ، سوت بلبلي زده باشه ، كف زده باشه ، لبخندهاي ژكوند زده باشه ، بالش رو ناز كرده باشه ، حرف زده باشه ‏، فحش داده باشه ، جيغ كشيده باشه و ... ، ديگه به خودش اعتماد نداره . دو ماه پيش ، يه اسـ ـلحه ( كُلـ ـت ) ، به مدت ِ يه هفته امانت توي اتاقم بود . نمي دونم نوعش چي بود يا اصلاً فـ ـشنگ داشت يا نه ، اما اصلاً بهش نزديك نمي شدم . توي يه پارچه پيچيده بود . شب ها در  ِ اون اتاق رو مي بستم و كليدش رو قايم مي كردم كه يه وقت شب نرم سراغش . هم از خودم مي ترسيدم و هم از خواهري كه جاش رو بلد بود . حالا من ترس از اين دارم كه بعضي وقتا كه خواب هاي بي ناموسي مي بينم ، آيا از خودم حركتي هم در ميارم يا نه ؟ خدا مرگم بده . فكر مي كنم بهتره شب ها توي اتاق ِ خودم بتمرگم .

 

قبل از ازدواجم بايد تمام  ِ اين افتخارات رو به همسرخان بگم كه انتظار  ِ هر كاري از نارنجي ِ در حالت ِ خواب داشته باشه . حتي انتظار  ِ اينكه يهو از تخت پرت بشه پايين :‌ ))  البته قبلنا وضعم اينقدرها هم وخيم نبودا . عوارض ِ يكي از قرص هاي ضد ِ افسردگي ام ، همين حركات بود و تا امروز باهام مونده . خدا كنه يه روز از بين بره . و مطمئناً زماني از بين مي ره كه به آرامش رسيده باشم .

 

 

 

 

پي نوشت :

دقيقاً 22 آبان 86 نوشتم "دلم می خواست الآن یه اسلحه داشتم ، بَنگ و تمام" . اما توي اون يه هفته اصلاً به اون اسلحه فكر نكردم . بهم ثابت شد كه امروز ، خودم رو يه كمي دوست دارم . يا شايدم از مرگ مي ترسم . و مطمئناً از تأثيرش روي خواهرم .

 

 

 

 

خُب من اینهمه اسم  ِ کیمچی رو توی سریال ِ سامسون شنیده بودم ، تا اینکه بالاخره امشب کیمچی خوردم . کیمچی ِ ساخت ِ مادر  ِ جی یون . بعدش هم جی یون رفت و برامون نودل ِ تند و نودل ِ معمولی ساخت و آورد خوردیم . برای اینکه بدونم اون سوپ ِ جلبک ِ دریایی که سامسون روز  ِ تولدش بالای کوهستان ِ هالا خورد ، چه مزه ای داره ، جلبک رو هم خوردم . بیچاره گفت می تونی نخوری . اما خوردم . بد نبود که .

 

امشب یه کانال به کانال هامون اضافه شده بود . قبلاً فارسی و انگلیسی حرف می زدیم ، امشب کـُره ای هم اضاف شده بود . جی یون به خواهر شوهرهاش کـُره ای یاد داده بود ، یه وقتایی برای هم می پروندن ، منم اعتراض می کردم و می گفتم کـُره ای حرف نزنین . من یه وقتایی شاخم در می اومد وقتی دختر عمه فارسی حرف می زد ، جی یون به انگلیسی جوابش رو می داد . توی این مدت ِ کم ، چطور فارسی رو خوب یاد گرفت ؟ باهوشه یا علاقه مند ؟ بعضی وقت ها من به تلفظ ِ خودم شک می کردم . حالا متوجه شده ام که انگلیسی رو با لهجه حرف می زنه : )

 

دل ِ همه ی اونایی که ، مثل ِ من ، مدتیه در به در دنبال ِ آهنگ های عاشقانه ی کـُره ای می گردن ، آب . جی یون 110 تا آهنگ برام رایت کرد روی سی دی . کَسی نمی دونه که من چقدر با آهنگ های کـُره ای آروم می شم . اینقدر بهم آرامش می دن این آهنگ های آروم و عاشقانه شون . این آهنگ ها من رو می برن به روزهای صورتی ِ عاشقی ام . من رو یاد ِ گریه های سامسون و گریه های ناسانگ شیل می اندازن . چقدر برای ناسانگ شیل گریه کردم خُدا . 

 

 

پی نوشت :

مهمون ها می خوان برن . به من می گه "ایت ایز تایم فُر خدافظی ؟"

 

 

 

 

جمعه شبه . 24 اردیبهشت . ساعت 11:22 است . پای کامپیوتر نشسته ام و دارم عکس های عاشقانه رو نگاه می کنم . یهو حس می کنم میز می لرزه . به خودم می گم این یه فوتش کنی می لرزه . بعد حس می کنم صندلی ام هم می لرزه . انگار که توی قایق ، روی آب باشم . به خودم می گم الآنه که سقف بریزه روی سَرَم . می پرم بیرون از اتاق . به آقای پدر می گم تو چیزی حس نکردی ؟ می گه نه . خواهری می گه من از بس درس خونده ام ، سَرَم گیج می ره . یهو یه اس ام اس دریافت می کنه از دوستش که نوشته "زلزله بود ؟" . مادری از خونه ی برادره میاد ، آقای پدر بهش می گه تو چیزی حس نکردی ؟ می گه من دیدم شیشه ها لرزید ، اما گفتن چیزی نیست .

چند سال پیش هم ، صبح پای کامپیوتر نشسته بودم که یهو حس کردم میز و صندلی ام داره می لرزه . بدو پریدم بیرون و به مادری که توی آشپزخونه بود ، گفتم بدو زلزله . داشتیم توی حال می دویدیم طرف ِ در ، که یهو پشت ِ سَرَم رو نگاه کردم و دیدم یه قطاریم . یادم رفته بود که داداش کوچیکه و دو تا پسرعمه ها و پسردایی ، توی اتاق ، خواب بوده ان . از خواب پریده بودن .

من از زلزله می ترسم . دلم نمی خواد قبل از اینکه به آرزوهام برسم ، بمیرم .

 

 

پی نوشت :

خیلی بده که توی این وضعیت ، آدم حس کنه که باید بره مستراح .

نشسته باشی ، یهو زلزله بیاد ، شُسته یا نَشُسته ، بالا کشیده یا نکشیده ، بپری بیرون .

وضعیت ِ زشتیه .

 

 

 

آدم توی زندگی اش به آدم هایی بر می خوره که آدم رو پس می زنن ، و آدم اینقدر ضجه می زنه و گریه می کنه و دعا می کنه و غصه می خوره ، تا اینکه یه روزی کم میاره و می ره به یه محرم می گه دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم . آدم توی زندگی اش به آدم هایی بر می خوره و یه عشق ِ قشنگ ِ دو طرفه به وجود میاد ، اما یه دیوار  ِ شیشه ای ِ بلند ، اون وسط هست ، که نمی شه ازش گذشت ، که نمی شه برداشتش . پس باید کوتاه اومد و از پشت ِ اون دیوار ، شاهد ِ خوشبختی ِ همدیگه بود . آدم توی زندگی اش به کَسی بر می خوره که می تونه اون رو داشته باشه ، اون اینقدر بهش اعتماد به نفس می ده و اینقدر می پرستـتش ، که هر کَسی بود ، دلش اون آدم رو می خواست . اما یه جای رابطه می لنگه . وقتی یهو جای صداقت رو خالی ببینی ، اعتماد از بین می ره و با کله سقوط می کنی و با صورت می خوری زمین . دیگه حالی برات نمی مونه که فکر کنی چرا اینطور شد . آدم به آدم هایی بر می خوره که دل می بَرَن ، هوش رو از سر  ِ آدم می پرونن ، اما بی لیاقت هستن و نمی شه بهشون تکیه کرد ، چون صد در صد ، پشتت رو خالی می کنن و با پشت ِ سر فرود میای روی زمین . آدم ، در آخر ، یه حصار می کشه دور  ِ خودش و از دور به همه ی آدم ها نگاه می کنه . به همه ی آدم ها با ترس نگاه می کنه . یه ماژیک ِ قرمز دستش می گیره و دور  ِ همه ی آدم ها ، بلا استثناء ، خط  ِ قرمز می کشه .

 

 

Ji Yeon

 

آقا جان ، من ترسم ریخته . دیگه اعتماد به نفس ِ انگلیسی صحبت کردن رو دارم . پریشب که دو ساعت ِ تمام با دختر کـُره ای ( جی یون ) ، انگلیسی حرف زدم ، فهمیدم که یه چیزهایی هم حالیمه . اگه می گی نه ، برو یه بریتیش بیار اینجا تا باهاش حرف بزنم ( تو گوش نکن . دارم گـُه ِ زیادی می خورم ) . خلاصه که عصر سریع رفتم و یه گل گوش ِ پُر از نگین ِ به شکل ِ دلفین و یه جعبه ی خاتم گرفتم و رفتم خونه ی عمه و دادمش به جی یون و خوشش اومد و خیلی با مزه گفت "خوشِگِل" ( یعنی این گوشواره خوشگله ) و بعدش هم من و جی یون و دخترعمه ها و عمه نشستیم و هی غیـبت ِ این و اون رو کردیم و خندیدیم و از سیاست حرف زدیم و جوک ِ اصفهانی گفتیم و از مذهب گفتیم و از روسری و از سامسون و یانگوم و ناسانگ شیل و چشم های درشت ِ بازیگرهای کـُره ای و از اختلاف ِ بین ِ کـُره ی شمالی و کـُره ی جنوبی و از موهای صاف و چشم های بادمی ِ کُره ای ها و از روسری و از هم جـ ـنس گـ ـراهای فیلیپینی و استرالیایی و خساست ِ شیرازی ها و حجاب و اسـ ـلام و انقـ ـلاب اسـ ـلامی و مهاجرت و تلفظ ِ حرف ِ خ و بعضی فرهنگ ِ کـُره ای ها و موهای فشن و موهای دوست داشتنی ِ جی یون و چشم های تنگش که لبخند می زنن و ... گفتیم . آی با مزه ادای عشوه ریختن ِ گـِی ( gay ) های فیلیپین رو در می آورد . و اینکه اگه یه گـِی نشسته باشه کنار  ِ شوهرش ، چطور شوهرش رو محافظت می کنه از دست ِ اونا . خیلی از کلمه های فارسی رو بلده . بهش گفتم یه وقت شوهرت فارسی رو با لهجه ی جنوبی بهت یاد نده ها . که اونم به "مُی بخوریم" اشاره کرد و گفت حواسش هست . حالا وقتی اون اول ِ جمله اش می گه "می گـُماااا" ، پسر عمه بهش می گه بگو "می گـَم" !  

 

این دختر اینقدر خاکیه که نگو . یه دختر  ِ خوشگل ، پُُر انرژی ، مردُم دار ، مؤدب ، احساسی ، خوش رو ، صمیمی و دوست داشتنی . هی کانال عوض می کردیم . من و اون انگلیسی حرف می زدیم ، و بعدش من به فارسی ترجمه می کردم که دخترها متوجه بشن ، یا اینکه دخترها فارسی حرف می زدن و من برای اون ترجمه می کردم ، یا اون حرف می زد و دخترها متوجه می شدن چی می گه و یه وقت هایی جمله های فارسی می گفت وسط ِ حرف هاش . خلاصه که اون شب بهم خیلی خوش گذشت .

 

 

 

 

 

نُه روز پیش ، یکی از دوست هام ، از من برای برادر  ِ 22 ساله اش خواستگاری کرد . خواستم همون موقع بگم نه ، گفتم حالا بیچاره یه لطفی کرده و من رو لایق ِ برادرش دونسته ، فردا بهش می گم نه . این دوستم ، خودش 3 سال از شوهرش بزرگتره ، برای همینم فکر می کنه برای منم مهم نیست و می تونم با کَسی که 4 سال ازم کوچیکتره ، زندگی کنم . بهش می گم بذار خودش انتخاب کنه و یکی کوچیکتر از خودش . می گه نمی خوام توی چاه بیفته و همیشه دلم می خواسته تو زن داداشم بشی . وقتی بهش جواب ِ نه رو گفتم ، گفت کاشکی داداشم بزرگتر بود . گفتم می خوای من برم توی فریزر ، 4 سال ِ دیگه بیام بیرون ؟ اولش به من گفته بود برادرش خبر نداره ، فقط ازش پرسیده نظرت در مورد  ِ نارنجی چیه ؟ اونم جواب داده "دختر  ِ خوب و جالبیه" . بعد که جواب ِ رد رو دادم ، گفت خبر داشته و گفته ازش خوشم میاد . بیچاره گفت یه وقت به روی داداشم نیاری ها . یعنی من بهت گفته ام که اون خبر نداره .

 

همیشه نظرم این بوده که همسرم باید حدأقل 4 سال از من بزرگتر باشه . آقا جاااان . آخرین عشقم ، 10 سال از من بزرگتر بود . از وقتی این رو چشیده ام ، دیگه مطمئن شده ام که من از مردهای خیلی بزرگتر از خودم و جا افتاده خوشم میاد . دلم می خواد در برابر  ِ مردَم ، کوچولو باشم نه اینکه جای مامانش باشم . دلم می خواد بتونم بهش تکیه کنم ، نه اینکه همش نگران باشم که نکنه سرش کلاه بره یا توی کارش موفق نشه یا قیافه ام بزرگتر از اون نشون بده یا ... .

  

 

 

 

دلتنگم . دلتنگ تمام آن حسهای خوب .

 

 

پی نوشت :

گرفته شده از نوشته های دکتر حامد رجایی

 

 

 

 

 

چقدر اون شب برای ییانگ توی سریال ِ کـُره ای ِ افسانه ی افسونگر گریه کردم . چقدر دلم براش سوخت . چقدر حس کردم بهش ظلم شده . هر بار که این سریال رو نگاه می کنم ، ییانگ رو که می بینم ، انگار شلاقی می شه و محکم فرود میاد توی صورتم .

 

 

 

 

اگه اسم  ِ آدم ها رو ، بارزترین صفاتشون می ذاشتن ، اسم  ِ من رو چی می ذاشتی ؟

 

 

این سؤال رو از خواهری پرسیدم ، بعد خودم سریع جواب دادم "گـُه" . بعد دیدم داره فکر می کنه . گفتم "پدرررسگ . بگو مهربون . فکر کردن داره ؟" . اونم هر هر خندید ، آخرشم توی رودربایستی موند و یه جوابی بهم داد اما درست . بعدشم به کسانی که باهاشون راحتم و من رو می شناسن ، اس ام اس دادم . این هم جواب ِ دوستان :

 

 

§          جوابی که مریمی داد : فرشته ي اخمو

§          جوابی که سپیده داد : عاشق ( حساس و مهربون و عاطفی )

§          جوابی که شادی داد : دوست داشتنی ، یکم مغموم ، شاید یکم بیشتر از یکم .

§          جوابی که خواهری داد : مهربان ولي غير قابل پيش بيني

§          جوابی که دخترعمه ي اولي داد : جستجوگر ( جستجوگر  ِ عشق )

§          جوابی که دخترعمه ي دومي داد : alona ( از alone میاد )

§          جوابی که قديمي ترين دوستم داد : يه گل ِ باوفا و صادق

§          جوابی که دوستم داد : وفادار و با محبت

§          جوابی که دوستم داد : خاکی ( این روحیه ات خیلی با مزه ست ) ، روحیه ی حساس

§          جوابی که دوست و همکار  ِ سابقم داد : باران ، شبنم ( راستی ، پاکی ، خوبی ، زلال ، شفاف ، زیبا ، لطیف )

§          جوابی که دلقک داد : منزوی

§          جوابی که رامک داد : صحرا ( صحرا وسیعه . با چیزهایی که نوشتی و من خواندم فکر می کنم احساسات گوناگونی رو چه خوب و چه بد تجربه کردی . این باعث میشه از درون وسیع باشی . بعد هم اینکه صحرا ساکت هست ولی آرام نه . )

§          جوابی که میرزا داد : مریم ( یک مریمی در زندگی ام بود که خلق و خویش شبیه تو بود . می دانم که این چیزی نیست که تو می خواهی ، برای همین هم گفتم بعداً نظر تکمیلی می دهم )

§          جوابی که علی داد : يكمي زودباور ، يكمي يكدنده ، يكمي خودخواه ، شديدا دلنازك ، شايد گاهي بسيار مهربون ، تا حدي خسته از زمونه ، خسته از اطرافيان ، ولي خيلي اميدوار ، گاهي شديدا فداكار ، لقبهاي ناصرالدين شاه هم اينقدر طولاني نبوده! ولي خب چه مي شه كرد آدمها چند تكه هستن ديگه . و بعضاً صفات متناقضي هم دارند . مثلا من اون بالا نوشتم خودخواه ولي به نظرم گاهي شديدا فداكار هم ميشي . شايدم من اشتباه مي كنم . ولي اينو مطمئنم كه كسي كه اين سوالو از ديگران مي پرسه آدم شجاعيه .

§          جوابی که یکی از خانم هاي همكار - که حسابش از بقیه ی خانم ها جداست - داد : منظم و پُركار و خوش سليقه

§          جوابی که يكي از آقايون ِ همكار - که اون رو محرم می دونم - داد : جاه طلب ، ایده آلیست ، منزوی ( از نظر  ِ اون ، جاه طلب ، یه صفت ِ مثبته و یعنی کمال گرا )

§          جوابی که اولین عشقم داد : معصومه ‏، صديقه ، محبوبه ، سعيده ، حليمه ( معصوم ، صادق ، محبوب ، بردبار ، زیبا )

 

 

و اما جوابی که رئیسم داد :

گاو صندوق (‌ جای امن برای اسناد و اسرار . غیر قابل ِ نفوذ )

 

 

 

خیلی خیلی ممنونم به خاطر  ِ اینکه جواب ِ سؤالم رو دادید . همه تون به من لطف دارید . از تک تک ِ تون ممنونم به خاطر  ِ اون صفت های خوب . خیلی بهم انرژی و اعتماد به نفس دادید . یه دنیاااا ممنون .

 

 

نظر  ِ خودم رو هم بگم ؟

اسم من را باید میگذاشتند نوستالژی . بعدش هم صدایم میکردند "نولی" و یک بادکنک هم دستم میدادند که نباید ولش کنی بره هوا !

 

 

 

 

پی نوشت ۱ :

اسم من را باید میگذاشتند نوستالژی . بعدش هم صدایم میکردند "نولی" و یک بادکنک هم دستم میدادند که نباید ولش کنی بره هوا !

         ( از نوشته های desperate )

 

پی نوشت 2 :

از رئیسم پرسیدم چرا گاو صندوق ؟ گفت گاو صندوق چه خصوصیاتی داره ؟ گفتم پُر از چیزهای با ارزشه . گفت "نه . جای امن برای اسناد و اسرار . غیر قابل ِ نفوذ" . یعنی من نباید این رئیسم رو  - که اینقدر من رو قابل اعتماد می دونه – روی سَرَم بذارم ؟

 

 

 

 

 

نقطه ضعف ِ من ، یک کلمه است . آن را از هر مردی بشنوم یا حتی در وبلاگی بخوانمش ، یکهو دلم می لرزد ، دلم ضعف می رود ، پاهایم سست می شوند ، صدایم بالا نمی آید ، به جای کلمه ، آواهایی از قلبم بالا می آیند ، همان نـ ـاله های زنانه . حالا می خواهد آن کلمه ، به صورت ِ کتابی تلفظ شود یا با لهجه یا هر جور  ِ دیگری . اصلاً آن کلمه ، برای من یعنی ناز ، یعنی نوازش ، یعنی دوستت دارم ، یعنی عشق . سکوتم ، نگاهم و آن آواها ، بعد از شنیدن ِ آن کلمه ، نقطه ضعف مرا می رسانند . من ضعیفم .

 

 

پی نوشت :

هم آوا نوشته :

وقتي در ميان آغـ ـوش مردانه ات گم مي شوم، وقتي سـ ـر روي شـ ـانه ات مي گذارم، وقتي دستت را دور کمـ ـرم حلقه مي کني و محکـ ـم مرا به خودت مي فشـ ـاري و من جيغ نازکي مي کشم و تو در گوشم آرام مي گويي "جانم"، تمام احساسات ناب دنيا در وجودم رخنه مي کنند و دلم قنج مي رود برايت .

 

17 اردیبهشت 87

 

 

دلتنگم ، نه برای تو ، برای حسی که داشتم .

 

 

پی نوشت :

گرفته شده از نوشته های دکتر حامد رجایی

 

 

 

* اسم هایی رو که روی من گذاشته اید رو تا یکشنبه می نویسم . هنوز نظر  ِ تکمیلی ِ میرزا و رئیسم مونده . به رئیسم گفتم چرا فلان صفت ؟ جوابم رو نداد . اینقدر سرش شلوغه که اگه بازم ازش بپرسم ، ممکنه از پنجره پرتم کنه بیرون ( شوخی می کنم ) .

 

 

*

من چند ساله که گواهینامه ام رو گرفته ام ، اما همه ی آئین نامه رو یادم رفته . فقط این رو بلدم که وقتی توی راهرو دارم با سرعت رد می شم و یکی یهو از در  ِ یه اتاق میاد بیرون و نزدیکه با هم برخورد پیدا کنیم ، می گم "راه مال ِ منه . تو که داری از فرعی میای توی اصلی ، باید یه بوقی چیزی بزنی" .

 

حالا همین خود ِ من ، قبلنا این رو رعایت نمی کردما . یه بار همچین خودم رو از اتاق پرت کردم بیرون ، و چنان برخورد کردم با یه دختره ، که پیشونی و چش و چالش رو داغون کردم . یه بار هم همین که پریدم توی راهرو و با سرعت ِ صد تا دویدم برم سمت ِ دبـ ـیرخونه ، یهو مسئول ِ گـ ـوزینشمون روبروم سبز شد ، همچین هول کرد بنده خدا و هی می رفت سمت ِ راست و سمت ِ چپ که سرگیجه گرفت . یه بار هم همین موقعیت پیش اومد با یه آقای همکار  ِ خنده رو ، همین که من رو دید ، با صدای بلند گفت "یاااا حضـ ـرت ِ عبـ ـااااس" و خیلی خنده دار ، خودش رو می زد به دیوارهای راهرو .

 

حالا همین آقای خنده رو که مسئول ِ تأسیساتمون بود ، یه بار که کولر  ِ یکی از اتاق ها خراب شده بود ، در  ِ اون اتاق رو براش باز کردم و رفت که کولر رو درست کنه ، منم رفتم وسط  ِ اتاق ، که یهو دیدم یه ارباب رجوع دارم . رفتم و کار  ِ ارباب رجوع رو راه انداختم و دیگه همه چی یادم رفت . خیلی که گذشت ، یکی گفت این صدا از کجا میاد ؟ اون صدا خیلی وقت بود که می اومد اما من نمی دونستم چیه و دنبالش نمی رفتم . یهو انگار برق من رو گرفت . دیدم صدا داره از اون اتاق میاد . بیچاره توی اون اتاق بوده و منم طبق ِ عادت ِ همیشه که وقتی از اون اتاق بیرون می اومدم قفل می کردم ، در رو روی اون بنده خدا قفل کرده بودم . تازه فهمیدم اینهمه سر و صدا مال ِ این بوده که هی به در می کوبیده و می گفته بیاید در رو باز کنید . بیچاره بازم خنده رو بود . چقدر شرمنده شدم .

 

یه بار یکی از رئیس اداره ها ، رفت توی اتاق ِ معاون و چند دقیقه بعدش یکی از همکارهای شعب و دوستش اومده بودن دیدنش . گفتم بشینید توی اتاقش تا بیاد . رفتن نشستن و در رو بستن . طبق ِ معمول ، من همه چی رو یادم رفت . اون رئیس که اومد بیرون ، یادم رفت بهش بگم مهمون داری ، اونم که کار براش پیش اومده بود و باید می رفت مرخصی ، مستقیم رفت سمت ِ در  ِ اتاقش که توی دید  ِ من بود ، در رو قفل کرد و رفت . بعد از نیم ساعت دیدم داره صدا میاد . انگار که دارن می کوبن به در . به در  ِ اتاق ِ اون رئیس که نگاه کردم ، یهو یادم اومد دو تا آدم اون تو بوده ان . خوب شد کلید رو داشتم . با شرمندگی رفتم در رو باز کردم . گفتم بشینید ، میادش . بیچاره ها ترسیده بودن . فرار کردن . بعد که برای رئیسه گفتم شما در رو روی آقای فلانی بسته بودی ، هر هر می خندید . خدا بیامرزدش . دو سال پیش فوت کرد .

 

 

 

 

یعنی من اگه این جنس مو رو داشتم و رنگ ِ پوستم خیلی سفید بود ، بی معطلی می رفتم موهام رو این مدلی و این رنگی می کردم و تا یه مدت ، خوچحاااال می بودم و خودم رو دوست می داشتم .

 

 

                        

 

 

یه سؤال جدی

 

 

اگه اسم  ِ آدم ها رو ، بارزترین صفاتشون می ذاشتن ، اسم  ِ من رو چی می ذاشتی ؟

 

 

 

 

پی نوشت :

من ، توی این نوشته ها ، واقعاً خودمم . شما با خوندن ِ نوشته هام ، باطنم رو خیلی راحت می بینید .

شما اسم  ِ من رو چی می ذارید ؟

 

 

 

یه نارنجی  ِ کوچولو

 

 

از ده روز پیش ، موبایل رو تـنظیم کرده بودم که قبل از 12 اردیبهشت خبرم کنه که برم و آدرس ِ مربی ِ کودکستانم رو که دلم براش تنگ شده ، پیدا کنم و روز معلم براش گل ببرم . دیروز پشیمون شدم . گفتم اون گل می خواد چیکار ؟ اون وقتی ببینه که اون دختر  ِ 5 ساله ی 21 سال پیش ، اینقدر پژمرده شده و خنده هاش رو یادش رفته ، بیشتر توی ذوقش می خوره . پس نرفتم . اما دلم برای لبخندهاش و اون چشم هاش که وقتی می خندید ریز می شد ، برای مُهرهایی که کف ِ دست هامون می زد تنگ شده .

 

 

 

پی نوشت :

چند سال هم هست که روز معلم ، دلم هوای دبیر  ِ فیزیک ِ سوم دبیرستان و دبیر  ِ شیمی ِ پیش دانشگاهی ام رو می کنه ، اما نمی رم دیدنشون . خدایا . به من اعتماد به نفسی عطا کن که به تمام  ِ آرزوهام برسم .

 

 

عکس های وسایل ِ کودکستانم :

 

مُهرها و نقاشی هام

 

 

 

 

 



 

 

به به . هیچکی نمی تونه مثل ِ من انار بکشه .

 

 

 

 

 

مدادشمعی هام

 

 

 

 

مشق هام

 

کل ِ وسایلم + اون کیفم که کوچیک بود و عمه ام تمام  ِ دفترهام رو مربعی کرده بود که توش جا شَن .

 

 

 

من که دیگه خسته شدم . هر چی ساعت می خَرَم ، دو روزه طوری می شن که یا زنگ نمی زنن یا یه ساعت دیرتر زنگ می زنن . ساعت ِ موبایلم هم همینطوری عشقی زنگ می زنه . اصلاً نمی شه روش حساب باز کرد . یه وقتایی هم که زنگ می زنه ، من بیدار نمی شم . یه راه  ِ حل دارم . هم طبیعیه و هم تضمینی . من همیشه قبل از خواب یه لیوان آب که بخورم ، ساعت 4 یا 5:30 ، آقای مثانه بیدارم می کنه . چطوره من از این به بعد ، ساعت 10 شب ، سه تا لیوان آب بخورم و بخوابم و ساعت چهار ، آقای مثانه به طور تضمینی بیدارم کنه و بعدش دیگه نخوابم ؟ صفت ِ سحرخیز هم می ره کنار  ِ صفت های خوب و گـُه ام . ساعت ِ خوبی می شه .

 

 

 

مردُم وقتی بدنشون می گیره ، می رن ورزش می کنن که بدنشون نرم شه ، اونوقت خواهری ِ من وقتی توی مدرسه ورزش می کنه ، بعدش بدنش می گیره و میاد دمر می خوابه که مادری ماساژش بده . می گم چرا ماساژش می دی ؟ یه جوری که دلت به حال ِ خواهری بسوزه ، می گه "توی مدرسه ورزش کرده" . خنده ام می گیره . می گم می دونی ورزش کردنش چطوریه ؟ 10 تا دراز نشست رفته ، بعد دوستش که پاش رو گرفته بوده ، وقتی دیده که بچه ها دور  ِ معلم رو شلوغ کرده ان و حواسش رو پرت کرده ان ، می گه "خانم ! 26 تا رفت" . همون لحظه نیش ِ خواهری تا بناگوش باز می شه و می گه بذار یه کم نمره ی ورزشم بیشتر بشه . من توی دراز نشست مشکل دارم .

 

حالا همون دوست ِ خواهری ، خودش بدشانسی آورده . به کَسی که پاش رو گرفته بوده ، می گه سه تا سه تا بشمر . یعنی 3 ، 6 ، 9 . بقیه هم می رن دور  ِ معلم رو شلوغ کنن ، یهو معلمه داد می زنه می گه برین کنار . حواسم پرت شد . من ندیدم . از اول برو . دختره هم 4 تا رفته بوده ، می گه خانم من 20 تا رفتم ، دیگه نمی تونم برم . معلمه می گه برو آخر از همه بیا و دوباره درازنشست برو : )

 

 

 

پی نوشت :

حالا خود ِ من ، توی دبستان ، به مدد ِ اون تشک ِ فنری ، یه چند تا درازنشست می رفتم ، اما بارفیکس رو که می دیدم ، حتی لمسش هم نمی کردم . می گفتم "خانم هیچی نرفتم" .

 

 

 

 

آقا جان ، من خیلی زود به زود آپ می کنم ؟ چند تا پُست با هم می ذارم ؟ من اگه اینجا ننویسم ، داغون می شم . من با این نوشته هام ، با شما حرف می زنم ، با خودم حرف می زنم . من پُر از حرفم . نه اینکه توی دنیای واقعی ، دوستی ندارم که باهاش حرف بزنم ، برای همینه که هر چی توی دلم دارم رو می نویسم . تازه چیزی که من می نویسم ، چند برابر  ِ چیزیه که اینجا می ذارم . هر وقت دلم می خواد با کَسی حرف بزنم ، با وجود  ِ درد  ِ دستم ، فقط می نویسم و می نویسم . و اگه دیدم بقیه حوصله ی خوندنش رو دارن ، می ذارم اینجا .

 

 

 

من اگرچه لینکدونی نذاشته ام اینجا ، اما توی پُست هام ، به بعضی وبلاگ هایی که می خونم ، لینک می دم . و حالا هم مستقیماً می گم که اگه مثل ِ من هستید که چند سال با وبلاگ ِ یک پزشک آشنا بودید اما نمی خوندید ، سعی کنید از این به بعد بخونید . من تازه شروع کرده ام به خوندنش و مطالبش خیلی برام جالبه . از مسائل ِ روز می نویسه . تکنولوژی ، علم ، فیلم ، کتاب و ... . هر کی می خواد به روز باشه ، یک پزشک رو بخونه .

 

گوگل ریدر ، زیبا ، جادار ، مطمئن !

 

آقا جان من به کسانی که از گوگل ریدر ( گودر ) استفاده نمی کنن ، پیشنهاد می کنم اگه جی میل دارن ، لیست وبلاگ هایی رو که می خونن ، توی گوگل ریدر اَد کنن و پُست های جدید  ِ دوست هاشون رو اونجا بخونن . من قبلاً اهمیت نمی دادم اما از عید تا حالا اینکار رو کرده ام و خیلی راضی ام . دیگه نیازی نیست هی سر بزنم به تک تک ِ وبلاگ ها و ببینم آپ کرده ان یا نه . تازه خیلی وقت ها دیگه خسته می شدم و خیلی وبلاگ ها رو می انداختم برای روز  ِ بعد . اما این گوگل ریدر ، خیلی امکانات داره . هر چند من خیلی اش رو هنوز یاد نگرفته ام ، اما بازم خیلی ازش خوشم اومده . اوایل دوستش نداشتم چون دلم می خواست هر بار ، قالب ِ خود وبلاگ ها رو ببینم و با قالب ها یادم می موند که کی کدوم حرف رو زده بود . اما حالا چون لیست وبلاگ هایی که می خونم خیلی زیاد شده ان ، ترجیح دادم از گودر استفاده کنم . برای منی که نمی تونم تایپ کنم و نظر بذارم ، اگه از مطلب ِ کَسی خوشم اومد ، فقط یه کلیک می کنم روی "Like" و اگه اون فرد از گودر استفاده کنه ، می دونه که من مطلبش رو دوست داشته ام . هر بار گودر رو باز می کنم ، دقیقاً آخرین آپ های دوست هام رو که من نخونده ام رو برام میاره . اگه بخوام ، می تونم بعضی پست ها رو ستاره دار کنم که برن توی پوشه ی ستاره دارها و من بعداً راحت بهشون دسترسی دارم و با خیال راحت می شینم می خونمشون . می تونم پُست هایی رو که دوست دارم ، Share کنم و بقیه رو به خوندنشون دعوت کنم . در ضمن حجمی از اکانت ِ اینترنت که مصرف می شه ، خیلی کمتر از اونیه که با باز کردن ِ تک تک ِ وبلاگ ها مصرف می شد . آخه این گودر چیزهای اضافی ِ وبلاگ ها رو لود نمی کنه و فقط نوشته هاشون رو میاره .

 

خلاصه ، این گودر برای من که در حال ِ حاضر 1۳۰ وبلاگ رو می خونم ، چیز  ِ بسیار کاربردی هست . البته غیر از این ۱۳۰ تا ، بعضی وبلاگ ها هم هست که چون فیدشون رو پیدا نکرده ام ، اونا رو نتونسته ام توی گودر بذارم و جدا می خونمشون و بعضی وبلاگ ها هم شخصی نیستن . بلکه علمی یا اخبارن .

 

مثلاً این و این و این و این رو توی گودر به اشتراک گذاشته ام .

 

 

گریه کن ! گریه قشنگه . گریه سهم دل تنگه .

 

 

فوائد ِ گریه کردن رو می تونید توی ادامه مطلب بخونید . خیلی جالبه .

 

 

ادامه نوشته

 

زن ِ برادر  ِ اولی و مادربزرگه با هم دعواشون می شه ، اونوقت زن ِ برادر  ِ دومی از این خونه می ره . بیراه می گم اگه بگم "مملکته داریم ؟"

 

 

 

خیلی دلم می خواست نظرم رو در مورد  ِ پـ ـرده ی بکـ ـارت بنویسم . دست ِ این انار خانم درد نکنه که علمی و منطقی توضیح داد و من رو راحت کرد . با کلمه به کلمه ی نوشته هاش ، موافقم .

 

 

لینک ِ نوشته های انار :

 

http://golkhooneh.blogspot.com/2005/10/blog-post_04.html

http://golkhooneh.blogspot.com/2005/10/blog-post_09.html

http://golkhooneh.blogspot.com/2005/10/blog-post_13.html

 

 

خواب نوشت

 

 

 

* دیروز هی داشتم فکر می کردم من وقتی از بستنی خوشم نمیاد ، چرا می خورم ؟ من که کشته مرده اش نیستم . فالوده رو خیلی بیشتر دوست دارم . و به پسرخاله هم فکر کردم که این چرا دیگه به خوابم نمیاد ؟ نکنه فهمیده که من بهش گفته ام "چثافت" ؟ بعدش دیشب پسرخاله اومد به خوابم و برامون یه عاااالمه فالوده آورده بود .

 

 

* به فاصله ی چند روز ، خواب ِ دو نفر  ِ غریبه رو دیدم . اینقدر خواب هام رمانتیک بودن که نگو . اینقدر دوستم داشتن که نگو . سر  ِ دومی اش ، یعنی همین پریشب ، اینقدر توی خواب بهم خوش گذشته بود که وقتی ساعت ِ 4 صبح ، از زور  ِ آقای مثانه بیدار شدم ، اعصابم خورد شده بود و روی پله ها هم با چشم های بسته رفتم پایین تا توالت ، که یه وقت خوابم نپره و زودی برگشتم زیر  ِ پتو که بقیه اش رو ببینم .

 

 

* آدم وقتي شب يه خواب ِ رمانتيك مي بينه ، صبحش وقتي بيدار مي شه ، همزمان دو تا حال بهش دست مي ده . هي اون نگاه ها و بـ‌ ـوسه ي خوشمزه و حمايت رو مرور ميكنه و مي گه عجب تيكه اي بود و خوش خوشانش مي شه ، و هم اينكه ضد ِ حال مي خوره كه همش يه خواب بود . پيفففففف .

 

 

 

من دارم توی خواب زندگی می کنم ، نَه بیداری .

 

 

 

 

چند روز پیش داشتم کار می کردم که یکی از آقایون ِ همکار یه جمله به یه همکار  ِ دیگه گفت . اصلاً نمی دونم چی شد یهو . با سرعت نور ، پرت شدم توی خواب ِ چند سال پیشم . دقیقاً همون صحنه ی خوابم برام تکرار شد . یهو دیدم اون آدم  ِ غریبه ی توی خواب ِ مبهمم ، همین آدم بود که دقیقاً همین جمله رو گفته بود . این آدم اون زمان اصلاً استخدام نشده بود و ندیده بودمش . یهو با سرعت ِ نور هم برگشتم به زمان  ِ حال و دیگه نتونستم صدای اون فرد رو توی ذهنم تکرار کنم . تجربه ی عجیب ولی شیرینی بود . نمی دونم اون صحنه رو توی خواب دیده بودم یا شایدم توی زندگی ِ قبلی ام .

 

یه جا خوندم که همه ی آدم های توی خواب ِ ما ، حتی همونایی که غریبه هستن و نمی دونیم کی هستن ، آدم هایی هستن که یه روز اونا رو دیده ایم ولی حافظه مون اونا رو به خاطر نمیاره و فکر می کنیم که برای اولین باره که می بینیمشون .

 

خیلی دلم می خواد در مورد  ِ تـناسخ مطالعه کنم . خیلی چیزهای توی خواب و بیداری ، به این موضوع ربط پیدا می کنن .

 

 

 

 

وسط ِ این زندگی ِ نکبتی گیر کرده ام . نه از رشته ای که خونده ام راضی ام ، نه کارم رو دوست دارم ، نه این خونه ای که توش زندگی می کنم ، نه این همخونه ای ها ، نه بدنم رو ، نه اخلاقم رو . من توی برزخ گیر کردم . توی یه بحران ِ روحی .

 

 

 

يادم باشه چيزي كه فقط به خودم مربوط مي شه و گفتنش لازم نيست و صلاح هم نيست ، نگفتنش بي صداقتي و دروغ محسوب نمي شه .

 

 

 

 

من شخصاً اصلاً خوشم نمياد جملات ِ ناب ِ انگليسي رو ترجمه كنم . توي انگليسي اش يه دنيا حرف هست كه وقتي ترجمه مي شه ، قشنگي اش رو از دست مي ده . چقدر خوبه كه آدم وقتي چند تا جمله ي انگليسي ِ قشنگ مي بينه ، كساني توي ليست ِ تلفنش باشن كه انگليسي بلد باشن و براشون بفرسته . اين جملات رو براي خواهري و سپيده و مریمی فرستادم .

 

 

 

- Nothing is Impossible. The word itself says I'm possible. ( Audrey Hepburn )

- Look for the dream that keeps coming back. It is your destiny.

- The only logical reason why people talk behind your back, is because you're already ahead of them.

 

 

 

 

 

دلم می خواد الآن یکی توی زندگی ام بود و خنده های گم شده ام رو برام پیدا می کرد .

 

 

 

 

عروس ِ کـُره ای ِ عمه ، نمی دونه که پسر عمه داره چه خیانتی بهش می کنه . داره بهش فارسی یاد می ده ، اما با لهجه ی جنوبی . هر چی دخترعمه ها بهش می گن فارسی ِ کتابی بهش یاد بده ، می گه نمی خواد ، من لهجه ام رو دوست دارم . عروس خانم وقتی پشت ِ وب کم با پدرشوهرش سلام می کنه ، می گه "سلام بوا ( سلام بابا )" . والا ما از این کلمه استفاده نمی کنیم . بیچاره نمی دونه که داره مثل ِ اهل ِ ولایت سلام می کنه . دختر عمه ها ازش پرسیده بودن امروز چی خوردید ؟ گفته بوده "مُی ( ماهی ) " . فکر کن ! بره یه رستوران ِ شیک و گرون قیمت ِ پایتخت ، بعد ازش بپرسن خانم چی میل دارید ؟ بگه "مُی" .

 

 

 

من از اخبار متنفرم . زمان ِ شروع  ِ جنگ ِ ايران و عـ ـراق ازش متنفر شدم . از صبح تا شب از بمبارون و جنگ مي گفت . از اخبار  ِ جنگ خوشم نيومد ، شايد چون دلم سوخت براي مردمي كه مي دونستن هر لحظه ممكنه بمب روي سرشون ريخته بشه . شايد چون احساس  ِ خطر كردم . شايد چون از آمـ ـريكا مي ترسيدم . شايد چون دلم نمي خواست كشته شدن ِ آدم ها رو نگاه كنم . شايد چون از آواره شدن مي ترسيدم . شايد چون دلم نمي خواست خودمم آواره بشم . شايد چون دلم نمي خواست آسايشم به هم بخوره . شايد چون از مرگ مي ترسيدم . شايد چون دلم مي خواست توي دنيايي كه صلح برقراره ، تمام  ِ‌ لذت ها رو بچشم . شايد چون اعصابم از دست ِ خدا خورد شده بود كه چرا بـ ـوش رو نابود نمي كنه . شايد چون ...

 

بعد از عـ ـراق هم كه نوبت ِ افغـ ـانستان و غـ ـزه شد و ديگه اين اخبار ، ول كن نبود . يكي از اختلاف هاي اصلي ِ من و آقاي پدررر ، همين اخباره . روزی 5841 بار اخبار گوش می گیره ، یا از رادیو یا از تلویزیون . موقع  ِ اخبار ، صداي تلويزيون يا راديو رو مي ذاره تا آخر ، بعدشم مياد و همه رو با صداي بلند براي همه تعريف مي كنه . چندين بار وقتي من رو مخاطب قرار داده ، بهش گفته ام كه من از اخبار متنفرم ‏، براي من تعريف نكن . اما انگار با ديوار حرف مي زنم . يكي نيست بهش بگه من چند ساله كه آب خوش از گلوم پايين نرفته . كابوس هام ، از صد تا جنگ ِ عراق و غزه و ... بدتره . توي خواب 200 بار از ترس سكته مي كنم . من اينهمه قرص خوردم كه كابوس هام از بين برن ، اونوقت تو هي بيا و اضافشون كن . اينقدر احساس ِ نا امني داغونم كرده ، كه ديگه جايي براي فكر كردن به بدبختي ِ آدم هاي جنگ زده نمونده . دلم مي خواد وقتي مي بينن شب ها توي خواب جيغ هاي بنفش مي كشم ، وقتي مي بينن توي خواب فرياد مي زنم و فحش مي دم ، وقتي مي بينن توي خواب حركات ِ غير عادي انجام مي دم ، يه كمي اون مخ ِ آكبندشون رو به كار بگيرن كه اين دختر چرا اينطوريه . اما متاسفانه اينا توي عالم  ِ ديگه اي زندگي مي كنن و اگه خودت به فكر  ِ خودت نباشي ‏، نابود مي شي . من شش ساله كه چاي رو ترك كرده ام ‏، اما توي تمام  ِ اين سال ها ، هر روز صبح آقاي پدررر مي پرسه چاي بريزم برات ؟ و من جواب مي دم كه من چاي نمي خورم . اين آدم ، شش ساله كه هنوز اين موضوع حالي اش نشده . اين آدم مريضه . گاهي اوقات مي گم چه بهتر كه من باهاش مشورت نمي كنم و هيچي از من نمي دونه ، وگرنه معلوم نيست چند سال طول مي كشيد تا بفهمه من چي مي گم . ديگه در مورد  ِ مادري كه روي ديوار رو كم كرده ‏، چيزي نگم بهتره . کلاً به این نتیجه رسیده ام که این پدر و مادر ، ناشنوا هستن . و این خصوصیتشون ، زندگی رو برای منی که خوشم نمیاد یه حرف رو دوبار تکرار کنم ، خیلی سخت کرده . 

 

 

 

 

پي نوشت :

من كه قصد ِ مهاجرت دارم و نمي تونم چاي يا قهوه بخورم ‏، و با نوشيدني الكلي هم مخالفم ، اونوقت توي اون كشور كه روزي صد بار بهت نوشيدني تعارف مي كنن ، بايد بگم چي ؟ بگم آب پرتـقال يا ليموناد مي خورم ؟ بگم من دلستر مي خورم ؟ ( فكر مي كنم آدم سالم بنوشه ‏، مي ارزه به بي كلاس به نظر اومدن . اصلاً من با خود  ِ لغت ِ كلاس مشكل دارم .)